(سه شنبه های دیمی )قسمت چهارم 
✒حسین --مشتهی 
منو نگاهش را کاملن به سمت پیرمرد پیچاند و با لبخند و همراه با تعجب پرسید: په اس هوشنگ معروف شمایی ؟ آغا کلی خوشحال وبیدم شما تاج سرِ مایی ..
--خیلی مدمون رودم ..په نوکرت اَکجا میشناسه رودم ؟
--بابا اس هوشنگ شما خو ته کُمتر بازا و پرنده بازِی شهر معروفی، کیِن که اس هوشنگ شنبدزاده نشناسه 
--ما رَعیدیم رودم(ما رعیت شما هستیم ) 
میگم ایکو چی هم ته ای ثفته نومایه هه ؟(میگم راستی چیزی هم تو این ثبت نامها هست؟ )
--ها عمو هوشنگ پارشو اَبچکو جوجه داده بی روضی بیدن (آره عمو هوشنگ پارسال به بچه ها داده بودند و راضی هم بودند)
این مقدمه ی آشنایی منوچهر و اس هوشنگ شنبدزاده بود و اس هوشنگ برای منو تعریف کرد که چگونه برای دیدن و گرفتن کبوتر های بصره ای وبغدادی،داوطلبانه  به جبهه ی جنوب در شلمچه  رفته و خودش را یک بسیجی معرفی کرده و بعد چگونه در جبهه مانده و کبوتر هایش را هم با خودش به منطقه ی جنگی برده است.یک کار عجیب که باورکردنش کمی برای منو سخت بود و با اینکه  چیزهای زیادی در مورد اس هوشنگ و علاقه و  مهارتش در مورد پرنده بازی شنیده بود اما باور نمی کرد که او توانسته باشد گله ی کبوتر هایش را به جبهه برده باشد .
اس هوشنگ می گفت: مم کُمترام بو جبهه، ته شلمچه و فاو دیمَم بیدن ولی چنتاشو واگشتن شهر ،مرحوم دیمنی گرفته بیدن ...(من کبوترامو بردم جبهه ،توی شلمچه و فاو با من بودند ،ولی چنتاشون از همونجا برگشتن شهر(بهبهان) و  مادر موحومم اونا رو گرفت ...)
‌آن روز بین  منوچهر و اس هوشنگ باب آشنایی باز شد و موضوعات مشترک فراوانی بین آن دو نفر از دو نسل متفاوت هویدا شد که این هم  خود جای شگفتی داشت ....منوچهر انگار که سالهاست که این پیرمرد را می شناخته و چقدر در دلش به او احساس نزدیکی می کرد  اس هوشنگ را که پیاده آمده بود به خانه اش رساند و در آنجا هم با هم قرار گذاشتند که همدیگر را ببینند و یکی دو روز دیگر هم برای حواله ی خرید جوجه های بومی  یک روزه به اداره کشاورزی بروند ..
منو  آن روز چند کار دیگر را هم نیمه تمام گذاشت چون معطلی در اداره کشاورزی و اتفاق خوشایند آشنایی اش با اس هوشنگ برنامه ی آن روزش را تا حدودی تغییر داد این بود
که با خودش گفت : چقد امرو مث سه شنبد بی (امروز چقدر به سه شنبه ها شبیه بود )
ادامه دارد .....