قهرمان

 

*قهرمان 28مرداد-بهبهان*


ازبس حافظه اش خوب بودوتاریخ محلی رابا جزییات بلدبود،
خواهش کردم ازآن سالها بگوید:

دیپلم علمی تاکلاس یازدهم بود!
سال 26کلاس هفتم به 
*دبیرستان تازه تاسیس* *پهلوی ،درخیابان بهرامی*،رفتم
این خیابان خاکی،زمان 
*سرگرد بهرامی* فرماندارنظامی
-1307-ساخته شد،به خیابان بهرامی معروف شد

به همت *دکتر هشترودی* رییس فرهنگ باالگوی معماری دبیرستان نمازی شیراز ،اولین دبیرستان بهبهان توسط *معمارعلی اسکندری* -سال25-ساخته شد.

آقا بزرگ می گفت:

هشترودی رییس فرهنگ، ابتدای 
کار ِ دبیرستان،معمار اسکندری را فرستاد شیراز که معماری دبیرستان نمازی شیراز را ببینند و نقشه را براساس آن بکشه و...

دبیرستان نمازی شیراز را  باطرح انگلیسی ساخته بودند:
کُریدر در وسط و کلاس ها بصورت دو بال در طرفین و...

آلمانها سال ۱۳۱۰ ، سالن امتحانات را برای مراسم رسمی و تئاتر طراحی و معماری دبیرستان را تکمیل
می کنند،حتااتاق گریم ، پشت ِسالن  می سازند.

https://chat.whatsapp.com/CpXjej3FVYB5xOGH5CwoZY

 میراث فرهنگی ،این اثر راثبت ملی کرد و دانش آموزان قدیم چه حالی
 می کنند وقتی برای بازدید ،پابه این دبیرستان میذارند ؛ 
همش *نوستالوژی*
وخاطرات خوب وشیرین  آن روزگار براشون زنده میشه،
دنیایی ارزش داره....

مردان قدیم شیراز رادر حیاط دبیرستان، دیدم که خاطرات آن سالها را با چه شوق وذوقی بازگو 
می کنند:

ابتدای سلطنت پهلوی دوم این سالن،آبرومون را خرید!
تنها سالن سرپوشیده  جنوب بود که 
پذیرای شاه ومهمانانش شد و...
  


با هفتاد درصد طرح نمازی شیراز، اولین دبیرستان شهرمان ساخته
 می شود ...

قلب تپنده  تاریخ شهرمان در این دبیرستان، نهفته بود
از خاطرات سیاسی سالهای نخست و دبیران توده ای که سطح سواد شهر را بالا بردند تا ورزش آموزشگاهها که آقای *کرابی* اولین زمین بسکتبال را کشید وآسفالتش کرد تا جوانان با استعدادی چون
*محمد شکیبایی مقدم ،فضل اله میرزاشاهی ،تقی آصفی ،مندنی محسنی،رمضان حسن زاده وابرام مساوات* و...
اولین تیم بسکتبال را تشکیل دهند

تا تیم والیبال و آبشارهای
*شکول دبیری* 
 و اتاقکی در ته دبیرستان که انبار بوده و وزنه برداری دبیرستان وشهرمان سال ۳۲، از آنجا استارت می خورد:
*یداله رسولی نژاد و منوچهر خلیلی ومِژده شابون معتمدی* و...

فوتبال:
*صفقلی کاهکش وحسین* *ستوده،مهندس ارگانی،علی* 
*منصوری، متشفع ،محسنی وعبدی زاده*
و..‌..   
تا زمان *طهمورثی*
که ورزش دبیرستان وشهرمان را مدرن می کند و....

مدرنیسم بابسیاری ابعادش، از دبیرستان استارت می خورده وبه مرور درشهر وزندگی مردم،
شکل می گرفته ....


درس خون های نسل اول که دکتر ومهندس ومعلم های خوبی شدند:
دکتر ها
*تقویان پور ،دهباشی و جدبابایی و آقای دُرفشان و*....

تا نسل دوم واعجوبه هایی مانند
*دکتر احمد گشتاسبی و خندانی*
مهندسین:
*رفیعی ،شفیعی ،اویسی ،پهلوانی ومحمود نمازی* و...

تا معلمان بزرگ وشریفی  که از این دبیرستان دیپلم گرفتند وصادرات اولمان به شهرهای اطراف شدند
وسواد را به نقاط دور افتاده استان وروستاها بردند:
*حبیب رخشنده رو،نعمت اله منفرد،رحیم  کریمی،اسدفروتن،*
*احمدعطایی* و...

این دبیرستان یک دنیا خاطره واتفاق سیاسی،به خود دیده،
مردان بزرگی با این دبیرستان ومعماری زیبایش ،خاطره دارندو....


کاش تخربش نمی کردند واین یادگار مانند دبیرستان نمازی شیراز،
جزو میراث فرهنگی شهرمان،
باقی  می ماند!

*مهندس دادبود*
یکی از اعجوبه های این دبیرستان تعریف می کرد:
با چه شوق و ذوقی اومدم شهر که دبیرستان پرخاطره ام را مرمت وبازسازی کنم ...
وقتی دیدم  تخریب شده،
زانوهام سست شد ونشستم!
نا نداشتم بلند بشم، اشکم در اومد!
انتظار نداشتم این صحنه را ببینم،
تمام خاطرات نوجوانی وجوانیم در این دبیرستان جمع شده بود،
وای، وای !
چه کردند!

 تاریخچه دبیرستان ونخبه ها را نمونه وار دراین  مقدمه  نوشتم و شماری ازبزرگواران  را نام بردم،مفصلش را در کتاب بخوانید....

بگذریم وتاریخچه را با آقای اقتصاد
وآقابزرگ و....ادامه بدیم:

آقای *اقتصاد* خوش تعریف با حافظه قوی از آن سالها ، گفت ونوشتم :

باچه شوقی ازمغازه *سیدراه خداهاشمی*، کتابهای کلاس هفتم رااول مهرماه خریدیم و وارد
دبیرستان شدیم
سال 27ترورنافرجام شاه که اتفاق افتاد،معصوم آبادی رییس توده ای دبیرستان ازترسش مارابرد پشت سر ارتشی ها،رژه بریم!

ازسال 27تا30دبیران توده ای باماموریت حزبی به مناطق محروم سرازیرشدندو ازسوی دیگراداره فرهنگ شیرازبه همت *دکترصورتگر*
تعدادی لیسانس در‌رشته های ادبیات وتاریخ،مدرک گرفتند وبه شهرهای جنوبی منتقل شدند.
سرریزشیراز، نصیب ِ ما شد

دبیرانی متعهدکه سطح سوادوشعور دانش آموزان رابالا بردند.
دسته اول بیشتر توده ای بودندفقط *سماواتی* توده ای نبودکه 
*تقی شاکری* شوخ طبع معروف شهر، درب کلاس هشتم را زدودر حالیکه گاری دستش بودبه سماواتی گفت:
آغا،یامثل بقیه دبیرا توده ای شو
یا
بیا با این گاری یکراست ببرمت دم گاراژ،برو به سلامت اهواز!

صدای خنده دانش آموزان چنان بلندشدکه سماواتی باناراحتی رفت دفتر!
*معصوم آبادی*، هم خنده اش میگیره ،میگه:
شاکری، بد که نگفته!
سماواتی،رفت اداره  فرهنگ،استعفاء دهد!
به رییس فرهنگ ،گفته بود:
رییس      توده ای
دبیرا       توده ای
محصل    توده ای
دو فراش توده ای هم جای اسداله وفولاد پیدا کنیدتا تیم یکدستی بشه

کلاس بااین شوخی بامزه وعجیب،تعطیل شد!
ازبس دانش آموزان توحیاط خندیدندو افتادند،چندکلاس دیگر هم تعطیل شد!
تاچند ماه این شوخی نقل محافل ،بود!


ادامه دارد

دعانویس ( قسمت نهم )

 

«دعا نویس »
  
          قسمت نهم 

سبیل خیلی نگران بود  . می ترسید ماهی هایش در هوای گرم گندیده شوند . بیشتر  ماهی هایی را  که از رودخانه گرفته بودیم ، روی تخته سنگی کنار رودخانه گذاشته بودیم ،  نتوانستیم بار ماشین کنیم.آخه  عقب جیپ و  جلوی پای من و حمدالله  که جلو نشسته بودیم هم پر شده بود  از ماهی . ماهی هایی که بیشترش سرخه بودند و مورد علاقه ی حمدالله  را کنار رودخانه رها کردیم به امان خدا و حرکت کردیم . نمی دانید  حمدالله سبیل چقدر  ناراحت  بود و با چه حسرتی موقع حرکت ماهی های جا مانده روی تخته سنگ را نگاه می کرد . از خانه ی روستایی که خداحافظی کردیم ، پدر گاز ماشین را گرفت اما  احساس می‌کردم  حمدالله برای تندتر رفتن جیپ با دست ماشین را به جلو هل می دهد .  سیگارش که اصلا خاموش نمی شد . بعد از عبور از پیچهای اس مانند ورکوهک راه باریک می شد در کمر کش کوه و خطر افتادن جیپ  توی رودخانه میترسیدم . پدر گاهی تا لبه ی پرتگاه می رفت . من با دست ستون جیپ را به طرف مخالف دره هدایت می کردم  ، در آن موقع تصور می کردم  با فشار دست من  جیپ از لبه ی پرتگاه دور می‌شود . 
در نهایت  پیچ ها تمام شد و  احساس  کردم پل صراط را رد کردیم  .

http://chat.whatsapp.com/IyvgvVvcXej0oN3Qgu0TF9

قسمت‌های قبل در سایت  👇  

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

ساعت چهارو نیم بعد از ظهر به شهر رسیدیم . هنوز هوا گرم بود راندیم به طرف خانه حمدالله . کوچه و پس کوچه ها را طی کردیم تا به خانه سبیل رسیدیم .

 خانه ای محقر و  کوچک .
در حیاط باز بود و مادر حمدالله توی  دالون خانه نشسته بود و قلیان می کشید.

 دالون (راهرویی سرپوشیده بین در خانه و حیاط كه در اثر کوران باد هوایی خنک دارد )

البته با آب پاشی به کف دالون هوا بیشتر خنک می شد .

وقتی مادر حمدالله پسرش   را دید قلیانش را رها کرد،
مثل فنر از جا پرید و با گفتن  ،، پسرم آمد ،، از آمدن پسرش  خوشحال شد . یک جورایی دلم برای پیر زن سوخت .
.......
پیاده شدیم ، حمدالله بدون توجه به مادرش طول کوتاه دالون و حیاط را دوید،یکی دوپله اتاق را پرواز کرد تا وارد اتاق روبروی در حیاط شد  .
 حمدالله داد زد حسن ! شابو ¡ سریع ماهی ها را بیاورید .

به اتاق حمدالله رفتم صندوق چوبی بزرگی در اتاق بود .سبیل  در صندوق چوبی را باز کرد . تعدادی ماهی یخ زده در کف صندوق بود.
 
حمدالله ماهی های یخ زده  را از صندوق یخی بیرون آورد و کف اتاق گذاشت .

حمدالله می  خواست ماهی ها جدید را جای گزین ماهی های یخ زده قدیم  کند ،اما متاسفانه یخ کم بود .  
پدر  به اتفاق حمدالله برای خرید یخ رفتند . خانه ی حمدالله دو اتاق و حیاطی نزدیک چهل متر داشت . شابو یواشکی گفت مسعود حتی  یک در هزار باور نمی کردم که زن روستایی به خواسته اش برسد و بچه دار شود  .

 گفتم شابو ! من هم با تو هم نظر بودم  اما مثل اینکه هردو نفرمون  اشتباه می کردیم .

پدر و حمدالله برگشتند و یخ آوردند . حمدالله صندوق را باز کرد اما با وجود اینکه هنوز خیلی  ازصندوق خالی بود در صندوق را بست . گفتم  حمدالله سبیل بقیه ماهی هایت چه  می‌شود ؟؟ 
حمدالله گفت  من سالی یکی دو بار به همسایه ها ماهی میدم  ، نذرشان کرده ام . بعضی ها هم وسعشان نمی رسد ماهی بخرند .

 اگر حمدالله این ماهی ها را می فروخت پول زیادی  به جیب می زد . شاید یکی دوماه خرج خانواده اش را تأمین می کرد .
سبیل با وجود بد اخلاقی ، شخصیت والا و  منحصر به فردی داشت . 

 مادرحمدالله  ماهی های بیرون از صندوق  را بین همسایه ها تقسیم کرد . 
آنجا بود که فهمیدم  حمدالله با جیب خالی   حتی از پدرم هم بخشنده تر بود . 
در یک لحظه جای حمدالله و پدر برایم عوض شد و حمدالله سبیل شد.... قهرمان زندگی من .
وجود  حمدالله  سرشار از سخاوت و بزرگ منشی بود .
بخشش به دارندگی  و نداری نیست  .
حمدالله با اینکه خودش نیاز داشت می‌بخشید ،  شاید اگر پدرم بود  همچین کاری نمی کرد .

حمدالله بعد از فارغ شدن از دست ماهی ها در وسط حیاط آتشی روشن کرد و کتری مچاله ای که  لایه  بیرونیش از دود سیاه شده بود بغل آتش گذاشت .     هوا کم کم داشت  تاریک می‌شد  . به پدر گفتم برویم  خانه ، من خیلی خسته هستم . پدر موافقت کرد . پدر از حمدالله اجازه رفتن خواست ، اما حمدالله مانع شد و گفت آقا  امشب مهمان من هستین !! اصرار من و پدر برای برگشت به خانه فایده ای نداشت .

شب ماندیم .حسن و شابو از پدر و حمدالله  اجازه گرفتند و به خانه هایشان رفتند .
بزم حمدالله سبیل واقعا دیدنی بود حمدالله سیخ سه شاخه ی آهنی آورد و ماهی هایی که مادرش آماده  طبخ کرده بود  به سیخ زد و روی آتش گذاشت   .حمدالله به من گفت حواست باشه ماهی ها نسوزد  .بعد به اتاق رفت در صندوق یخی اش را باز کرد ،با یک بطر عرق کشمش تگری برگشت . حمدالله و پدر بعد از خوردن ماهی کباب شده  مشغول عرق خوری شدند .ماست میش و خیار سبز خوش عطر و بو هم مزه آن .
وقتی سبیل کمی کله اش داغ شد  یک حلب خالی به دستم داد وگفت میتونی با دله تنبک بزنی ؟ 
من ضرب گرفتم .
حمدالله توی دود غلیظ برخاسته از کباب ماهی ، دور تا دور آتش می چرخید و آواز می خواند. چه صدای نکره ای داشت . با آواز خواندنش  انگاری عربده می کشید ، اما شیرین بود .
با حرکت های نمایشی سبیلش را بالا و پایین می انداخت .
 این قدر خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد .  

ادامه دارد  .............. 

با تشکراز
ویرآستاری دوست عزیزم آقای  
    پرویز  شهید زاده  

✒️
مسعود_ایرانی
عضو  نویسندگان  گروه  
   بهبهان کهن

 

 

 

 

 

دعانویس ( قسمت هشتم )

«دعا نویس »

          قسمت هشتم

وقتی به راه  اصلی رسیدیم ، آقا شابو ،که کمی هم فضول  تشریف داشتند 
و مثل خود من توی دلش  به دعا نویسی و .......  باور نداشت  . می خواست  پدرم  را به شکلی زیر سئوال ببرد تا بقیه دوستان را هم  متوجه دروغ پردازی پدر بکند .
 : آقا تا خانه ی  زن و مرد روستایی راهی نداریم ، به نظرت سری به آنها  نزنیم !!؟قند و چای 
 این خرت و پرتها را هم به مرد و زن روستایی  بدهیم ، گناه دارند ،مگر برای زن و مرد روستایی نخریده اید .                شابو یکی به میخ می زد و دوتا به نعل . شابو بیشتر دو پهلو حرف می زد .
 -:آقا به نظرت زن روستایی  الان حسین توی بغلشه ؟؟

راستش  من اگر جای پدرم بودم و قدرتش را داشتم شابو رابا اردنگی از ماشین  بیرون می انداختم . خیلی حرافی می کرد .
احتمالاً حمدالله به ماهی ها فکر می کرد چون اصلاً   حواسش به حرف های شابو نبود 

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

 اما پدر  حرفی نزد ، حتی به روی خودش هم نیاورد. شابو نیم نگاهی فاتحانه به حسن کرد ،،که دیدی رفیقتان ،،، آقا هم  ،،،

 خانه ی روستایی  با راه اصلی و خاکی  خیلی فاصله  نداشت ، وقتی از فرعی به سمت خانه روستایی رفتیم . حمداله اعتراض کرد.                    -:آقا الآن ماهی ها می گندد و تمام زحمتان به هدر می رود . شابو چرا غلط اضافه می کنی .
حمدالله سنش تقریبا بیشتر بود ، اما به حرف های پدر ایمان داشت .               سبیل آدم رک و راستی بود.

 پدر کار خودش را می کرد. نه به حرف شابو اهمیت می داد   و نه به حرف حمدالله سبیل .
 پدر با زدن بوق  ممتد ماشین  به خانه روستایی اعلام حضور کرد . بلافاصله  در خانه ی روستایی  باز شد و زن روستایی  با بچه ای که در بغل داشت روبروی ما
شروع به دویدن کرد . گویی تمام دنیا را به من دادند . اما در حیرت بودم پدر و دعا نویسی !!!!!!!  امکان ندارد ، ماشین هر لحظه نزدیک می شد .

  زن روستایی همچنان به طرف ما می دوید بطوری که پدر پا روی ترمز گذاشت که زن روستایی به جیپ برخورد نکند . با گرفتن ترمز ماشین  کوهی از خاک ما را احاطه کرد  بطوری که همدیگر را توی ماشین نمی دیدیم . یکی دو دقیقه بعد که خاک خوابید  زن روستایی کنار ماشین ایستاده بود .

زن روستایی ساده دل ، گفت آقا  حسینو به استقبالت آمده. شوهرش از روی تپه ی روبرو به طرف ما می دوید و شروع به لرکه زدن کرد .

لرکه(در گویش عشایری صدای بلند و طولانی  که با گذاشتن انگشت بین دولب فریاد کشیدن  ، صدا بریده بریده می شود معمولاً ازحرکات عشایر است در موقع خوشحالی و جنگ و دعوا ) 

 مرد روستابی به ما پیوست . سلام کرد ، دست پدر را بوسید و گفت آقا   بره ای که برای دست مزدت می خواستی  آماده است. پیاده شدیم . 

پدر گفت امروز شما دو نفر مهمان ما هستید  پدر به من  گفت  برو کبابها  را بیار بریم غذا بخوریم و حرکت کنیم .

زن روستایی گفت آقا حسینو را بغل کن تا تبرک بشه . چقدر مردم قدیم صداقت داشتند .          وارد دژشدیم و قند و چای

 و خرت و پرت هایی که پدر خریده بود را به  زن روستایی تحویل دادم . سفره را پهن کردیم . مشغول خوردن غذا شدیم پدر به مرد روستایی گفت ماهی توی ماشین هست ،
 هر قدر می خواهید بردارید ، اما زن روستایی گفت ما سید هستیم جد ما میرسالار گفته هرکه ماهی بخورد در قعر جهنمه .
شوهرش شعری خواند :
میر سالار و سر نها  تاج الوهی  (الهی ) ،، گه (گفت)
هر که اولاد منه نخره و موهی   (نخوره) موهی (ماهی) .
حمدالله سبیل خود خوری می کرد و فقط سیگار می کشید برای گندیدن ماهی نگران بود .              حمدالله از دست شابو عصبانی بود که چرا آقا  را تحریک کردی که به خانه ی روستایی برود . ممکنه ماهی ها بگندد .

موقع برگشت بود مرد روستایی بره بزرگی که با طناب بسته بود ، طنابش را باز کرد و در حالی که  شاخ بره در  دستش بود و چون بره مقاومت می کرد آن را به طرف ماشین روی زمین می کشید پیش ماشین  آورد و گفت ؛ آقا مزدت .

 پدر گفت   بره ام  را به حسین می بخشم . سوار ماشین شدیم از مرد و زن روستایی خدا حافظی کردیم .

 حسن و شابو با بودن آن همه ماهی در وضعیت خیلی بدی نشسته بودند 
پاهایشان را روی ماهی ها درازکش بود اما خوشحال بودند دلم برای ماهی ها می سوخت . قتل عام شان کردیم .

به آرامی  از شیب ورکوهک پایین می آمدیم گفتم پدر  از کی تا حالا دعا می نویسی ؟  پدر گفت این اولین باربود  دعا نوشتم  وشاید هم آخرین بارم باشد .
خندیدم وگفتم اما  اون خط هایی که  روی کاغد می کشیدی !! پدر گفت خط های الکی می کشیدم .  -:چطور این قدر مطمئن بودی ؟

پدر دود سیگارش را بیرون داد و گفت من به خدای خودم اطمینان داشتم . بعضی مواقع خداوند چیزی را به دلم برات می کند . من  تا حالا اگر چیزی را از ته قلبم از خدای خودم آرزو کرده ام 
 قطعا" آرزویم  را برآورده کرده ، اما بستگی به اعتقادت دارد که معتقد باشی و این اعتقاد ربطی به نماز و روزه ، کافر و مسلمان ندارد، نیرویی است مافوق تصور بشر.

پدر  ادامه داد ،،پارسال که به خانه روستایی رفتیم ، بی اختیار ازذهنم بچه دار شدن زن روستایی گذشت .
 زن روستایی به من ایمان آورد ، کار تمام بود . حتی بدون دعا ،، اما خواستم زن روستایی فکر نکند حیله ای در کاره و بقیه اش نمایش بود .

 از اعتقاد پدر شگفت زده شدم اما بعدها که شخصاً این مسائل برای خودم پیش آمد ، شک درونم به یقین تبدیل شد.

 ادامه دارد ..‌‌‌‌...........‌

با تشکر از
ویراستاری دوست عزیزم  
آقای پرویز شهید زاده  
 
✒️
مسعود ایرانی
عضو نویسندگان گروه
بهبهان کهن

دعانویس ( قسمت هفتم )

 

🐬🐠

           «دعا نویس »

        قسمت هفتم 

صبحانه با وزش نسیم صبحگاهی در طبیعت  واقعاً می چسبد .جای شما خالی .  ( برزنگک صبحانه ای که در تمام دنیا خوشمزه تراز آن  وجود ندارد.
برزنگک در انحصار شهر من است ، چرا که هنوز نتوانسته اند این غذای سنتی را کپی کنند )

بعد از خوردن برزنگک و چای در غار اُوتپى با  موزیک گوش نوازِ قطرات آب که از سقف غار به درون ظرفی سنگی  می‌چکید به راهمان ادامه دادیم .
حمدالله سبیل گفت آقا به نظرت زن روستایی بچه دار شده ؟ 

پدر با خونسردی گفت: سبیل شک داری ؟؟ الان حسین تو آغوش مادرشه .
من فکر می کردم اگر زن روستایی بچه ای نداشته باشد چی ؟ عجب غلطی کردم .کاشکی دنباله ی حرف پدرم را در روز دعا نویسی نگرفته بودم .
کاشکی پدر را مجبور نمى كردم نتیجه ی دعا نوشتنش را به بقیه ثابت کند . آیا درصورت بچه دار نشدن زن روستایی بقیه در باره ی پدرم که خیلی هم دوستش داشتم چه فکری می‌کردند ؟؟

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

به پشت سرم نگاه کردم حسن و شابو در حال چرت زدن   چشمشان را بسته بودند . عقب ماشین صندلی نداشت آنها روی سکویی آهنی  که بالای لاستیک ماشین بود، 
نشسته بودند.
در یک طرف شابو لاغر اندام با صورتی استخوانی با موهای صاف  کمی شوخ طبع و روبرویش حسن با هیکلی تنومد سیه چرده با موهای وز وزی و سبیل،،،  البته سبیلش به سبیل حمدالله نمی رسید.
برای  اولین بار که حسن را دیدم خیلی دلم برایش سوخت .حسن در جلسه  فقط با چشمانش به دهان گوینده خیره می شد.

 به پدر گفتم حیف است که جوانی به این خوبی لال باشد . پدر گفت کی لاله ؟ گفتم حسن.
پدر گفت حسن  لال نیست فقط در مواقع ضروری حرف می زند .
به خانه ی روستایی نزدیک شدیم اما پدر گاز ماشین را گرفت و از آنجا رد شد.
 حمدالله نگاهی با پرسش  به من کرد ! به روی خودم نیاوردم . از جاده خارج شدیم و از  سراشیبی کوره راه پایین رفتیم  به کناربرم  رودخانه رسیدیم .
پدر وقتی مسافرها را پیاده کرد از صندوق زیر صندلی جیپ یک دینامیت در آورد 
دینامیت را به حمدالله داد وگفت سبیل دینامیت بنداز .
سبیل اصلاً  رغبتی به انداختن دینامیت نداشت .
حمدالله به من نگاه کرد و گفت ؛ 
آقا حیف است دینامیت را حرام کنیم ، دینامیت کم شده من با زهر ماهی ، ماهی می‌گیرم .

( زهر ماهی ،، گیاهی بود که حمدالله   گدار رودخانه را با کمندول می بست .
تمام آب رودخانه  باید از یک یا دو کمندول  حسن و شابو می گذشت . تعداد کمندول بستگی به کم یا زیاد بودن آب و عرض رودخانه داشت. )
حسن و شابو مأمور  کنترل و حفاظت از کمندول ها در درون رودخانه می شدند.
حمدالله از خیلی بالاتر جریان آب سبزی خشک زهر ماهی را در گونی می‌ریخت و گونی را در آب به شدت تکان می داد .
دور گونی روی آب کف سفیدی می کرد .حمدالله می‌گفت این کف سفید آب رودخانه را تلخ می کند . ماهی ها برای رسیدن به آب شیرین در مسیر آب با سرعت جلو می روند
و آخر مسیر ماهی ها افتادن در کمندول است.  البته  ماهی گیری با  زهر ماهی خیلی زحمت داشت
 حمدالله با بی میلی دینامیت را درون برم انداخت .

 حمدالله حتی لخت هم نشد .
کمندول هایش در ماشین بود . با انفجار دینامیت تمام سطح آب سفید شد .
حمدالله مثل عقاب در آب شیرجه زد و در حالی که مثل کارخانه دو دستی ماهی به خشکی پرتاب می کرد، گفت : شابو ! .....حسن سریع ! کمندول ها را بردارید و نگذارید ماهی ها را آب ببرد .البته دیر شده بود مقداری از ماهی را با کمک کمندول گرفتیم . اما حمدالله دستاش از کمندول بیشتر کارایی داشت و امکان سر خوردن ماهی از دست سبیل نبود .
آنقدر ماهی زیاد بود که عقب ماشین جا نمی‌گرفت و افسوس حمدالله که نمی‌توانست تمام ماهی ها را ببرد و بفروشد در کنار رودخانه ماهی ها روی هم تلنبار  می شدند.

 حمدالله بین ماهی ها ! ماهی های خوبش را جدا می کرد  .
سبیل با وجود اینکه می‌دانست نمیتوانیم این همه ماهی را با خودمان ببریم اما از آب بیرون نمی آمد .

تا زمانی که پدر گفت حمدالله بیا بیرون کافیه . حمدالله با اکراه  با لباس های خیس  از آب بیرون آمد .ماهی ها را در عقب جیپ که به حوض شباهت داشت ریختیم .

حتی جلو پای من و حمدالله هم ماهی بود ،، اما هنوز خیلی ماهی روی زمین مانده بود که ماشین جا نداشت .

حمدالله با لباس خیس توی ماشین نشست و گفت آقا زودتر برویم باید ماهی ها را به شهر برسانیم ، هوا گرم است ماهی ها خراب می‌شوند .
مرد و زن روستایی از ذهنمان پاک شد. 

حمدالله آنقدر خوشحال بود که شروع به آواز خواندن کرد خود بخود می خندید و سبیلش که رنگ توتون سیگار به خود گرفته بود را تکان می داد.

 حالا نوبت من قدم نحس بود که سر به سر حمدالله بگذارم  .گفتم حمدالله  سبیل با این همه ماهی چه می کنی ؟حمدالله گفت امشب تا صبح ماهی کباب می کنم .

 گفتم حمدالله شوخی نمی کنم . گفت اگر می خواهی سر نوشت ماهی ها راببینی امشب بیا و میهمان من باش. 

ادامه دارد  ............. 

باتشکر از 
ویرآستاری دوست  عزیزم  
آقای  پرویز شهیدزاده  
 
✒️    
مسعود ايرانى
عضو  نویسندگان  گروه  
  بهبهان  کهن

دعانویس ( قسمت ششم )

«دعا نویس »
  
         قسمت ششم

  پسرم یک دقیقه کبوترها را نگاه کن ببین چطوری خودشان را به تور دیواره ی قفس می کوبند ،  لانه ی آنها   دیواره چاه است. قفس برایشان زندان است.          -: مادر نگران نباشید طوری نمیشه ، کبوترها چند روز دیگر عادت می کنند .
 مادر گفت شاید جسم شان را به قفس عادت بدهی اما روحشان را می‌کشی .  
من در آن زمان حرف های مادر را درک نمی کردم ، الان بعد از سال ها متوجه شده ام که درک هر مطلبی به شرایط سنی بستگی دارد.

➖مادر وقتی سماجت من را برای نگهداری کبوترهای (چووی ) چاهی دید و حریف نشد . 
_: امروز حق نداری از خونه بیرون بروی ، تا درک کنی این پرنده ها در قفس چه می کشند .                 _: چه ربطی دارد ؟            _: همین که گفتم ،، فعلا حق بیرون زدن از خانه و رفتن توی کوچه را نداری .    تمام.

به نظر مادر باید زندانی می شدم تا حال و روز کبوتران را درک می کردم .
تا بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم، داشتم دیوانه می شدم

 وقتی توی خانه ی خودمان زندانی شدم ومادرم زندانبانم بود،به مفهوم آزادی پی بردم .
آن  روز به مادرم احساس بدی داشتم .مادر را صدا کردم وگفتم  می خواهم کبوترها  را آزاد کنم و حتی بدون اینکه حرفی بزند  به طرف قفس  دویدم .

 مادر همراهم آمد ، شاید مادرم  فکر می کرد کبوترها را به جای دیگری منتقل می کنم در قفس را باز کردم . به زحمت کبوترها را گرفتم، از دستم فرار می کردند .
 هر دو را آزاد کردم . کبوترها بعد از آزادی دوبار بالای سرمان در هوا چرخیدند و بعد از دید ما ناپدید شدند.

 گفتم مادر علت چرخیدن کبوترها بالای خانه چه بود ؟ مادر گفت می خواستند از تو که آزادشان کردی تشکر کنند .
بعد از آزاد شدن کبوترها ممنوعيت خروج از خانه توسط مادرم به پایان رسید.
گفتم مادر :  من هم به خاطر آزاد شدنم از شما تشکر می کنم . مادر لبخندی زد و گفت برو که دوستانت منتظرت هستن و بدین ترتیب آزاد شدم .
بچه ها توی کوچه گل کوچک بازی می کردند . بعد از آزادی به جمع آنها پیوستم.

کلاس ششم دبستان را تمام کرده بودم ، باید به دبیرستان می رفتم .
در سال اول دبيرستان شهریوری شدم  ، با هفت تجدید ناقابل کولاک می کردم .

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

امتحانات شهریور تمام شد. با قلم قرمزى كه جلوی اسمم بود ، نتیجه ام شد مردود .وقتی روی دیوار دبیرستان پهلوی نگاه می کردم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد. نمی توانستم  جلوی هم کلاسی هایم خودم را کنترل کنم.

سه ، چهار روز خودم را در اتاق حبس کردم روی رفتن به بیرون از خانه را نداشتم. پنجشنبه شب مادر در اتاق را باز کرد وگفت : گروه ماهیگیری توی ایوان نشسته اند ، فردا برنامه دارند تو هم  همراهشون برو .  خیلی دلم می خواست توی جمعشان بودم  اما هم از پدر برای مردود شدنم  می ترسیدم  ،هم تحمل پا قدم نحس و کنایه های حمدالله را نداشتم ،از جایم تکان نخوردم . مادر رفت.
چند لحظه بعد حمدالله سبیل در اتاق را باز کرد و با لحن مسخره ای گفت : 
رفوزه شدی ؟؟ 
برای ما ناز هم می کنی ؟ 
فردا قراره بریم ، خانه مرد و زن روستایی که پدرت دعا نوشت ، دینامیت هم می زنیم ، بیا برویم و ببینیم دعاهای پدرت  کاری بوده یا نه .!!!!
چون دید جوابش را ندادم ، ادامه داد ..
  اصلا" به خاطر ماهی نمی رویم ، می رویم عیادت مرد و زن روستایی .
خیلی دلم می خواست نتیجه ی کار پدر را بدانم ، اما به خاطر رفوزه شدنم خجالت مى كشيدم. 

اما ترسیدم  نکند یه وقت  حمدالله برود و سرم بدون کلاه بماند . وقتی از  اتاق بیرون زدم توی هال یکی دو کارتن قند ده کیلوبی و پلاستیکی پر از چاى دیدم ومقداری خرت و پرت دیگر که پدر برای خانواده ی روستایی خریده بود .
 راستش من اصلا" جریان دعا نویسی را فراموش کرده بودم اما پدر  فراموش نکرده بود .
به جمع اضافه شدم پدر مرا وراندازی کرد وگفت تو هم میایی ؟؟  حمدالله گفت آقا پارسال شما او را آوردید، امسال هم من او را می آورم .

 پدر حرفی نزد . بعد از سه روز بست نشستنم در اتاق بهترین تفریحم شد  ماهیگیری و ماجراى دعا نویسی. 

هوا تاریک بود که حمدالله زنگ در خانه را زد طبق معمول همیشه چهارو نیم صبح حمدالله با دیگ برزنگک و نان کنجدی 
پشت در . مادرم در آشپزخانه مشغول درست کردن کباب شامی  برای نهار بود. یواشکی  یکی از کباب ها را داغ داغ خوردم
قند و شکر و بقیه خرت و پرتها را در ماشین گذاشتم و دیگ پراز کباب شامی را از مادر گرفتم برای ناهار . 
سوار جیپ شدیم . حرکت کردیم  از  «او تپى» گذشتیم ، منطقه   «سه برد» را  هم  رد کردیم .
مستقیم به سوی خانه ی زن و مرد روستایی حرکت کردیم.

 ادامه دارد.............

باتشکر از 
ویرآستاری دوست عزیزم آقای
       پرویز شهید زاده  

✒️
 مسعود_ایرانی

عضو نویسندگان گروه 
    بهبهان کهن

دعانویس ( قسمت پنجم )

«دعا نویس »

         قسمت پنجم

گفتم  آقا حمدالله من از تو ناراحت نیستم .
 البته درمورد نحس بودن پا قدمم حق را به حمدالله می دادم .
حمدالله: پس چه مرگته ؟
حمدالله آدمی نبود که به خاطر پدر تملق مرا بگوید . مردی  زحمتکش بود که با زور بازویش نان می خورد و تملق خدا را هم به خاطر مسائل مادى نمی گفت. 

گفتم آقا حمدالله از کارهای پدرم ناراحتم. دیدی چگونه زن و مرد روستایی را به خاطر یک لقمه نان و تخم مرغ فریب داد . دعا نویس شده بود . پدر لبخندی زد و خیلی خونسرد گفت ؛  دعا نویسی من حرف ندارد ، من به تو و شابو با آن لبخند  مسخره اش این را ثابت می کنم .
 گویا حمدالله و حسن حرف های پدر را باور داشتند 
در ادامه گفت ؛  و اما در مورد لقمه ی نان من دعا را بعد از صرف غذا نوشتم . اگر زنده ماندم حتما" سال آینده شما را به خانه ی این زوج جوان می‌برم تا شما دو نفر خجالت بکشید.  باورم نمی‌شد ،گفتم  از خط های روی کاغذ بگو. گفت : این خطوط ریاضی ست و کاملاً درسته ، اگه یک ذره کم و زیاد داشته باشد دعا باطل می‌شود . شماها که از دعا نویسی چیزی نمی دانید .
ادامه ی حرف با پدر بی فایده بود آنقدر قاطع حرف می زد که یواش یواش داشت  باورم می‌شد.
از تب و تاب باد کاسته شده بود از ناله های موتور و جوش آوردن رادياتور خبری نبود به آرامی  گردنه ی طولانی ورکوهک  را پایین می آمدیم . بعد از پایین آمدن از گردنه ی ورکوهک  عرض راه خیلی کم می شد . در ارتفاع  رودخانه را می دیدم که رنگش به سبزی می زد و در میان دره پیچ و تاب می خورد و مانند افعی دهان باز کرده بود تا ما و رهگذران آن راه را ببلعد  . در  باریکی جاده پدر در لبه ی پرتگاه ماهرانه فرمان را می چرخاند . کوچک ترین اشتباهی منجربه سقوط ماشین از ارتفاع بالا به درون رودخانه و بلعیدن توسط این افعی خطرناک می شدیم .  
نفسم را حبس کرده بودم ، دیگران را نمی دانم اما فکر کنم آنها هم مثل من می اندیشیدند ،

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

 اما به زبان نمی‌آوردند . به " او تپى " رسيديم.  پدر ترمز کرد مسافران جیپ برای شستن دست و صورت و رفع تشنگی به سنگ گود پراز آب که  تمیز هم نبود  هجوم بردند ، راه زیادی تا مقصد نبود بعد از نوشیدن آب که من به دلیل بد دل بودنم نخوردم به حرکتمان  ادامه دادیم .
از بغل راه باغ های سبز و زیبای  تنگ تکاب نمایان شد با درخت های مرکباتش که به جرأت می گویم از باغ های شمال هم زیباتر بود . ترنج تنگ تکاب را نمیتوانی  در هیچ کجای ایران  پیدا کنی و حتی درون بهبهان فقط افراد کمی دستشان به  ترنج تنگ تکاب  می رسید .
تنگ تکاب با چشمه های آب شیرینش بهشت منطقه ی ما محسوب می شد. برکه های آبش  خنک و شیرین بود، حتی از اشک چشم شفاف تر بود . شاید آن زمان به علت نبودن ماشین و جاده خیلی از مردم شهر فقط اسمش را شنيده بودند.
 به دم کت رسیدیم .
دم کت  محلی بود بغل رودخانه که کانال آبی  از زیر کوه رد می‌شد و سرچشمه اش رودخانه ی امام رضا بود واین کانال آب از تونلی به طول یک کیلومتر شاید هم بیشتر زیر کوه رد می شد و در ادامه کانال رو باز می شد و آب را به منصوریه می رساند و آب آبیاری باغ ها  آشامیدن و مصارف داخلی روستا را تامین می کرد .
ناگهان حمدالله گفت آقا در اولین فرعی سمت راست برو می خوام کبوتر چو و ی (چاهی) بگیرم پدر از مسیر اصلی خارج شد و در راه باریکی که فقط اندازه عرض چرخ های یک ماشین بود رفت . یکی دو کیلومتر از راه اصلی فاصله داشتیم که فرمان ایست حمدالله صادر شد .

 در زمینی مسطح و خشک از ماشین پیاده شدیم  حمدالله به تنهایی یک کلاف طناب و کمندولش را برداشت و پیاده شد و گفت شما از جایتان تکان نخورید هنوز اشعه ی کم فروغ اما طلایی ازخورشید  به زمین  می‌تابید . حمدالله کفش و شلوارش  را از پایش در آورد و طناب را باز کرد ،به بالای شلوار بست در آن نزدیکی ده ها حلقه چاه متروکه دیده می‌شد ، حمدالله دسته ی بلند کمندول را به دست گرفت و خیلی آرام به طرف اولین چاه رفت .
 به سر چاه که رسيد کمندول در دست راست بود و با دست چپ شلوار را با طناب توی چاه فرستاد .بعد از چند لحظه کمندول با سرعتی باور نکردنی در هوا  می چرخید توی هوا نمی توانستم کمندول را ببینم واگر فیلم می گرفتی حتما باید با سرعت اسلو میشن می دیدی .کبوترها از چاه با سرعت در مسیرهای متفاوت از در چاه خارج می شدند اما نتوانستند از کمندول حمدااله بگریزند.  من در تمام عمرم چنین فیلم  مستندی  ندیده ام .حسن و شابو حیرت زده نگاه می کردند . الحق که رئیس قابلی داشتند پنج کبوترگرفت و توی گونی کردبقیه چاها مانده بود تعداد کبوترهای شکار شده لحظه به لحظه بیشتر می شد. نزدیک به بیست پنج تا سی کبوتر گرفت و توی گونی کرد  دوتا از کبوترها را به من داد. گفتم نمی خواهم .اما حمدالله  گفت گوشت لذیذی دارد . قبول کردم .هوا تاریک  شده بود ، پدر ماشین را به گاراژ (پارکینگ ) خانه برد. کبوترها را در قفس انداختم 
بوی خورش سبزی مادر در هوا می پیچید .طول حیاط را دویدم و به سرعت در هال را باز کردم. مادر سفره می انداخت شام را خوردم و در رختخواب بیهوش افتادم. تازه چشمانم گرم شده بود که مادر گفت پاشو صبح شده، این زبان بسته را از قفس آزاد کن گناه دارند  گفتم  خوابم میاد .اما مادر با ناراحتی دستم را گرفت و مرا به پیش قفس برد .

 ادامه دارد  ............

باتشکر از ویرآستاری آقای
   پرویز شهید زاده  

  ✒️
 مسعود_ایرانی 
عضو نویسندگان گروه  
 بهبهان کهن

دعا نویس ( قسمت چهارم )

«دعا نویس»
  
        قسمت چهارم

زن جوان از خوشحالی چشم هایش برق خاصی می زد .                         زن روستایی گفت -: آقا به نظرم شما را خدا برایمان فرستاده ، آقا تا حالا تمام نذر و  نیازهایم  بی اثر بوده ، اما حالا انگاری  خداوند به دلم برات کرده  که دعای شما حتما" مستجاب می شود . دلم خیلی برای زن ساده ی روستایی می سوخت . اما 
پدر خیلی خونسرد دود سیگار وينستونش را به هوا داد و گفت دخترم ، توکل کن به خدا ، شاید من فقط یک وسیله ی خیر باشم . همین  الان نسخه ی دعایت را می نویسم ! 

زن جوان که فرشته ی نجاتش را خدا از غیب برایش فرستاده بود گفت   آقا ما را ببخش غیر از تخم مرغ که براتون خاگینه کردم چیزی در خانه نداشتیم . اگر گرسنه اید دوباره برایتان تخم مرغ سرخ کنم چند تای دیگردر خانه داریم  پدر تشکر کرد و گفت ممنون .      

              https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/


پدر دستهایش را به طرف آسمان برد و گفت : "خدايا هزار بار شکرت ما سیرشدیم  ."

حمدالله و حسن چشم هایشان را به دهان پدر دوخته بودند و با دقت به حرف هایش گوش می دادند.

 اما شابو ،، که از دوست هایش جوانتر بود ابدا" حرف های پدر را باور نداشت  ،، 
راستش مثل خود من ،از لبخندی که شابو یواشکی می زد فهمیدم .

پدر به زن روستایی گفت  آیا کاغذ در خانه دارید ؟
 
زن روستایی انگاری که نمی‌دانست کاغذ چیست ، گفت آقا نه  !!                  پدر رو به من کرد و  گفت برو توی ماشین را بگرد،ببین  می توانی کاغذی پیدا کنی ؟

از دژ خارج شدم و به طرف ماشین رفتم ، از دعا نوشتن پدر و فریب دادن زن روستایی به شدت ناراحت بودم  .

توی ماشین جیپ که کاغذ پیدا نمی شد ، خواستم برگردم که چشمم به پاکت خالی سیگار اشنو ویژه حمدالله خورد ،

پاکت  سیگار  زیر پا مچاله  شده و کثیف  بود. 

پاکت را برداشتم با دست و پاچه ی شلوارم کمی تمیزش کردم  ،  پیش جمع برگشتم و پاکت خالی را تحویل دادم .

 _:کاغذش خوبه  ؟         پدر گفت بله عالیه ،
حالا بگردید ، مداد یا خودکار پیدا کنید ، توی اون برهوت خودکار یا مداد پيدا نمى شد، منتظر بقیه شیرین کاری های پدر ماندم .
 
پدر فکری کرد و قوطی کبریتش را باز کرد بعد پاکت خیس خورده و کثیف  سیگار اشنو ویژه ی حمدالله  را به هفت قسمت مساوی  تقسیم کرد . من کارهای رمالی پدر را با دقت زیر نظر گرفته بودم ،
پدر یک دونه چوب  از قوطی کبریتش برداشت ، گوگرد کبریت را با آب دهانش کمی خیس کرد ، 
با گوگرد خیس خورده سر کبریت  روی کاغذ شروع کرد به کشیدن خط های الکی  ، کاغذها  را با خط های مختلف منقوش کرد .
بعد از خط خطی کردن کاغذ ها ،آنها را
  مچاله  کرد و کاغذها را یکی یکی در کف دستش با كمك دست دیگرش به صورت گلوله های کوچک درآورد  ، پدر به زن روستایی گفت این کاغذها را بگیر ، قایمش کن اگر کسی کاغذها را باز کند دعایم  باطل می شود .

غروب وقتی هوا رو به تاریکی رفت اولین کاغذ را توی لیوان بگذار، آب رویش بریز و قبل از خواب ، وقتی خواستید  بخوابید   نصف   آب لیوان را بده شوهرت و نصف دیگر آب لیوان را خودت بخور. 
کاغذ دیگر ،روز دیگر و لیوان دیگر آب ، موقع هم بستری با شوهرت و حتی چند مورد باید کاغذ را همراه با شوهرت در حالی که توی رودخانه با هم  شنا مى كنيد ، کاغذ دعا را در آب رودخانه میل كنيد و .....                             زن ومرد روستایی باید کاغذ های مچاله شده را با دستوری که پدر داده بود مصرف می کردند!!""

خون خونم را می خورد اما جرات نفس کشیدن جلوی پدر را نداشتم ، با آن پا قدم نحسم ، سه انفجار بدون ماهی ، حرام شدن  دینامیت ها   و زبان درازی کردنم با هم جور در نمی آمد .

مرد روستایی گفت آقا مزدت چه می شود ؟ الآن ما پولی نداریم که بابت دعا و درمان بپردازیم .

 پدرگفت اصلا" نگران مزد من نباش  ، پدر که در این مواقع کم نمی آورد ، به مرد روستایی گفت  ، ما هر سال در همین مواقع برای ماهیگیری به اینجا می آییم .

سال آینده که آمدیم یک چيش (فکر کنم بره ای که اخته اش کنند تا چاق شود) مزد من است . حسین هم بغل زنت است ، پسرتان را می گویم .

 مرد و زن روستایی از خوشحالی روی پایشان بند نمی شدند . مرد روستایی موقع خداحافظی دست پدر را بوسید ، از پدر بدم مي آمد ، چرا که اصلا" توقع همچين  کاری را از او نداشتم .

اما آن دوره مثل الان نبود  که بعضی ها ( تره هم برای بزرگترها خرد نمی کنند )   احترام به بزرگتر سر لوحه ی تمامی هم سن و سالانم بود ، اما من از درون خود خوری می کردم .

جیپ جنگی  به راه افتاد ،، در مقایسه با ماشینهای حالا انگاری روی تخته سنگ  نشسته بودیم .
اما در آن زمان همین جیپ جنگی ،، جز ده ماشین شهرمان محسوب می شد و خیلی ها آرزوی نشستن روی صندلیش را داشتند.
در برگشت همه ساکت بودند حمدالله متوجه ناراحتی من شد ، شروع کرد شوخی کردن با من ،
دل و دماغی برایم نمانده بود ،، اعصاب نداشتم

برای اولین بار بود که حمدالله سبیل  بد عنق داشت با من شوخی می کرد ، من سال ها بود حمدااله را می شناختم ، 
اما تا حالا شوخی حمدالله را ندیده بودم ، آن مرد مهربان فکر می کرد از دست او ناراحتم .
حمدالله  می خواست اگر  از او ناراحت شده ام با وجودی که به قول خودش یک ماهی پیلکک هم نگرفته ایم  از دلم در بیاورد .  

 ادامه دارد  ............
 
باتشکر از
ویرآستاری دوست عزیزم 
آقای پرویز شهید زاده

✒️
 مسعود_ایرانی

عضو نویسندگان گروه  
    بهبهان کهن

دعانویس ( قسمت سوم )

 

«دعا نویس »

           قسمت سوم

 دیگر هیچ کس حرفی نمی زد . امید اعضای گروه برای گرفتن ماهی به یاس تبدیل شده بود. برای من و پدر خیلی فرقی نمی کرد ،اما سه ماهیگیر از صید ماهی امرار معاش می کردند. باید برمی گشتیم چاره ای نداشتیم.خسته و گرسنه از کوره راهی که شیب تندی داشت بالا آمدیم و به راه اصلی رسیدیم .  حمدالله  کمی ناراحت به نظر می‌رسید . 
در افکارش چه ها می گذشت خدا می داند . سیگاری روشن کرد . وقتی حمدالله  دود سیگار اشنویش  را بیرون می داد با توجه به اینکه جیپ چادری در نداشت  دودش خفه ام می کرد ، اما جرأت اعتراض نداشتم.  
در راه  اصلی  حركت كرديم . در  راهی که  پر از خاك نرم بود . باد هم در تعقیب مان فقط کافی بود کمی سرعت ماشین کم شود  ، خاکی  که از پشت لاستیک های تایر عقب ماشین برمی خاست با باد حتی جلوتر از ما حرکت می کرد ، به طوری که جلوی دید راننده  را کاملا" می گرفت و پدر مجبور می شد ماشین را برای لحظاتی نگه دارد ، اما چون جیپ  چادری بود و در و  پیکری نداشت ، که بتواند از ورود خاک به داخل ماشین جلوگیری کند  توی ماشین با بیرون خیلی  تفاوتی نمی کرد . گاهی طوری خاک توی ماشین می آمد که من حتی حمدالله و پدرم که دو طرفم نشسته بودند را نمی دیدم .

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت  های گذشته در سایت 👇  

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

توضیح (چون جیپ چادری پنجره نداشت و بعد از عید هم هوا گرم می شد دو در جلوی جیپ را در می آوردیم ) 
 مرتب خاک توی چشمانم می رفت و چشمانم را با پشت انگشتان اشاره ی  دستم می مالیدم ،  فایده ای نداشت .خیلی گرسنه بودم، شکمم به قار و قور افتاده بود ! اما غیراز دود غلیظ سیگار حمدالله و خاک نرم راه  چیزی برای خوردن پیدا نمی شد  . گرسنگی امانم را بریده بود.طاقت نیاوردم گفتم بابا گرسنمه !!! پدر گفت :  در این بیابان برهوت که غذایی پیدا نمی شود ، دندان روی جگربذار ، دو ساعتی تا شهر  بیشتر راه نداریم ، صبرکن .اما من صبر نداشتم .  بابا من خیلی گرسنه ام  دو ساعت تحمل گرسنگی ندارم ، پدر جوابی نداشت . شاید پدرم پشیمان شده بود که چرا حرف حمدالله سبیل را رد کرده بود  و  مرا همراه خودشان  برده بود . بین راه  بغل راه خاکی خانه ای کوچک دیدم .گفتم پدر آنجا را نگاه کن ،، فقط یک خانه بود  شبیه به قلعه یا برج احتمالا پاسگاه ژاندارمری  متروکه ای بود . نزدیک به یک کیلومتری با راه خاکی اصلی  فاصله داشت پدر راند به طرف  دژ . نزدیک خانه ترمز کرد .چند دقیقه ای در ماشین ماندیم تا خاک فرو کش کرد . دژ بزرگی بود  ،قلعه ای با ارتفاع تقریبی ، پنج یا شش متر بصورت استوانه ای  به شعاع حدود سه و نیم متر. دژ دری  کوچک داشت ،، جلوی در قلعه  چند مرغ و خروس ،، پهن ها را با پا زیر و رو می کردند ،،  دنبال دانه ای در میان پهن ها  می گشتند . آنها هم گرسنه بودند  پیاده شدیم ،، منبع آبی زنگ زده ای که سوراخی در پایین ش بود ، زیر منبع  چند تا سنگ  گذاشته بودند تا ارتفاعش بالا تر بیاید و کف منبع زنگ نزند.
 چوبی به جای شیر آب درون سوراخ منبع بود .

 پدر چوب منبع را در آورد ، با آبى تقریباً ولرم سر و صورتمان را شستیم ، زن جوانی در دژ را باز کرد . از خانه بیرون آمد به ما نردیک شد و سلام کرد . پدر بدون اینکه جواب سلامش را بدهد گفت ؛ زن ما گرسنه ایم .                 زن روستایی  لبخندی زد و گفت آقا بفرمایید  داخل . همگی وارد دژ شدیم . داخل قلعه فقط  دیواری داشت گرد مانند و سقفی از تیرهای چوبی که رویش را پوشال گرفته بودند و با برگ های نخل که آسمان را می پوشاند و داخل خانه را از فضای بیرون جدا می کرد . روی یک زیر انداز نمدی  که در کف سیمانی دژ  پهن بود نشستیم . زن بیست و یکی ، دو سال سن داشت ، با لباسی رنگ و رو رفته ولی تمیز ،
 رختخواب، علاالدین ، ظرف و ظروفشان دور تا دور دیوار دژ چیده شده بود یک مشک هم روی سه پای چوبی برای خوردن آب گذاشته  بود . توضیح  مشک (وقتی گوسفندی را سرمی بریدند پوستش را سالم می کندند و بعد از چند مرحله کار کردن روی پوست  درونش آب می‌ریختند برای خنک شدن و نوشیدن .به جای کلمن های امروزه ) زن جوان گفت ،، آقا تخم مرغ داریم ، الان برایتان آماده می کنم و سریع ،، دست به کار شد . نان تیری  تخم مرغ ، ماست با پیار و پارچ پلاستیکی را با مشک پر از  آب کرد و بغل طبق نانی گذاشت .
به چند ثانیه نرسیده بود که غذا تمام شد ، زن روستایی چای آورد و بعد بالشی آورد و به پدر داد وگفت ،آقا تکیه بده پدر که از بقیه بیشتر خسته شده بود . چایش را خورد و به پهلو خوابیده ، آرنجش را روی بالش تکیه داد و یک طرف صورتش را روی کف دستش گذاشت ،سیگاری روشن کرد ، پک عمیقی به سیگارش زد ،پدر به سقف دژ خیره شد و آرام دود سیگار را بیرون داد.مرد جوانی وارد خانه شد ، سلام کرد و گفت ،، آقا خیلی خوش آمدین .پدر گفت خونه شماست ؟ مرد جوان گفت بله آقا و این هم زنمه . پدر گفت من بچه بالی توی خونه نمی بینم ،، زن جوان که ظرف ها را جمع می کرد گفت آقا هفت ساله ازدواج کردیم اما بچه دار نمی  شویم . پدر گفت :  ناراحت نباش من الان دعایی برایتان می نویسم که شما تا سال آینده همین موقع پسری داشته باشین و توى بغل تان باشد نمی دانستم پدرم دعا هم می نویسد.

ادامه دارد.............

با تشکر از  
ویرآستاری دوست عزیزم  
 آقای پرویز شهید زاده  

✒️
 مسعود_ايرانى

عضو نویسندگان گروه
   بهبهان کهن

دعانویس ( قسمت دوم )

 

«دعا نویس »

           قسمت دوم

بعد از خوردن برزنگى، چای خوردیم و  دوباره سوار ماشین شدیم و ماشین حرکت کرد. 
حمدالله سبیل ، پاکت سیگار اشنو ویژه اش را كه توتون آن با عرق بدنش خیس خورده و رنگ پاکت سیگارش  زرد شده بود را  از جیب پیراهنش در آورد و  سیگار گازوییلی و بدون فیلتر را روشن کرد .دود غلیظ سیگار حمدالله با خاک ماشین های عبوری توی حلقم فرو می رفت اما به خاطر اینکه حمدالله سبیل  از آمدنم رضایت داشته باشد ، دم نمی زدم . بعد از یک کیلومتر دیگر  پدر کنار راه خاکی ایستاد  و ماشین را در ارتفاع بالای دره پارک کرد .
از ماشین  پیاده شدیم ، پدر نگاهم کرد ،،                  _: بابا حواست را خوب جمع کن با احتیاط برو پایین . بعد صندلی جلوی دست شاگرد جیپ را بلند کرد ، زیر صندلی در صندوق آچاری را باز کرد و کیسه ای که فکر کنم دینامیت بود از صندوق در آورد .        _:"سبیل بگیر دستت "

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت 👇  

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

حمدالله گونی را گرفت و پایین رفت . در کمر کش کوه از شیب تندی که به طرف روخانه می رفت به راه افتادیم  ،برای اینکه سر نخوریم و از ارتفاع سقوط نکنیم خیلی با احتیاط پایین می رفتیم ،اما حمدالله مثل بز کوهی توی شیب می دوید. حمدالله سبیل  چهره ای لاغر و استخوانی داشت رنگ پوستش  در اثر آفتاب زیاد سوخته بود. چشمانی ریز و موها ی سرش پر پشت بود و سیاه به رنگ پرکلاغی. اما موهای حمدالله  در اثر شانه نشدن بیشتر به کلاف کاموایی درهم شباهت داشت . سبیلش از زیر دماغ   تا زیر لب پایینش می رسید . حمدالله  موقع خوردن ! برزنگک سبیلش را با  پهلوی دست چپش  بالا می برد و قاشق را با آن یکی دستش توی دهانش می گذاشت . سبیل قدی کوتاه داشت اما بسیار فرز و چالاک بود . به رودخانه نزدیک شدیم کنار رودخانه  ایستادیم ، آن قسمت از رودخانه  اسمش "سه برد" بود ، (در زبان عشایر برد ، به سنگ گفته می شود ,سه سنگ)  ،سه عدد سنگ بزرگ وسط رودخانه بود . با توجه به عرض کم رودخانه ، آب به آرامی از بغل سنگ ها رد می شد . حمداله گفت قبل از اولین سنگ حفره ایست که آب به زیر سنگها می رود و بعد از سنگ سوم حفره باز می شود و   آب رودخانه به مسیرش ادامه می دهد.(انگاری تونلی برای عبور آب زیر این سه سنگ درست کرده باشند) حمدالله با کمک سایرین باید همزمان دو عدد دینامیت را به ورودی و خروجی حفره می انداختند .حالا دیگر حمدالله فرمانده مطلق گروه بود و پدر هم از دستوراتش اطاعت  می کرد. حمدالله سه عدد سبد که به تور بسکتبال شباهت داشت و دارای دسته ای بلند بود به دست من شابو و حسن داد و گفت ؛
شما سه نفر حدود سی متر پایین تر توی رودخانه بایستید و ماهی ها را با "کمندول" منظورش همان سبدها بود بگیرید . عمق آب خیلی زیاد بود و ما بالای آب شناور بودیم. حمدالله  دو دینامیت با فتیله مساوی برای انفجار همزمان آماده  کرد یکی دست خودش و دیگری دست پدرم داد. بعد سیگار اشنو ویژه را از جیبش بیرون کشید دو نخ سیگار روشن کرد ، یکی از سیگارها  را به دست پدر داد ،تا همزمان دینامیت ها را روشن کنند و به ورودی و خروجی تونل بیندازند و انفجار همزمان باشد . ما هم کمندول به دست توی آب شناور بودیم تا به قول حمدالله زمانی که سطح رودخانه از شکم ماهی سفید شود .تمام این عملیات باید قبل از طلوع آفتاب باشد حمدالله معتقد بود بعد از طلوع آفتاب ماهی ها برای گرفتن طعمه از تونل خارج می شوند. دینامیت ها  طبق برنامه زمان بندی شده همزمان منفجر شد .اما  دریغ  از یک ماهی حتی ده سانتی . بیست دقیقه ای توی آب بودیم و حمدالله چشم به آب دوخته بود ، اما خبری نشد. حمدالله فرمان خروج از آب را صادر کرد وقتی به نزدیکی اش رسیدم گفت دلم برای دینامیت ها می سوزد چنین انفجاری و بدون ماهی ؟؟؟؟ حمدالله خیلی ناراحت شد. پدر گفت حمدالله ناراحت نباش پایین تر برمی هست به آنجا می رویم (برم  قسمتی از رودخانه است که عمقش زیاد و آب تقریباً در برم ساکت و بدون حرکت است )  حمدالله گفت آقا فایده ای ندارد بهتر است برگردیم امروز ما ماهی نمی گیریم . اما وقتی سوار جیپ شدیم پدر به مسیر راه دهدشت ادامه داد . حمدالله ساکت بود فقط  دور دست های راه خاکی را تماشا می کرد .              باید ورکوهک را رد می کردیم ،  (ورکوهک جاده ی خاکی پر پیچ و خمی بود با شیب بسیار زیاد و کم عرض . وقتی یک ماشین از شیب بالا می رفت ماشین روبرو که در سرازیری بود حتما باید گوشه ای می ایستاد تا ماشینی که در سربالایی می آید رد شود ) بعد به حرکتش ادامه می داد آن زمان ماشین ها ترمز دستی و حتی ترمز پایی درست و حسابی نداشتند جیپ که اصلا ترمز دستی نداشت ، بعد از دو ساعت رانندگی به منطقه ای به اسم فیگاه (فیلگه ) رسیديم . پدر به راهی فرعی رفت . پانزده دقیقه ای در راه  فرعی بودیم تا کنار برم رسیدیم . ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود، حمدالله گفت آقا حیف است ديگه دینامیت ها را خراب نکن  امکان ندارد ما امروز ماهی بگیریم ، اما پدر قانع نشد و تکرار برنامه ی صبح یعنی بدون گرفتن ماهی ! البته من اصلا" خوردن ماهی را دوست نداشتم ،مرحوم مادرم می گفت شیر میر سالادی ها را خورده .اما از ماهیگیری لذت می بردم. بیشتر ترس من از حمدالله بود که پا قدم مرا نحس می دانست اما حمدالله هیچ حرفی نزد خسته و گرسنه راه خاکی را برگشتیم . 

ادامه دارد...............  

باتشکر از
ویرآستاری دوست عزیزم  
آقای پرویز شهید زاده  

✒️
مسعود ايرانى
عضو نویسندگان گروه  
    بهبهان کهن