درود و سلام

درود بر همه اهالی کهن دیار بهبهان و دوستداران فرهنگ و ادبیات این شهر باستانی ...
با یاری پرودگار مهربان و همیاری دوستان در هیئت تحریریه و دلگرمی بوجود آمده از استقبال بی نظیر شما همشهریان فرهنگ دوست وبلاگ (بهبهان کهن )راه اندازی شد و به امید خدا این کار فرهنگی بزرگ را  در نهایت دقت و پشتکار با حمایت شما عزیزان ادامه خواهیم داد و فرهنگ زادبوم مادری مان را پاس خواهیم داشت ...

مسعود---ایرانی

حسین--مشتهی 

خانه ای که فقط حیاط داشت

 *خانه ای که فقط حیاط داشت*

 

🖊️نویسنده:اشکان لدنی

 

کلاس اول دبستان بودم که یکی از همکلاسی هایم همه بچه ها را برای تولدش دعوت کرد.

رفتم ،وقتی برگشتم پدرم پرسید خوش گذشت؟تعریف کن .گفتم بله پدر خیلی خوش گذشت چه خانه ای داشتند حیاطش فکر کنم هزار متر بود!

خانه ما یک زیرزمین چهل متری بود که اول هر ماه صاحبخانه می آمد آن بالا می ایستاد و پدرم می رفت اجاره خانه را تقدیمش می کرد.

پدرم گفت اینکه چیزی نیست حیاط خانه ما خیلی بزرگتر است،تعجب کردم و پرسیدم پدر ما که حیاط نداریم!

گفت اینجا را نمی گویم خانه خودمان را می گویم.

فردای آن روز با موتورسیکلت رفتیم که خانه را نشانم بدهد از شهر خارج شدیم و نزدیک  یک کوه رسیدیم که دشت بزرگی روبرویش بود ،پدر گفت این هم خانه ما ببین چه حیاط بزرگی دارد! تا چشم کار می کند حیاط است.

پرسیدم پدر واقعاً اینجا مال ماست ؟!

گفت بله ،بببن چندبرابر حیاط خانه همکلاسی ات است! احساس غرور کردم و به داشتن چنین پدری افتخار کردم.

از آن روز چهل سال می گذرد و پدرم چندسالی است از زیرزمین به خانه ابدی خودش رفته است.

خانه فعلی همکلاسی ام حیاطش دوبرابر خانه قبلی‌شان است.

ومن با خانواده ام در یک زیرزمین ۵۰متری اجاره نشین هستیم .

 قرار است جمعه آینده پسرم را ببرم وخانه خودمان که فقط حیاط دارد را نشانش بدهم .

 

#اشکان_لدنی  

۲۸اسفند۹۸

#داستان کوتاه

تنگ تکاب ، یک روز رویایی ، عکس از آقای افشین ایرانی

آپلود عکس

 

مگس

مگس
تازه دراز کشیده بودم که سروکله اش پیدا شد.
از آن مگس های بهاری بزرگ ،بهار مست ، فرز و چابک.
با کوچکترین حرکتی جا خالی میداد.
کور خونده بود .گرفتمش، به روش حمید پنکه.با یک حرکت.
تو مشتم بود.هنوزبال میزدو صدای وز وزش
 می آمد.
:آقا حالا باید پرتش کنی بیرون،لهش نکن،
صدای حمید  بود، بعد از گذشت سال ها هنوز تو گوشم بود.
با آن لهجه ی فارسی عربی شیرینش.
پنجره را باز کردم و مگس را انداختم بیرون.
دوباره دراز کشیدم اما خیالم پرید و رفت.
بیست وهشت سال پیش.
انگار همین دیروز بود.
تازه منتقل ماهشهر شده بودم.
سال شصت و هشت.اول مهرماه.
 اولین کلاسم سومی ها بودند،سوم راهنمایی.ماهشهر قدیم.
زنگ کلاس که زده شد مدیر تا نزدیک در کلاس همراهیم کرد و قصد داشت طبق سنت دیرینه برای معرفی وارد کلاس شود که مانع شدم.
_: باشه،اگه دوست نداری نمیام،اما بهت گفته باشم،
اینا با بچه‌های روستا فرق میکنند،
تخص و پاچه ور مالیده اند .پیرهنشونو میدن دعوا.
شرورند،شرور.بهشون رو نده.گربه را دم حجله 
بکُش وگرنه تا آخر سال دمار از روزگارت در میارند.
وارد کلاس شدم،سروصدا زیاد بود،مبصر کلاس بر پا داد و بچه‌ها بلند شدند.همه ساکت نگاه می کردند.چند لحظه مکث کردم ،بعد آهسته و سنگین
 رفتم طرف میز معلم.بچه‌ها هنوز ایستاده بودند.
حدس می زدم ،اکثریت عرب و هیکل.کارم دراومده 
بود .
خدا بخیر کنه امسال ،
باید جدی باشم و گرنه کنترل اینا کار حضرت فیله. روبروی بچه‌ها ایستادم،
دو سه نفری گوشه ی چپِ کلاس میز آخر ، بلند نشده بودند،
رفتم نزدیک میزشان،آرام ،بدون حرف.چند لحظه ای
به صورتشان نگاه کردم ،انگار قصد بلند شدن نداشتند.
اگه بلند نمی شدند اوضاع خراب می شد.
پشیمان شدم، کاش خودم را به ندیدن زده بودم.
ولی دیر شده بود،به هر ترفندی که بود باید بلندشان میکردم.
همه ی کلاس داشتند نگاه میکردند.
مسئله حیثیتی شده بود.
مستقیم تو چشم گنده تر از همشون نگاه کردم.
حمید، معروف به حمید پنکه.
در آخرین لحظه که داشتم نا امید می شدم ،بلند شد،
هر چه بدنش را از زیر میز می کشید بیرون تمام نمیشد.
وقتی که ایستاد ،سروگردنی از خودم بلند تر بود.
به خودم گفتم، کوتاه نیا.
بعد از  حمید بقیه هم بلند شدند.
: هوم ،،،حالا درست شد،از همین الان باید حالیشون کنم با کی طرفند.
 با احساس خوش پیروزی آرام و استوار بر گشتم 
 طرف میز معلم.خیلی سنگین.
در حالیکه  روی صندلی می نشستم با حرکت سر اشاره کردم، بفرمائید.همه نشستند.
اولین ورود به کلاس بسیار مهمه ،
نوع پوشش،
طرز راه رفتن در کلاس،
حتی سرعت راه رفتن،
نوع نگاه کردن ،
چگونگی نشستن و بلند شدن ، 
همه در ارزیابی دانش آموز و حساب بردن از  معلم موثره.
همه ی موارد را تا الان عالی اجرا کرده بودم.
لباس اسپرت و قیافه ی جدی و راه رفتن آرام ونگاه سنگین. 
و  نتیجه اش سکوت مطلق.
کاش آقای مدیر  می آمد و می دید.
اوایل مهر ماه بود و هوای بندر به شدت گرم و شرجی بود.
تازه شروع کرده بودم ،:بله هنر خلاقیت و زیبایی است ،هنر یعنی تعالیِ انسان ،هنر نزد ایرانیان،،،،،،،،،،
که وزوزی کرد و روی دماغم نشست،
مگس سیاه  بزرگ.
هوای رطوبتی و گرم بندر مستش کرده بود.با حرکت دست پراندمش .
روی پیشانی ام نشست،دوباره خیلی آرام و 
خونسرد با تکان سر فراری اش دادم .رفت طرف گوشم .چقدر سمج، ول کن نبود.! باز فراری اش دادم،چرخی زدو برگشت.
این بار روی تیغه ی دماغم نشست ، دقیقا وسط گردی سوراخ بینی،
نزدیک بود عطسه کنم.
با پشت دست بینی ام را خاراندم که عطسه نکنم.
اوضاع خوبی نبود.رشته ی کلام از دستم در رفت.
وخنده ی یواشکی بچه‌ها ،،،زحماتم داشت به هدر میرفت.
 زدم به کوچه ی علی چپ.
خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم .
آرام در حالیکه افکارم را متمرکز  و حرکت دستهایم 
را با لحن گفتارم هماهنگ می کردم قدم زنان به انتهای کلاس رفتم.فایده ای نداشت.بچه‌ها اصلا حواسشان به من نبود.
از حرکت چشمها و نگاهشان معلوم بود مگس بالای سرم در حال چرخیدن است ودنبال فرصت مناسب برای فرود آمدن.
 خیر ، ول کن نبود.
یک لحظه بالا را نگاه کردم که ناگهان کلاس منفجر شد.
فارسی و عربی.همه با هم .
: آقا اوناش ،رفت پشت سرت.
آقا،شوف، شوف،،،،،،«آقا نگاه کن».
 فریاد کشیدم ساکت.اما کسی گوش نمی کرد.
یک لحظه احساس کردم پشت گوشم نشسته.
مشتم را باز کردم و به سرعت پشت گوش کشیدم .
ولی نشد، خالی بود.
:آقا رفت ، شوف،شوف.
 کلاس شلوغ شده بود و غیر قابل کنترل .
مگس لعنتی.
:آقا اجازه، بگیرمش؟حمید پنکه بود.
درکودکی پدرحمید ضمن بازی «پسر بابا ،بره توهوا»
 پرتش کرده بودبالا.سرش گرفته بود به پنکه سقفی.
شکاف روی پیشانی اش مشخص بود. معروف شده بود به حمید پنکه.
:آقا تکون نخور.کنارم بود.قد بلند و دستان درازی داشت.
مگس روی سرم نشسته بود.
با دست چپ  نزدیک مگس بشکنی زد و با  دست راست گرفتش،برق آسا.
:اقا اجازه گرفتمش،ببین.
توی مشتش بود.نزدیک گوشم گرفت،وزوز بال زدنش شنیده می شد.
:آقا نباید لهش کنی،پرتش کن بیرون،دیگه نمیاد.
و بعدش توضیحات.
: ببین  آقا اول با دست چپ یه بشکن میزنی،
مگس به چپ و راست فرار نمیکنه،مستقیم میره بالا،
از یه وجب بالا تر برو براش.
:خیلی خوب برو بشین.
:آقا اجازه، میخوای بایستم اینجا پشه ها تو بگیرم.
فکر کردم داره مسخره ام می کنه،سریع برگشتم وبه صورتش نگاه کردم.
 یعنی با کسی شوخی ندارم.
 اما با دیدن صورت مهربان و لبخند زیبایش ،قفل کردم.
نگاهم میکرد.
چشمانش  انگارحرف میزدند.
:آقا اجازه.
اینقدر برا ما قیافه نگیر،
والله ما شرور نیستیم.
...............
ا_تدین.دوم خرداد 97

کتاب های سرکار خانم نشانی نویسنده بهبهانی

آپلود عکس

حکایت

«حکایت»

مردی ایلیاتی به اتفاق همسرش نوری جان در سیاه چادر  زندگی می کردند . وضعیت مالی خوبی  نداشتند  .
صبح زود قبل از طلوع خورشید ،نوری جان  برای درست کردن چای بیدار شد . طبق معمول  کتری چپه شده سیاه شان را با آب مشک پر کرد و بغل چاله تشی  نشست  . سُسک ها را در چاله  ریخت  و کتری را بالای سُسک ها  گذاشت . برای درست کردن آتش فقط مانده بود  کبریت را روشن کند و روی سُسک های خشک بیندازد تا آتش روشن شود .  اما مح کریم شوهرش ، توی رختخواب نزدیک دیرک در چادر روی شکم  خوابیده و .سینه اش را به بغل گردی بالش تکیه داده . آرنج و دو دستش را روی بالش گذاشته . پاشنه دست ها را به هم چسبانیده و زیر چانه اش گذاشته بود تا وزن و سنگینی سرش را رو پاشنه دست ها و بالش باشد . دو کف دستش را به دو طرف صورتش چسبانیده و به دور دست های آسمان خیره شده  . انگاری که در مغزش مشغول برنامه ریزی اقتصادی ست برای آینده ی خانواده اش است و زندگی بهتر .
به یک باره مح کریم تغییر حالت می دهد ، سریع  چهار زانو می نشیند  و نوری جان همسرش را صدا می زند . عیال که می خوست کبریت روشن را روی سُسک ها بیندازد تا آتش چاله  روشن شود و چای درست کند . اما مح کریم مانع می شود .
«نوری جان بیو ای چو  بنیش بوی تو حرف دارم ...»
نوری جان سُسک ها را رها می کند و پیش شوهرش می آید.
«نوری جان!»
«ها»
«سُسکله هم تش نزن بیارش تیم تا سیت بُگم»
نوری جان به همراه سُسک ها پیش شوهر می آید.
شوهر چنین می گوید : عیال فکر بکری کرده ام . ما بزودی پولدار می شویم .                         نوری جان می پرسد چگونه ؟
مح کریم می گوید ، زن می رویم خیلی سُسک می چینیم ،
محاسبه کرده ام اگر سُسک ها را در راه عبور گله ها بگذاریم و گله ها از سُسک هایمان عبور کنند . پشم گوسفندان به آنها گیر می کند ، با جمع آوری پشم گوسفندان شروع می کنیم به بافتن قالی و  کارگاه قالی بافی می زنیم . بعد از مدتی کارگر می گیریم برای  کارگاه قالی بافی مان ، با پول قالی چند تا اسب و مادیان می خریم . بعد مادیان را تو سوار شو و اسب را من سوار می شوم ، با هم می رویم کربلا زیارت ، و بعد از زیارت و استراحت به کارگاهمان می رویم . کل نوری جان الان تازه از کربلا برگشته ایم ، 
تو شده ای کل نوری جان شده ای و من کل مح کریم .
نوریجان می گوید کل مح کریم ، من می خواهم الان با مادیانم به خانه پدرم بروم . دلم برای خانواده ام تنگ شده . سوغاتی هایی که از کربلا آورده ایم تحویلشان بدهم .
 مح کریم می گوید . زن الان که مادیان خسته و «زمند» است کسی  مادیان «زمند » را سوار نمی شود ، گناه داره،
اما کل نوری جان . اصرار می کند و دعوا می شود ، مح کریم چوب بر می دارد و تن بدن زن بدبخت را با چوب سیاه می کند . همسایه ها از جیغ و داد نوری جان خودشان را به معرکه می رسانند چوب را به زحمت ازدست مح کریم می گیرند و از او سئوال می کنند ،مح کریم  چه کار این زن بیچاره  داری  ؟ مح کریم میگه این ظرفیت نداره . دو ریال از خودش دیده دیوانه شده ، می خواهد مادیانی که تازه از راه کربلا رسیده  را ' سوار شود و برود خانه پدرش 
همسایه ها می گویند   در اینجا که مادیانی نیست که نوری جان سوار شود  و مح کریم به خودش می آید که .....
 حکایت  افرادیست که زود جو گیر می شوند 
مسعود ایرانی   🌸

فصل برداشت ، نرگسزار بهبهان ، عکس از آقای جمشید موسایی

آپلود عکس

 

علمدار (قسمت اول )

 علمدار                          
   "قسمت اول"
عاقبت مش حسن خانه اش را فروخت . یک سالی می شد که قصد فروش خانه قدیمی اش را گرفته بود. اما خانه مخروبه و شُلی ساز را نمی خریدند .خانه دارای سه اتاق بود و حیاط بزرگی هم داشت .
منتظر همسایه جدید بودم که *وانت مزدای آبی رنگی با اثاث منزل بغل در خانه ی فروخته شده مش حسن پارک کرد* .
چیزی  که پشت وانت زیاد  جلب توجه می کرد . تعدادی مرغ و خروس و دوتا *کُرکری (استوانه ایست از چوب که جوجه  را برای حمل در آن جا می دادند)* بود و خروس گنده ای مثل دیده بان بالای کُرکری ایستاده بود . همسایه جدیدمان خانمی با تنبان قرقری و آقایی که در تابستان  کت و شلوار پوشیده بود و کلاه نمدی  از جلو وانت پیاده شدند تقریبا مُسن بودند . بعد از آنها  پسری هم سن و سال خودم با دو دختری که  در عقب وانت نشسته بودند .پسر و دخترها  در بالای وانت. با کمک مرد و زن مُسن در پایین وانت
شروع به خالی کردن لوازم خانه کردند . اولین محموله ای که از وانت پیاده شد  *خروس بود که از بالای کُرکری توی کوچه پرید*  . بعد از خالی شدن وانت ،  همه رفتند توی خونه . فقط  پسر خانواده ! به طرف من آمد سلام کرد و دستش را به علامت دوستی به طرف من دراز کرد  ، *اسم من علمداره و این خانه ی ماست .مؤدب بود.  دستش را گرفتم و به گرمی فشردم  !*
اسم من حامده . علمدار زبان ما را با لهجه شهر خودمان روان صحبت می کرد .علمدار متوجه سئوال ذهنی من شد . به قول امروزی ها آی کیوش بالا بود  . *حامد جان من 5 ساله در  شهر به دبیرستان می رفتم*. خانواده ام فقط  به خاطر من از روستا مهاجرت کردند و این خانه را خریدند .  امسال هم  آخرین سال تحصیلی منه، کلاس  ششم دبیرستانم  .
همسن و سال خودم بود در اول مهر ماه  هم کلاسی شدیم  . *هردو رشته تجربی دبیرستان 25 شهریور درس می خواندیم* .  با علمدار دوست شدم . دوست صمیمی حتی با هم به دبیرستان می رفتیم . همیشه  توی کیف و جیب  علمدار انواع خوردنی پیدا می شد . *از کودی گرمک نون کنجدی گرفته تا  انواع شیرینی و تنقلات . باوجودی که وضع مالی خوبی هم نداشتند* .
علمدار همیشه برایم از تبریز و دائیش که درجه دار  ژاندارمری تبریز بود صحبت می کرد و می گفت بعد از اینکه دپیلم گرفتم  میرم تبریز پیش دایی .آن زمان رفتن  و دیدن ، تبریز از بزرگترین آرزوی های علمدار بود . اهالی روستایشان هر روزه از دهات به خانه ی علمدار آمد و رفت داشتند و خانه ی علمدار بدون میهمان نمی شد . پدر علمدار مجبور شد اطاق بزرگی در حیاط خانه برای مهمان ها بسازد . اما علمدار اتاق خودش را داشت و اعضای خانه به هیچ وجه جرأت نداشتند ، کاری را خلاف میل علمدار انجام دهند . چون علمدار می گفت  شما رسوم شهرنشینی را نمی دانید .                      خروس خانه علمدار  شب تا دمدمه های صبح اذان می گفت و خواب را از چشم مردم حرام می کرد . این اواخر بزغاله ای هم روستاییان  سوغات آورده بودند . با ادغام اذان خروس  و صدای بزغاله تمام همسایه ها حتی چند محله آن طرف تر را دیوانه کرده بود. اما خودشان عین خیالشان نبود . تا اینکه اهالی محل از من خواهش کردند که من واسطه شوم  و درخواست اهالی محل را به علمدار گوش زد کنم که بزغاله و خروسش را   یابکشد یا بفروشد. وقتی به علمدار گفتم قبول کرد و گفت : حامد جان از طرف من از همسایه ها عذر خواهی کن و  بعد از آن تذکر نه صدای خروسی بود و نه بزغاله ای  . علمدار گاهی هم در خانه مهمان من می شد و من هم به خانه شان می رفتم . کلا" باهم  رفت و آمد داشتم . *علمدار واقعا" مهربان بود و دوست داشتنی* . 
با بدبختی من و علمدار در شهریور ماه با معدل بسیار پایین موفق به اخذ دپیلم شدیم . وقتی قبولی علمدار را اعلام کردند روستائیان دهل و مهتر را به خانه علمدار آوردند، می زدند و دستمال بازی می کردند . انگاری علمدار فوق تخصص پزشکی اش را گرفته بود . تمام اهالی کوچه را شام دادند و پدر  مادر و خواهرانش از خوشحالی بال بال می زدند .
علمدار بعد از دیپلم راهی تبریز شد .  خانواده اش گریان بودند و او را زیر قرآن رد کردند .پشت سرش آب ریختند و علمدار مسافرتش را آغاز کرد .
   ادامه دارد.......   🌺

باتشکرازویرستاری دوست عزیزم
   *پرویز شهید زاده*

مسعود ایرانی ✍


 

دریاچه سد عکس از خانم دهقان

آپلود عکس

علمدار ( قسمت دوم )

علمدار                          
      "قسمت دوم"
بعد از رفتن  علمدار به تبریز مادرش بد جوری گریه می کرد . گویی پسرش به سفری بدون بازگشت رفته. خواهران به تأسی از مادرشان  گریه می کردند . *پدرش هم خیلی ناراحت بود و آرام اشک می ریخت* .

من هاج واج به آنها می نگریستم . طاقت گریه مادرش را نیاوردم  به مادرش گفتم چرا اینقدر گریه می کنی ؟  علمدار چند روز دیگه برمی گرده  !                           آقا حامد *من مادرم  به دلم این مسافرت علمدار  بد افتاده* . گفتم مادر نفوس بد نزن . تا  چشم  بهم بزنی علمدار برگشته !
موقع مراسم خداحافظی علمدار   تعارفی گفتم  اگه کاری دارید من هستم . فکر کنید علمدارم، پدر و مادرش تشکر کردند. من خداحافظی کرده و از آنها جدا شدم . غافل از اینکه *تعارف ممکنه آمد و نیومد داشته باشه*  .
به خانه برگشتم کمی عصبی بودم .  تحمل گریه مادرش را نداشتم  . به آشپزخانه رفتم یک استکان چای ریختم . همین دیروز بود که به  علمدار قول دادم که در غیاب او  مواظب خانواده اش باشم .
روزی پدر علمدار دنبالم آمد و مرا به باغی برد پر از درخت های نخل ،  در روستایی اطراف شهر. پدر علمدار گفت حامد جان ؛ اینجا باغ منه و من با فروختن خرما امرار معاش می کنم . درختانی سر به فلک کشیده  ،بارشان زیاد بود و فصل چیدن خرما.  رطب ،خارک زرد و قرمز تا عصر در باغ ماندم و به پدر علمدار  کمک کردم . پیر مرد دست تنها بود اما کمک مرا نمی پذیرفت .  در برگشت (کاعلی )
پدر علمدار یک حلب خرما به من داد . قبول نمی کردم اما..
یک ماه از رفتن علمدار می گذشت. بعد از ظهرها وقتی کمی از گرمای هوا کاسته می شد . من از خانه  بیرون می رفتم . هنوز وسطای کوچه به سمت خیابان در حرکت بودم که  علمدار را همراه زن جوانی دیدم  ،زن جوان، ساک به دست با لباس و پوششی متفاوت ،  علمدار مرا که دید بغلم کرد صورتم را بوسید و یواشکی در گوشم گفت  حامد جان؛ زنمه. مثل اینکه برق سه فاز از بدنم رد شد به سرعت خودم را عقب کشیدم . نیم نگاهی به زن انداختم . با لهجه خاصی سلام کرد . علمدار گفت زنم ترکه . ترک تبریز, باورم نمی شد  . علمدار گفت  زبان ما را بلد نیست با هزار بدبختی با او حرف می زنم. زن نسبتا زیبایی بود .
گفتم علمدار *شوخی نکن مگه زن گرفتن به این آسونیه* *؟ امکان نداره* . اما علمدار که کیفش کوک بود گفت . اگه می خوای خواهرش را برات بگیرم  ! *نمی دانستم به علمدار بخندم یا از دست کارهای او عصبانی باشم* . علمدار گفت حامد . همه ماجرای زن گرفتنم را برایت تعریف می کنم . بعداز خداحافظی به راهم ادامه دادم. اما فکر علمدار رهایم نمی کرد هنوز به خیابان نرسیده بودم که  برگشتم . وقتی به نزدیک خانه علمدار رسیدم، سر و صدای درون خانه مرا پشت دیوار خانه ی علمدار میخکوب کرد . از داد و بیداد کاعلی و شیون مادر علمدار اعصابم داغون شد، دلم گرفت . *آیا پاسخ پدر و مادری که همه رقم پای پسرشان ایستادند و از شکم و زندگی خود و دیگر اعضای خانواده  زده اند ، باید نتیجه اش این چنین باشد* ؟ ایستادن و گوش دادن پشت خانه مردم کار زشتی بود .  به راهم ادامه دادم  بدون اینکه خودم متوجّه باشم کجا می روم از کوچه مان خیلی  دور شدم  .
تنهایی تو خونه بودم . می ترسیدم حتی سراغ علمدار را بگیرم . یکی دو روز از علمدار خبری نبود که کوبه* در خانه به صدا در آمد. *(درقدیم  به در های  تخته ای وزنه ای آهنی آویزان بود که با وزنه به در می کوبیدند و به این وزنه چکش یا کوبه می گفتند)* در را باز کردم، علمدار بود .  علمدار بدون اینکه سلام کند چند لحظه به صورتم خیره شد . آقا حامد اجازه دارم ؟بیام تو خونه . از جلو در خودم را کنار کشیدم وگفتم بفرما ...  
  ادامه دارد .......    🌺

باتشکرازویراستاری دوست عزیرم
       *پرویز شهیدزاده*

مسعود ایرانی  ✍

بام بهبهان عکس از آقای افشین ایرانی

آپلود عکس

 

علمدار (قسمت سوم )

علمدار                         
   "قسمت سوم"
_حامد مادرت خونه ست  ؟  _نه رفته خونه ی خواهرم, یکی دو روز خونه خواهرم میمونه . دالان را طی کرده و وارد حیاط خانه  شدیم . دریاچه را برق انداخته بودم و با آبی که تازه از چاه کشیده بودم، وسط حیاط خود نمایی می کرد با بالا و پایین شدن هندوانه ی توی دریاچه زیباییش  دو چندان می شد . *( در قدیم دریاچه خانه  بصورت مستطیل یا دایره بود . مردم   دیواره های دریاچه را با   ارتفاع های متفاوت می ساختند . اما بیشتر از نیم متر نبود . در اوایل در ابعاد کوچک با عمق زیاد که به آن حوض  می گفتند ) در نزدیکی دریاچه برای تامین آب چاه حفر می کردند . به وسیله چرخک چاه  آب را از عمق چاه با دلو بیرون می آوردند. چرخک چاه* *استوانه ای چوبی بود که دقیقا" بالای چاه قرار می گرفت روی دو پایه ای یک متری در دو طرف چاه ،چرخک بالای دو پایه قرار می گرفت و باطنابی  که دلوی پلاستیکی به ابتدای طناب وصل می شد دلو را درون چاه می انداختند  و با کمک استوانه چوبی چرخک چاه و پیچاندن چرخک طناب به دور چرخک می پیچید مثل قرقره های امروزی و دلو را از چاه بالا می کشیدند . دلو پر از آب را درون دریاچه می ریختند* . پر کردن دریاچه بعضی مواقع از صبح تا عصر  به درازا می کشید .از آب دریاچه برای نظافت، شستشوی ظروف، لباس، حمام کردن و ،،،استفاده می شد.( البته فقط  برای جوان ها توضیح دادم  ! )
زیر اندازی بغل دریاچه انداختم  . دوتایی روی زیر انداز نشستیم .به علمدار گفتم در تبریز چه اتفاقی افتاد؟ چطوری زن گرفتی ؟ علمدار گفت حامد خون جگر شدم تا به تبریز رسیدم راه خیلی طولانیه.  وقتی از اتوبوس پیاده شدم تاکسی گرفتم و تکه کاغذی که آدرس خونه ی دایی رویش نوشته بودم به راننده نشان دادم اما راننده  تاکسی که سواد خواندن  نداشت .
با هر بدبختی بود خانه دایی را پیدا کردم  دایی و زن دایی مرا به گرمی  پذیرفتند . زن دایی خیاطی می کرد دایی هم می رفت ژاندرمری . وقتی دایی از کار برمی گشت با هم به خیابان می رفتیم . گفتم *علمدار اعصابم داغون شد برو سر  اصل مطلب ....*
علمدار لبخندی زد و سخنش. را ادامه داد .اذان ظهررا می گفتند از ناهار خبری نبود. زن دایی طبق معمول غذایش دیر آماده می شد. باخود گفتم از فرصت استفاده کنم نمازم را بخوانم،  سجاده انداختم و به نماز ایستادم نماز ظهرم تمام شد . مشغول خواندن نماز عصر بودم که کسی در خانه را زد اما صدای چرخ خیاطی مانع می شد که زن دایی متوجه شود. *آنقدر صدای نماز خواندنم را بالا بردم تا زن دایی متوجه شد به طرف در رفت و در را باز کرد* . زن دایی با دختری داخل خانه آمد .             _*علمدار تو که نماز می خواندی از کجا فهمیدی دختره ؟* *علمدار به من نگاهی انداخت .              _ اگه یک بار دیگر سئوال بیجا کنی بقیه اش را نمی گویم .  ساکت شد و دیگرحرفی نزد . منتظر  ماندم ،  اما لام تا کام  نگفت*.
برای اینکه فضا را عوض کنم گفتم.  *علمدار عرق می خوری* ؟              علمدار نگاهی به من انداخت و گفت  حرف الکی نزن . از جایم برخاستم به طرف اتاق رفتم نیم بطری عرق سگی که از ترس مادر توی کمد چوبی  لباس هایم پنهان کرده بودم برداشتم .                   _ این هم عرق علمدار ! عرق سگی  بدون مخلفات، توی خانه تنها ماست پیدا می شد . رفتم یک کاسه ماست هم آوردم و دو استکان کمر باریک ' اما می ترسیدم علمدار نخورد و آبرو ریزی شود .اما باورم نمی شد *علمدار  حرفه ای عرق می خورد* . با شکم خالی نیم بطری را خالی کردیم .
علمدار گفت حامد من گرسنمه، میرم خونه چیزی برای خوردن بیارم .
علمدار رفت اما خیلی زود برگشت با یک پاکت کاغذی و سه تا خروسک *(بچه خروس که گوشت لذیذی دارد)* علمدار روی زیر انداز نشست و از پاکت شیشه ای بیرون آورد، شیشه ای با رنگ سبز من تا حالا ندیده بودم . علمدارگفت حامد این عرق خارجیه از استور برایم آورده اند.       *خجالت کشیدم بگم استورکجاست ؟*
علمدار گفت حامد پاشو آتش درست کن و قلیون مادر را بینداز توی دریاچه تا خنک شود.              گفتم علمدار قلیون ؟ مادرم دعوا می کنه.             علمدار گفت خنگ خدا مادر کجاست که دعوا کنه و ادامه داد  اگه می خواهی حرف بزنم باید هرچه گفتم قبول کنی . چاره ای نداشتم منقل آوردم زغال ریختم قلیون را توی دریاچه انداختم و نی پیچ قلیون را به دست علمدار  دادم .
*( استور فروشگاه هایی که در مناطق محروم نفتی برای فروختن مشروب به انگلیسی ها و کارمندان شرک نفت  می ساختند، شهرهای امیدیه ،،گچساران تا آنجا که حافظه ام یاری می کند استور داشتند)*

 ادامه دارد  ....... 🌺

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
   *پرویز شهیدزاده*

مسعود ایرانی  ✍

برج بمونی آغا عکس از بانو کاظمی

آپلود عکس

 

علمدار ( قسمت چهارم )

علمدار                         
  "قسمت چهارم"

علمدار کارد برداشت و سر دو تا از  خروسک ها را برید و گفت حامد برو خودکار بیار . گفتم علمدار  خودکار دیگه برای چی میخوای ؟.                  _*بچه این قدر سوال نکن ، بیار تا کار بردش را  یادت بدهم* .                      خودکار بیک را از لای دفتر یادّاشتم برداشتم . بفرما علمدار اینم خودکار !  علمدار کلّه پلاستیکی و تویی خودکار را در آورد بعد با عصبانیت به من نگاه کرد و با تشر گفت تو چرا ایستادی منو نگاه می کنی !! بدو برو زغال ها را باد بزن. مشغول باد زدن زغال شدم ولی چشم از او برنمی داشتم اصلا" حرف نمی زدم،  می ترسیدم دوباره قهر کند .         علمدار لوله لاکی خودکار را زیر پوست خروسک کرد و سر دیگر لوله را توی دهانش کرد و  *با سر لوله لاکی خودکار شروع به فوت کردن کرد . با رفتن هوا زیر پوست، خروس باد کرد و علمدار  بعد به جای پر پوست خروس را غلفتی در آورد* .خروس را شست نمک زد و روی زغال گذاشت . *راستش من فکر می کردم که علمدار خُل و چله ولی آنروز فهمیدم که در زرنگی رو دست نداره و نباید او را دست کم بگیرم* .
کباب خوردیم.  علمدار در شیشه سبز را باز کرد و مشغول خوردن شدیم . کمی بعد دیدم دمای بدنم بالا رفته و رنگ آب حوض کلی زیباتر شده . احساس می کردم از صورتم آتیش بیرون می زند . راستش *مشروب استوری علمدار از عرق سگی من خیلی بهتر بود* . علمدار زغال گداخته را روی تنباکوی سر قلیان  گذاشت . قلیان علمدار که چاق و آماده ی کشیدن شد. لخت شد و با شکم توی دریاچه خوابید . فقط چانه اش را روی لبه دریاچه گذاشت . نی پیچ قلیان در دستش بود و پک های عمیقی به قلیان می زد.          *علمدارکله اش داغ شد و زبانش باز ....*
روی دیواره دریاچه نشستم تا زانویم در آب بود و پاهایم را در آب دریاچه تکان می دادم ، سکوت علمدار شکسته شد.
 حامد دخترک و زن دایی باهم ترکی صحبت می کردند دختری زیبا و خوش چهره و بلند قد، من هنوز نماز می خواندم .          اما،،،،
*رکعت های نماز از دستم در رفته بود* .                        زن دایی رفت و دخترک به من خیره شد نمی دانم چگونه نمازم را تمام کردم. هنوز روی سجاده نشسته بودم که  دختر ترک آمد و کنارم نشست . وقتی نگاهش کردم بدون هیچ مقدمه ای گفت : *میخوای زنت بشم* . نتوانستم جواب بدم ، زبانم به لکنت افتاد. هنوز نشسته بود که زن دایی هم آمد ،فکر می کردم با دیدن زن دایی فرار می کند اما  از جایش تکان نخورد. وقتی زن دایی آمد دلم قرص شد.           دخترک جلوی زن دایی سئوالش را تکرار کرد به زن دایی نگاه کردم ، زن دایی لبخند زد و گفت : علمدار چرا جوابش را نمی دهی ؟ گفتم *زن دایی مگه میشه  به چنین عروسکی نه گفت*. دخترک به چشمانم خیره شد و گفت پس بیا به خواستگاریم، من منتظرم. و بعد لباسی را که زن دایی برایش دوخته بود گرفت و رفت .
گفتم زن دایی این حرف ها شوخی بود ؟                     _ *علمدار مگرما با تو شوخی داریم ؟ اگه می خوای بریم خواستگاریش* .   
حامد جان مهرش به دلم نشست . به زن دایی گفتم کی باید بریم.                  زن دایی گفت امشب ! من ، دایی و تو سه تایی میریم خونه شون و دختر را خواستگاری می کنیم آماده ای ؟ با جان و دل  قبول کردم .
- *حالا حامد راستش را بگو اگه تو جای من بودی چه کار می کردی ؟*       _راستش من جرأت و جسارت تو را ندارم . علمدار پیک مشروب را درحلقش ریخت گوشت خروسک را با دندانش کند و بلعید و پک عمیقی به قلیان مادر زد و دودش را خیلی آرام بیرون داد .
*حامد انتظار خیلی بده زمان از حرکت ایستاده بود* *به ساعت نگاه نمی کردم ، و ساعت را در مغزم محاسبه می کردم اما وقتی یواشکی! ساعت را می دیدم فقط ده دقیقه گذشته بود*.
شب شد همراه دایی و زن دایی به خانه دخترک ترک رفتیم ، منتظرمان بودند . دایی کوبه در را زد . *از ترس و اضطراب مثل اینکه جای قلب و مغزم عوض شده بود صدای تپش قلب را در مغزم احساس می کردم ، چشمان زرد و خوش رنگ دخترک امانم را بریده بود*.                  درخانه با صدای خشکی باز شد مرد جوانی در را گشود ، خیلی خودمانی گفت  بفرمایید ،  بفرمایید داخل . مرد جوان ما را به داخل خانه  برد .            خانه ای محقر بود. توی اتاق نشستیم . تبریز هوا خیلی  سرده .پدر و مادر و دو دخترکه کپی هم بودند ، من نمی دانستم ظهر کدامشان بود که با او حرف زدم اما  بعدها متوجه شدم خواهر بزرگتر زن مرد جوانی بود که برای ورود به خانه راهنمای ما بود . من هنوز باورم نمی شد.      زن دایی گفت برای خواستگاری مرجان آمده ایم وضع مالی خوبی نداشتند . با خودم  فکر می کردم الان دست مرجان را در دستم می گذارند . پدرش گفت آقا داماد کارت چیه ؟      خونه داری ؟تحصیلاتت چقدره،  سربازی رفتی ؟          آمادگی نداشتم ،دهانم باز نمی شد . از خجالت ، تمام عضلات بدنم منقبض شده بود .  دایی گفت علمدار پسر خواهرمه تازه دیپلم گرفته ولی بیکاره .
پدرش گفت ما به آدم بیکار زن نمی دهیم . آقا  فردا چطوری خرج زن و بچه میده؟                          سنگ روی یخ شدم از خجالت سرم را پابین انداختم  . توضیح (درآن زمان دیپلم یعنی استخدام فوری دولت  با حقوق بالا) ازخانه مرجان بیرون آمدیم. هیچ کس حرفی نمی زد، به خانه رسیدیم . دایی و زن دایی خوابیدند اما من تا روشن شدن هوا تقلا می کردم و به آبروی ریخته ام جلوی دایی و زن دایی فکر می کردم  .فرار از تبریز بهترین گزینه بود اما  سرم به شدت  درد می کرد پلک هایم ناخود آگاه روی هم می افتاد. نفهمیدم چگونه و چه ساعتی خوابم برد که *صبح  با صدای  چرخ خیاطی زن دایی که  وقتی کارش می انداخت انگاری مکینه نمازی بود هم  بیدار نشدم* . 
 ادامه دارد  ........   🌺

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
       *پرویز شهیدزاده*

مسعود ایرانی       ✍

علمدار ( قسمت پنجم )

علمدار                        
   قسمت پنجم
دایی بالای سرم آمد، از ژاندرمری برگشته بود  . الکی  خودم را به خواب زدم . دایی انگاری که توی پادگان بود  بیدار باش زد . علمدار برپا ! *الانه که  شب بشه ، دنیا که به آخر نرسیده* و دایی ادامه داد  *علمدار بی خیال اصلا"  فکرش را نکن قحطی که نیست* ، فکر نمی کردم اینقدر دختر ندیده باشی  که به این زودی خاطر خواه بشی . دایی را نگاه نمی کردم اما  دست بردار نبود. اصلا" احساس نداشت ، *گروهبان و احساس ؟ محاله* !! . فریاد دایی چرتم را پاره کرد . علمدار چه مرگته ؟ دختر زیاده بهتر از مرجان برات می گیرم . توی رختخواب نیم خیز نشسته بودم . دایی لبخندی زد .      علمدار  *زن برات بگیرم مثل حوری و پری  که مرجان انگشت کوچکش هم نشه* حامد            دایی بزرگ من محسوب می شد . من اجازه نداشتم روی حرف بزرگترم حرفی بزنم.       *بعد ضرب آهنگ گرفت ، در حالی که دست هایش را حالت خاصی تکان می داد و بشکن می زد* .
 با آواز می خواند.......  *علمدار عزیزم ....*
*مکه نشد مدینه......     حلیمه نشد سکینه .....       و قاه قاه خندید* .  
 کاردم می زدی خونم بیرون نمی آمد .        -علمدار سریع دست و صورتت را آبی بزن، غذا بخوریم و بریم بیرون .  می خوام امروز ببرمت پارک  . دهانم مزه زهر مار داشت تلخ بود ، اصلا" اشتها نداشتم .به زور لقمه را می جویدم و با زحمت پائین می دادم . حوصله خیابان رفتن را  نداشتم. اما  از ترس دایی  تند لباس پوشیدم و گفتم  *من فردا برمی گردم ولایت* .       دایی گفت  پسر !چرا اینقدر عجله داری . *تا فردا هزار چرخ می چرخه کی می دونه فردا چه میشه* ؟ حوصله دایی و حرف های بی معنی اش را نداشتم .برم  بیرون  تو کوچه بهتره . در خانه را باز کردم منتظر دایی بودم . اما جوانی که  شب در خانه مرجان از ما پذیرایی می کرد ایستاده و پشتش را به دیوار خانه روبرو تکیه داده بود و سیگار می کشید  . من وانمود کردم او را ندیده ام .                    *حامد جان اصلا" تحمل حقارت بیشتر را نداشتم* . اما او صدایم زد و خودش را با عجله به من رساند . دایی هم از خانه بیرون آمد . مردی را که خانه مرجان دیده بودم به دایی گفت آقای .... *اجازه می دهی من و آقا علمدار تنها به خیابان برویم ؟* دایی پرسشگرانه  نگاهم کرد ! وقتی موافقت  کردم  دایی از ما جدا شد .             مرد جوان گفت من شوهر خواهر بزرگتر مرجانم  اسم من اکبره , *آیا تو مرجانو  دوست داری ؟*            حرفی نزدم .                      - *علمدار  اگر موافقت کنی من  ترتیب ازدواج تو و مرجان را می دهم* . میدونی علمدار *ازدواج در اینجا رسم و رسوم خودشو داره ، مگه نشنیده ای ،  شهری و رسمی !*                 - اکبر آقا من با توافق مرجان به خواستگاری اومدم  . بزرگترهایم دایی و زنش را آوردم  پدرش ما را سکه یک پول کرد . -علمدار! *مرجان  منتظره جوابه بعد صورتش را ترش کرد، علمدار حرف آخرت چیه ؟ مرجانو می خوای یا نه ؟*                             -اکبر آقا من که از خدامه اما  پدر مرجان چی می شه ؟؟؟
اکبر گفت  من هم به خواستگاری خواهر بزرگتر مرجان رفتم مثل تو جوابشان منفی بود .    *چون چاره ای نداشتم او را دزدیدم و تو  اگر مرجان را می خواهی باید او را بدزدی* .                             -  اما ......                    اکبر حرفم را قطع کرد .  اما بی اما ، همین که گفتم ! - ولی اکبرجان  من جایی ندارم و چطوری ؟ او را بدزدم ؟                    -علمدار فقط بیا دنبالم ! پشت سر اکبر حرکت کردم .                      اکبربعد ازعبور از چند خیابان مرا به خانه کوچکی برد،  کلید انداخت  در خانه را باز کرد .  داخل خانه شدیم خانه ی ترو تمیزی بود .                            اکبر کلید خانه را به من داد . علمدار تو باید مرجان را بدزدی و به این خانه بباوری . *مغزم داشت سوت می کشید. گفتم خب حالا چطوری بدزدمش  ؟*            - نگران دزدیدن مرجان نباش من کمکت می کنم !
 شب بعد از برگشت اصلا" به  دایی و زنش چیزی نگفتم شب زود خوابیدم در واقع خودم را به خواب زدم   ولی به اکبر فکر می کردم . نکند مرا در هچل بیندازد . اکبر وعده داد  فردا می بینمت ،توی خونه بمان . صبح از اکبر خبری نشد بعد از ظهر نزدیک غروب آفتاب شد که  اکبر در خانه دایی را زد.             - علمدار بریم .               به سفارش اکبر به دایی و زنش چیزی نگفته بودم . یواشکی ساکم را برداشتم و از خانه دایی بیرون آمدم . *در کوچه مرجان با چادر سفید گلی و خوشرنگی منتظر ایستاده بود* . اکبر همراه من و مرجان تا نزدیکی خانه ای که کلیدش را به من داده بود آمد و ما را تنها گذاشت . بامرجان به داخل خانه رفتیم سه روزی را با مرجان توی خانه ماندم . *بعد از سه روز اکبر به دنبالم آمد و گفت حالا وقتشه ، باید به خانه پدر مرجان برویم*  .            

حامد راستش را بخواهی  من می ترسیدم . اما اکبر و مرجان گفتند  مشکلی نیست . در خانه مرجان را زدیم پدر و مادر مرجان در را باز کردند . تا جلوی در آمدند اما به مرجان اجازه ورود به خانه را ندادند  .  پدر مرجان که رنگ صورتش سرخ  شده بود  داد و بیدادش به آسمان می رفت .                      می گفت *مرجان تو دیگر دختر من نیستی ! من دختری به اسم مرجان ندارم  تو از خانه پدریت فرار کردی !*

زغال آتش قلیان علمدار خاموش شده بود علمدار از حوض بیرون آمد چند جبه ی زغال در آتش گردان گذاشت کاغذ خُرد کرد  روی زغالها و کاغذها آتش زد و ..

لباس هایش را پوشید آب قلیانش را عوض کرد و شروع به چرخاندن آتش گردان کرد . چون ایستاده جرقه های آتش روی سر و گردان علمدار  می ریخت علمدار برای فرار از جرقه های آتش دور دریاچه می دوید و آتش گردان را می چرخاند.                        *آقا حامد  واقعا"  خانواده ی مرجان  استقبال شایانی از داماد و دخترشان کردند  فقط به خواهر و مادرم فحش ندادند* .
پدر مرجان گفت بچه دهاتی  سه روزه با اکبر و کل  فامیل دنبال دخترم می گردیم ، من دیگر توی کل فامیلم بی آبرو شدم. بروید همان جایی که تا حالا بودید . *این دختره چشم سفید آبروی چندین ساله ام را به باد داده ، والا پر رویی هم حد و مرزی  دارد* .
دست پدر مرجان را بوسیدم  اما فایده ای نداشت، به اکبر نگاه کردم اما خودش را به آن راه زد . *مرجان گفت علمدار التماس فایده ای نداره بیا تا بریم* . هنوز ده قدم دور نشده بودیم که پدر  مرجان گفت اگه می خواهید شما را به خانه راه بدهم *باید برید ثبت و با قباله ازدواج برگردین* . دیگر پشت سرمان را نگاه هم نکردیم به راهمان ادامه دادیم راه زیادی نرفته بودیم که اکبر با عجله خودش را به ما رساند .                    -علمدار کلید خونه را تحویل  بده ،خونه ی مردمه،  کمک من فقط تا همین جا بود ،
*ساکم را از خانه اکبر برداشتم و به خانه دایی برگشتم ،چاره ای نداشتم. زن دایی در خانه را باز کرد ، با تعجب مرا نگاه کرد وگفت علمدار سه روزه که بی خبر رفتی . اما وقتی مرجان را دید لحن صحبتش عوض شد و با لحن تندی گفت  دختر مردم با تو بی شرف ؟* گفتم دایی هستش باید با او صحبت کنم . با اکراه  زن دایی  اجازه داد که وارد خانه شویم. توی خونه  راهمان نمی داد .               - تا چند دقیقه ی دیگه دایی میاد تاتکلیف  تورا روشن کند . ببینم سر خود چه غلطی  کردی .
ادامه دارد ........   🌺

باتشکرازویرراستاری دوست عزیزم
       *پرویز شهیدزاده*

مسعود ایرانی ✍

علمدار ( قسمت ششم )

علمدار                      
  قسمت ششم
ظهر وقتی دایی وارد خانه شد ، همین که مرا دید خندید .                       -خانم دیدی  پسر خواهرم بدون خداحافظی .......... اما زنش حرف دایی را قطع کرد . *مرد کاشکی بدون خدا حافظی رفته بود و این دسته گل را به آب نمی داد* .              دایی با دیدن مرجان و حرف زنش ماجرا را  حدس زد و  رنگ از صورتش پرید . دستم را گرفت و به اتاق مجاور برد .                        -علمدار تمام ماجرا را بگو البته بدون یک کلمه دروغ . داستان اکبر را تعریف کردم  دایی با دقت به حرف هایم گوش می داد .
*- دایی! سه شبانه روز با مرجان در خانه ای که دامادشان در اختیارم گذاشته بود با مرجان زندگی کردم و خدا را شاهد می گیرم دستم به دست مرجان نخورده و این تمام ماجرا بود* .          دایی انگاری که باری از روی دوشش برداشته باشند ' نفسی براحتی کشید .                    -علمدار آیا تو واقعا" دوستش داری ؟ *اگر مرجان را نمی خواهی او را به خانه پدرش می فرستم* . به دایی که چشمانش را به چشمم دوخته بود ، جواب دادم  نه دایی ، می خواهم. *آرزو دارم مرجان زنم شود . البته با رضایت خانواده اش*  .             دایی گفت *خانواده مرجان خانواده فقیری هستند , پولی برای تهیه جهیزیه ندارد و مرجان با توافق پدر و مادرش و حتی اکبر به آن خانه آمده و رسم و رسوم این شهر چنین است* . هنوز حرف دایی  تمام نشده بود که حرفش را قیچی کردم .           -دایی *من جهیزیه نمی خوام* . دایی لبخندی زد . -علمدار  از قرار معلوم سخت  عاشق شده ای   .  *سرم را پایین انداختم و گفتم دایی حق با شماست*  . دایی مرا پیش زنش آورد و شروع کرد از من تعریف کردن .
 *زن اولاد حلال زاده به دائی اش میره .  علمدار هیچ کار اشتباهی نکرده* . زن دایی به یک باره  از این رو به آن رو شد و شروع به دست زدن و آواز خواندن کرد . *چقدر زود زن دایی نقش عوض کرد* .         حامد ! *کلا" به نظر من زن ها خیلی بهتر از مردها می توانند عوض  شوند*  .
فردا صبح به با حضور خانواده مرجان او را عقد ثبتی کردم و بقیه ماجرا را که خودت می دانی .
*-علمدار ولی مادرت چرا  بجای خوشحالی عزا گرفته بود* .                                *- مادرم می خواست دختر خواهرش را به من بدهد، او را نخواستم .زن برای یه عمره ' عروسک بازی که نیست* .
حرف های علمدار قانعم کرد اما هنوز حرف های مادر علمدار و قالب کردن دختر خواهرش جای سئوال داشت .
علمدار ادامه داد  چند روزی در خانه مرجان این قدر پذیرایی کردند که حسابی شرمنده شدم . *مردمی فقیر اما  اصیل بودند*. مرجان را با دنیا عوض نمی کنم .شب از نیمه گذشته  بود، خرد و خسته بغل دریاچه روی زیر انداز خوابمان برد . با  تابش خورشید و داغ شدن صورتم از خواب بیدار شدم. اما علمدار تکان نمی خورد . *افراط در خوردن مشروب* ، ترسیدم او را بیدار کردم . علمدار دست و صورتش راشست و بعد از خوردن صبحانه گفت : *حامد تو چرا زن نمی گیری ؟ خیلی دلم می خواد با هم فامیل بشیم ، بیا خواهر مرجان را  ..... حرفش را قطع کردم . -علمدار هنوز زوده* .
*-حامد  تو هستی و یک مادر پیر, خونه ات آماده ست, سربازی هم که کفیل مادرتی ومعاف هستی، دپیلم داری کارت آماده ست . من که باید برم سربازی زن گرفتم* .       البته حق با علمدار بود . امروزه هم روستاییان زود ازدواج می کنند.
چند ماه بعد علمدار مرابه ناهار دعوت کرد. قبول نکردم. علمدار گفت  دیگر  آبها از آسیاب افتاده ،  با مادرم آشتی کرده ام . *امروز مادر سراغ تو را می گرفت، که علمدار از حامد خبری نیست .             مادرم ظهر برای نهار  منتظرته !*
به خانه علمدار رفتیم از سرو صدا و دعوا خبری نبود مادر علمدار مرا به کناری کشید . من از زن پسرم راضیم ، از دختر خواهرم خیلی بهتر است . *اما علمدار رابطه من و خواهرم را تا ابد قطع کرد*. می دانست پسرش به من همه چیز را می گوید .     مادر علمدار 
گفت   *شبی که علمدار دیپلم گرفت مهتر آوردیم . علمدار جو زده شد و دست دختر خواهرم را گرفت و میان جمعیت به خاله اش گفت دخترت مال منه حق نداری او را شوهر بدی . آن شب علمدار مثل دیوانه ها بود من از خجالت جلو خواهرم و شوهرش آب شدم اما علمدار عین خیالش نبود* (در دل گفتم حتما همین مشروب استور را خورده ) و دلیل گریه و قهرم با پسرم همینه .  *خدا نکنه که این پسر را جو بگیره . زمین و زمان را یکی می کنه* .                یک سال بعد علمدار  پدر شد و دوباره مهتر و دستمال بازی شروع شد. علمدار صاحب پسری شد .
*چند ماه بعد علمدار برای سربازی اعزام شد وقتی به در پادگان رسیدم .  اتوبوس ایستاده بود و خانواده ها برای بدرقه فرزندانشان آمده بودند . دختر زیبایی در میان جمعیت بود ،دخترکی  با چشمانی سبز و موهای بور، بیشتر به خارجی ها شبیه بود . برای یک لحظه  نگاهش با من تلاقی کرد . لبخند زیبایش هوش و حواس را از سرم پراند* .  علمدار کوفتی صدایم زد و گفت! حامد جان حلالم کن و مواظب خانواده ام باش. بعد از زن گرفتن علمدار کمتر به سراغش می رفتم. *الکی گفتم  اصلا نگران نباش*. علمدار خدا حافظی کرد و اتوبوس حرکت کرد .                         علمدار که رفت با چشمانم به دنبال آن دختر میان جمعیت گشتم .اما اثری از او نبود ، *در دلم تمام لعنت ها را به علمدار فرستادم* . وقتی علمدار می خواست سوار اتوبوس شود مادرش او را توی بغل گرفت و رها نمی کرد و های های می گریست .  علمدار هم آرام اشک می ریخت و به مرجان و پسرش خیره شده بود. *اتوبوس رفت و قهرمان قصه را با خود برد* .
مادرش نای ایستادن نداشت نشست چادرش را روی صورتش گرفت وبا صدای بلند گریه می کرد. خواهران علمدار دو دست مادرشان را گرفته بودند اما از روی زمین تکان نمی خورد.
من در جمعیت دنبال دخترک می گشتم اما انگاری آب شد و در زمین فرو رفت .کم کم جمعیت متفرق شدند . جز من و اعضای خانواده علمدار کسی نبود . دلم به حال مادرش می سوخت به طرف آنها آمدم وگفتم مادر گریه نکن *بادنجان بم که آفت نداره* اما گوشش بدهکار نبود . خواهر علمدار گفت آقا حامد کمک کن از زمین بلندش کنیم . 
دست مادر علمدار را گرفتم و گفتم مادر پاشو . به خواهر علمدار نگاه کردم که بگویم کمک کند ،
*اما خشکم زد دخترکی که توی جمعیت دنبالش می گشتم خواهر علمدار بود*       
 ادامه  دارد ........   🌺

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم 
    *پرویز شهید زاده*

مسعود ایرانی ✍

*کربلایی* *محمد رضا امیر محسنی و پهلوان ، یدالله شاهین از بنیانگذاران زور خانه در بهبهان

آپلود عکس

 

با سلام  
 مرحوم پهلوان یدالله ( استاد هاشم) شاهینی متولد1303_1369 ومرحوم امیر محسنی ۱۳۰۴_ ۱۳۸۴ نقشی در احداث زورخانه بهبهان نداشته‌اند ،بهبهان سابقه پهلوانانش به قبل از حکومت صفویه برمیگردد حقیر در روزنامه شرتو چاپ ۱۳۸۸ مقاله تاریخ ورزشی باستانی شهر را تقدیم نمودم و دو عکس( شاهینی و محسنی) را برای اولین بار از آرشیو خودم ارائه دادم.
 با احترام ؛شمس الله فنی
.............................
پسر پهلوان محسنی
سلام 
با تحقیقاتی که بنده کردم  صحت فرمایشات جناب فنی عین واقعیّت است منتها بدلیل درگیریهایی که پدربنده با اراذل و اوباش بخصوص درجه داران مست و لایعقل پادگان بهبهان داشتند پدرم را نفی بلد کردند . ایشان هم ازطریق خرمشهر به بصره و کربلا رفت . بعد از چندسال به سربند میانکوه و آغاجاری برگشت و خیاط خانه احداث کرده و همانجا مستقرگردید .هییت های عراداری و تعزیه را تشکیل داد . افرادی مانندشیخ محمدمجتهدی . شیخ آقاحسن (فامیلش یادم نیست) ومرحوم حمداله نادی را بارها جهت برپانمودن شعایر مذهبی به مناطق نفت خیز می برد
.............
با تشکر از هر دو عزیز

علمدار ( قسمت هفتم )

علمدار                      
  قسمت هفتم

باورم نمی شد ، اولین بار که خواهران علمدار از وانت پیاده شدند لباسهای محلی، تنبون جومه ی محلی پوشیده بودند . مدت دو سالی بود که من به خانه شان رفت و آمد داشتم . بارها بدون اینکه حتی نگاهشان کنم  بدون هیچ گونه حرف اضافه ، فقط جواب سلامشان را می دادم . *آن موقع روابط میان مردم با الان متفاوت بود و چیزی به اسم دوست اجتماعی و بقیه اصطلاحات من در آوردی امروزی نبود* . توی اوهام خودم غوطه‌ور بودم . یک  دست مادر علمدار را برای بلند کردن از کف زمین توی دستم گرفته بودم.  *اما انگاری موقعیت را فراموش کرده بودم*. با صدای خواهر علمدار که گفت : آقا حامد کمک کن ، به خود آمدم  . *با لحنی متفاوت و مهربان گفتم مادر فکر کنید من علمدارم . دلداریش می دادم .  مادر ،خواهران و همسر  علمدار را تا خانه شان بدرقه کردم* .             به مادر علمدار با حالت خیلی خودمانی گفتم  هر کاری داشته باشید تعارف نکنید . *خواهر علمدار با چشمان سبز و خوش رنگش  به من خیره شده بود  اما تا  نگاهش  می کردم سرش را پایین می انداخت* .
مادر علمدار  از من تشکر کرد *دلم می خواست تا ابد مراسم بدرقه ادامه داشته باشد و کنار خواهر علمدار باشم اما امکان نداشت* ، با آنها خداحافظی کردم .   یک ماه بعد در اداره شکاربانی استخدام شدم . *اما همیشه دنبال بهانه ای بودم که در خانه علمدار را بزنم* .شاید خواهر علمدار در را باز کند  اما ,  مادر به دخترانش حتی اجازه در باز کردن را هم نمی داد . تحقیقاتم را شروع کردم و فهمیدم خواهران علمدار به دبیرستان می روند. آنها ابتدایی را در روستا تمام کرده و چون روستا دبیرستان نداشت و علمدار به تنهایی نمی توانست از خواهران در شهر نگهداری کند پدرش اقدام به خریدن خانه کرده  و شهر نشین شده بودند . آشنایی می گفت (نرگس) خواهر علمدار خواستگاران زیادی دارد اما تا کنون جوابشان منفی بوده .
*پارسال وقتی که علمدار مست توی دریاچه خوابیده بود و از عاشق شدن و غذا نخوردنش با آب و تاب حرف می زد در دلم به او می خندیدم و او را ابله می پنداشتم ، اما حالا نوبت اوست که به من بخندد  ، کاشکی ما هم رسم تبریز را داشتیم و می توانستم نرگس را بدزدم  . من حتی جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم . سنت های خانوادگی ، رسوم فرهنگی ، احترام نان و نمک  و دوستی قدیمی  با علمدار  این اجازه را به من نمی داد* .
هر چقدر فکر می کردم  انتهایش به برگشت علمدار ختم می شد . سه ماهی می گذشت اما از علمدار خبری نشد.
با خود می گفتم وقتی علمدار آمد  *چگونه می توانم حرف های تلنبار شده توی دلم را به دوست قدیمی ام بزنم* . روزهایم به سختی و با کندی  می گذشت  انتظار کشنده ست.
ساعت هفت صبح  لندرور  اداره منتظرم بود ، سوار شدم به اداره بروم  اما قبل از حرکت ماشین ،علمدار را دیدم  ساک کوچکی در دست داشت . ذوق زده از ماشین پیاده شدم و به راننده گفتم  کار واجبی پیش آمده و به رئیس بگو یکی دو روز اداره نمیام ، برایم مرخصی رد کنند . *بدون اینکه حرکاتم را کنترل کنم  به طرف علمدار دویدم ، بغلش کردم و صورتش را غرق بوسه کردم . علمدار بیچاره هاج واج مانده بود و با تعجب به من نگاه می کرد* . راستش را بخواهی دلم هم برایش تنگ شده بود. *اما این دلتنگی معنی خاص خودش را داشت* . علمدار را تا خانه شان همراهی کردم . وقتی مادرش در را باز کرد و علمدار را دید گویی دنیا را به او داده بودند بی وقفه کل می زد . خواهران و پدرش او را در آغوش گرفتند و دورش حلقه زدند .مثل اینکه من  حضور  نداشتم . کمی بعد *نگاهم به نرگس افتاد ، تو گویی راهدار روی هدف قفل کرده بود ،البته با شلیک های نامریی* .
*لحظه ای نگاه  نرگس به چشمام ثابت شد اما فوری سرش را پایین انداخت* . علمدار  پسرش را از مرجان گرفت و او را بوسید . احساس کردم من آنجا کاره ای نیستم . بر خلاف میلم خداحافظی کردم .  در جمع خانواده علمدار جایی برای من نبود .
به خانه ی خودمان آمدم قلیان مادرم را چاق کرده و در کنار دریاچه شروع به کشیدن  کردم . خیلی مضطرب بودم به طوری که در دو روز مرخصی از خانه بیرون نرفتم .
پنجشنبه عصر علمدار را در کوچه دیدم سلام کرد و بعد از احوالپرسی گفت  حامد  اگه امشب مادرت خونه نیست  میام  پیشت . *برای چنین لحظه ای ثانیه شماری می کردم* . اما چه می توانستم به او بگویم .
مغزم از کار افتاده بود .  هر قدر بیشتر فکر می کردم نتیجه معکوس تری می گرفتم . گاهی به خودم نهیب می زدم ، اما بی فایده بود صدای در حیاط مرا به خود آورد . علمدار با پاکت و خروسک پشت در بود . سلام کرد با هم توی حیاط نشستیم و تکرار برنامه های قبل .

*اما نه من حامد گذشته بودم و نه دوستم علمدار سابق* . کله اش داغ شد . بی وقفه قلیان می کشید و دود قلیانش را به آسمان می داد .                     لحظه ای به چشم هایم خیره شد  ، به حرف آمد و گفت ،،،،،،،،،،،،
ادامه دارد    

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
      *پرویز شهیدزاده* 

مسعود ایرانی ✍

علمدار ( قسمت هشتم )

علمدار                    
  قسمتم هشتم
*-حامد آیا حرف نا گفته ای در دل داری که بخواهی به رفیقت  بگویی* ؟                        به علمدار نگاه کردم ، علمدار قیافه اش جدی بود برای اولین بار بود که از او  می ترسیدم . غافلگیر شده بودم، نمی دانستم چگونه  حرفم را به دوست و همکلاسی ام بگویم .مردد بودم بگویم  یا نه !!!!   *مثل ماشین قراضه ای که در سربالایی نمی کشد ، به پت و پت افتادم . نگاه سنگینش را روی صورتم احساس می کردم* .                     اندکی خودم را جمع و جور کردم و...                           - علمدار در چه موردی ؟ علمدار چشمانش را ریز کرد و بدون  مکث گفت  *حامد تو چه رابطه ای با خواهرم نرگس داری* *؟ صداقتم در رفاقت زیر سئوال رفته بود* .         دل به دریا زدم ،هرچه بادا باد . گردنم را که علمدار  نمی زند.                          - علمدار راستش من  و ساکت شدم !!!                    - راستش تو چی ؟ *-راستش را بخواهی  من نرگس را  دوست دارم, می خواهم با او ازدواج کنم*  . علمدار بدون لحظه ای تأخیر گفت  *آیا نظر نرگس را میدانی  ؟؟* علمدار می خواست بداند!  *آیا  من و نرگس رابطهٔ پنهانی داریم* .            دیگر ترس و دلهره ای در وجودم نبود .              -علمدار نظرنرگس  را نمی دانم ، اصلا" از کجا باید بدانم ! چقدر سبک شدم، سنگینی حرف هایی که روی دلم ، سنگینی می کرد بیرون ریختم .            علمدار چشمش را از من برداشت و استکان عرقش را بالا کشید .                    - *علمدار از کجا فهمیدی من به نرگس علاقه دارم*؟.                           -  حامد درسته من از پشت کوه اومدم اما با هیلکوپتر اومدم  . *پسر تو وقتی که مرا دیدی از ماشین پیاده شدی، دو روز مرخصی گرفتی ، طوری مرا در بغل گرفتی و  بوسیدی که من فوری فهمیدم این دلتنگی و مرخصی نباید برای علمدار باشد ، مرا تا داخل خانه همراهی کردی، توی آن بل بشو چشمت روی نرگس ثابت بود و حتی متوجه نبودی استقبال تمام شده است . حامد پدر و مادرم هم از این حرکت تو تعجب کردند ، نرگس از خجالت سرش را پایین انداخت* . فکر نمی کردم دوستم به این خنگی باشم . *علمدار درست می گفت فکر و شوق و ذوق نرگس مرا بهم ریخته بود* ، گفتم : علمدار نظرت راجع به من چیه ؟ با تعجب نگاهم کرد . *حامد مگه من می خوام شوهر کنم !*
اول باید نظر نرگس را راجع به تو بدا  بعد من نظرم را می گویم .            علمدار حالا دیگه برای من کلاس هم می گذاشت .
مسیر حرف را عوض کردم، علمدار خب تعریف کن توی سربازی کارت چیه ؟
*-حامد به تهران رفتیم بعد از دوره آموزشی من را به بهداری پادگان فرستادند . توی بهداری پادگان زیر دست دکتر کار می کنم . من تمام کارهای دکتر را یاد گرفتم خیلی آسونه ، از تهران لوازم پزشکی سوزن  و مقداری دارو با خودم آورده ام  تا اگر کسی مریض شد معالجه اش کنم . فکرش را هم کرده ام پول خوبی دارد* .
توضیح *(در قدیم سرنگ ها آهنی بودند البته  با قطری کمی بیشتر از آمپولهای کنونی و دارای تعدادی سوزن . قطر سوزن  هم بیشتر از سوزن های کنونی بود  وقتی در پای کسی فرو می کردند . مثل این بود که سوزن را توی چشم مریض می زدند و مرد می خواست که زیر درد زدن آمپول طاقت بیاورد و فریاد نکشد . آمپول  و  سر سوزن ها توی یک قوطی بیضی شکل آهنی بود و برای استریل سوزن و سرنگ را درون قوطی بیضی می گذاشتند و آب  می رختند و قوطی آهنی با پنس روی آتشی که توی در قوطی آهنی با پنبه والکل روشن می کردند استریل می شد )*.     علمدار گفت *حامد اصلا دکتری کار نداره روپوش سفید و گوشی هم خریدم. علمدار چهار ماهه دکتر هم شده بود* ،، 
افراد  روستایی ده خودشان با تبلیغات پدرش برای درمان به علمدار مراجعه می کردند و او را *دکتر خطاب می کردند*. علمدار با روپوش سفید و گوشی پزشکی آویزان به گردن آمپول می زد. نسخه می نوشت توی کنج اتاق مهمان یک میز چوبی و صندلی ارج آهنی گذاشت . روی صندلی می نشست و بیمارانش را به نوبت ویزیت می کرد پول خوبی هم می گرفت.  البته گاهی هم  *خروسک به جای دستمزد قبول می کرد* . *علمدار طوری جو گیر شده بود که اگر کسی او را علمدار صدا می زد به شدت ناراحت می شد، حتی جوابش را نمی داد . من که با او کار داشتم آقای دکتر صدایش می کردم*. هر روز بعد از تعطیلی مطب به خانه ما می آمد اما حرفی از نرگس نمی زد . دو روز دیگه مرخصی اش تمام می شد طاقت نیاوردم و گفتم دکتر نظر خواهرت چیه ، ؟؟ *دکتر منت روی دوشم گذاشتند .  من نرگس را قانع کردم . دو روز دیگه میرم تهران. خانواده ات را به خواستگاری بفرست تا من هستم تکلیفت را روشن کنم . خیلی قاطع صحبت می کرد اما مهم این بود که موافقت نرگس را اعلام کرد* .
روز بعد همراه با خواهرم به خواستگاری رفتم ، 
ادامه دارد........ 

با تشکرازویراستاری دوست عزیزم
       *پرویز شهیدزاده*

مسعود ایرانی ✍

علمدار ( قسمت نهم )

علمدار                    
  قسمت نهم
سر و صورتم را اصلاح کردم ، کفش هایم را برق انداختم ، اتو زغالی را که در خانه داشتیم از زغال گداخته پر کرده و مشغول اتو زدن شلوارم بودم که خواهرم آمد و با تعجب نگاهم کرد.                -حامد چه خبرته ؟ *مگر می خواهیم به خواستگاری دختر شاه پریان برویم*  *؟ خواهر بزرگترم بود و به خودم اجازه نمی دادم جوابش را بدهم* . خواهرم که دید ناراحت شدم .  -حامد شوخی کردم تو که اینقدر نازک  نارنجی نبودی ! خدا بدادمون برسه از حالا؟  *می ترسم وقتی زن گرفتی  دیگه من و مادر را تحویل نگیری* .             *تا حدی خواهرم درست می گفت* . *همیشه فرهنگ نو با آدم های جدید می آیند . بعد از درگیری پنهان یا آشکار بر فرهنگ های کهنه غلبه می کنند ، استثناء هم ندارد*  . زورکی لبخندی زدم، اما می دانستم حرف خواهرم کاملا" جدی ست . *به نظر من پنجاه در صد و شاید هم  بیشتر هر شوخی زمینه ای جدی دارد  . مردم در قالب طنز حرف های دلشان را به عنوان شوخی می زنند* .
کوبهٔ در خانهٔ علمدار را زدم . *برای اولین بار بود که پشت در خانه ی علمدار ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود* . در چوبی با صدای خشکی باز شد . *مادر نرگس با لباس های محلی  که پارچه اش از شب نمای  شب های پاریس بود . البته با رنگهای متفاوت که به لباس جلوه خاصی می داد*  .
خواهرم سلام کرد . مادر نرگس بدون اینکه جواب سلام بدهد چند بار متوالی کل زد ، خواهرم از تعجب دهانش باز مانده بود و به لباس و حرکات مادر  علمدار خیره شده بود .     *ما از این رسم ها نداشتیم* . مادر نرگس ما را به اتاقی راهنمایی کرد. به نزدیک اتاق که رسیدیم , پرده اتاق کنار رفت پدر نرگس با کت و شلوار و کلاه نمدی پشت پرده استاده بود و به ما سلام کرد . توضیح *(در قدیم از پرده پارچه ای به جای در های چوبی کنونی استفاده می کردند درون خانه تمام ورودیها پارچه ای بود )* همزمان خواهر نرگس و زن علمدار (مرجان ) به ما پیوستند. اتاقی بیست متری، کف آن با قالی دست باف نو مفروش شده بود .دور تا دور اتاق بالش های استوانه ای شکل با رنگهای مختلف که با پارچه ای سفید دور استوانه روکش داشت . ولی رنگ بالش ها  از دو طرف معلوم بود چیزی که جلب توجه می کرد *صندلی مطب علمدار بود که بین دو تا از بالش ها گذاشته بودند* . مردها یک طرف و زن ها طرف دیگر اتاق نشستند . اما از علمدار و نرگس خبری نبود . مرجان با چای و شربت  آب لیمو و هندوانه از ما پذیرایی کرد. پدر نرگس ذوق زده مرا تماشا می کرد.            *عاقبت انتظار به پایان رسید و علمدار جلوس کرد* . با ورود علمدار همه ایستادیم ، علمدار سلام کرد . به طرف صندلیش رفت و قبل از نشستن گفت بفرمایید .
*علمدار روی صندلی مطب نشست* .                       *نگاه غرایی به خواهرم کرد . خیلی خوش آمدید، امرتون؟* خواهرم گفت  دکتر ، امر خیر، برای خواستگاری نرگس آمده ام  نظر شما چیست ؟ علمدار گفت من برای ازدواج خواهرم شرایطی دارم . خواهرم گفت بفرمایید ،،،
علمدار چند شرط گذاشت و خواهرم قبول کرد . *اما آخرین شرط علمدار خانه مستقل بود برای نرگس* . خواهرم جا خورد به من نگاه کرد با سر جواب مثبت دادم ، خواهرم گفت حامد خانه ی مستقل داره .    علمدار به مرجان گفت  نرگس خانم را بگو بیاید . *نرگس  با لباس محلی صورتی و در برشی هشتی که معمولا پیراهن های عشایری دارند  زرد و زیبایی، لباس زیر صورتی بود که زیبایی اش را دو چندان می کرد با چشمانی سبز همرنگ چمن های بهاره و موهای زرد و شانه زده که تا  کمر ادامه داشت و عطر ملایمی که  قلبم را به تلاپ و تلوپ انداخت* .
نرگس سلام کرد، پهلوی خواهرم نشست.خواهرم محو  زیبایی خیره کننده اش  شده بود .
*علمدار گفت نرگس تو موافقی با حامد ازدواج کنی ؟* نرگس لبخندی زد و سرش را پایین انداخت .              - نرگس خانم برای ازدواج با حامد شرایطی داریم!  نرگس متعجبانه برادرش را نگاه کرد .  اما علمدار خیلی جدی بود .         نرگس گفت بفرمایید . علمدار گفت  *شرط من و حامد اینست که از مادر حامد تا آخر عمرت مثل تخم چشمت نگهداری کنی . من مادر حامد را به اندازه مادر خودم دوست دارم* . نرگس چشم را گفت و غائله را تمام کرد .خواهرم خندید ، همه با هم خندیدیم حتی علمدار که تا حالا مثل برج زهر مار بود . خواهرم انگشتر نامزدیم را به دست نرگس کرد و تبریک گفت . مادر علمدار شروع  به کل زدن کرد . خواهرم بعد از مراسم خداحافظی کرد و موقع خدا حافظی سرش را در گوشم گذاشت . *داداش سلیقه ات بیسته* .زن ها خواهرم را همراهی کردند و از اتاق بیرون رفتند  .اما علمدار از روی صندلی تکان نخورد  . *شرط علمدار به دلم نشست* .به علمدار نگاه کردم چهره ای لاغر با سبیل زرد و سر تراشیده اما بسیار دوست داشتنی . بالاخره علمدار منبرش را ترک گفت بسوی من آمد مرا در آغوش کشید ، صورتم را بوسید ، حامد تو دوست ، برادر ،داماد و عضو خانواده ما هستی . می خواهم به پدرم کمک کنی و اتاقی به عنوان مطب در خانه بسازی ،آیا برایت امکان پذیره ؟؟   قبول کردم .            راستش از خدا می خواستم ، *آن زمان مانند الان نبود که هنوز نه به دار نه به بار ...* 
 *تا ازدواج حتی نمی توانستی نامزدت راببینی* . از خوشحالی می خواستم علمدار را روی گردنم بگذارم اما نمی شد. علمدار دستم را گرفت با هم از اتاق بیرون رفتیم  . علمدار گوشه ای از حیاط که شیشه های مشروب استوری را قایم کرده بود نشانم داد .حامد هر وقت دوست داری استفاده کن.  *راستش من  از اول نرگس را برای تو در نظر گرفته بودم .  از نگاه های یواشکی که به تو می کرد  . وقتی تو به خانه می آمدی خوشحال بود. فهمیدم تو را دوست داره*
ادامه دارد........

باتشکرازویرستاری دوست عزیزم
      *پرویز شهیدزاده* 

  مسعود ایرانی ✍

علمدار ( قسمت دهم )

علمدار                 
 قسمت دهم
لحظاتی علمدار دکتر بودنش را فراموش کرد واز جَوّی که او را گرفته بود خارج شد .                علمدار دوران دبیرستان چقدر دوست داشتنی بود . بعد از مراسم به قول امروزی ها بله برون ، با هم به خانه رفتیم  .خانه ی ما و علمدار فاصله زیادی نداشت .مشروب استوری خوردیم با خروسک .     *دکتر علمدار که حالا برادر زنم محسوب می شد ، انگاری که راد یاتورش جوش آورده باشد ،لخت شد و با شکم  در کف دریاچه خوابید*. کله اش را که داغ کرده بود لحظاتی زیر آب نگه داشت . *وقتی از دریاچه بیرون آمد. سریع با یک دست شلوارش را برداشت و  با دست دیگرش پیراهنش را  . با دهنش با صدای بلند شروع کرد به سرنا زدن .سرنا  می زد و دور دریاچه می چرخید.    با پای برهنه می رقصید و دستمال بازی می کرد .   هیچ وقت او را این قدر خوشحال ندیده بودم . حتی زمانی که خودش ازدواج کرده بود. مطب و طبابت و دکتری را به کلی فراموش کرده بود* !       فردا جمعه ناهار مهمان دکتر بودم . بعد از ناهار علمدار قلیانش را چاق کرد و شروع به کشیدن قلیان کرد . بعد قلیانش را به من داد و گفت بگیر بکش  . خم شد و کاغذی را از جیب شلوارش  بیرون آورد و گفت بابا،  *شما و حامد در غیاب من مطبم را بسازید .نقشه اش را از تهران آورده ام .            -حامد جان ببین خوبه ! کاغذی راکه با دقت تا زده بود به من داد.              نقشه را  نگاه کردم، یک اتاق کوچک برای مطب دکتر و اتاق بزرگتری برای سالن انتظار. گفتم علمدار اتاق کوچکی برای مطب بغل اتاق مهمان می سازیم هزینه اش هم کم است* . پدرش گفت حامد  مهمانان من کجا بخوابند ؟؟ گفتم وقتی مریض ها رفتند در اتاق خودشان که همان اتاق انتظار مطب هست  می خوابند . آنها که فقط برای خواب می آیند . علمدار صحبت های مرا تایید کرد و تمام . *دکتر راهی تهران شد پول خوبی به جیب زده بود* . مشغول ساخت شدیم . تدارکات با نرگس بود از این بابت احساس خستگی نمی کردم .  *الکی و به بهانه های واهی کارهای ساخت مطب را به عقب می انداختم* .         مادر نرگس صدایم زد و گفت  *وقتی برادرم زن گرفت ، زنش چشم دیدن خواهرهای شوهرش را نداشت . تلاش می کرد رابطه من و خواهرم را به هم بزند ، خیرندیده آخر زهرش را ریخت* . او می دانست علمدار به تبریز می رود و نقشه هایش را از قبل طراحی کرده بود. پسر ساده من هم باور کرد و بعد از سال ها به مقصودش رسید .  *رابطهٔ من و خواهرم را تا روز قیامت به هم زد. البته نرگس دختر مهربانی ست. از قدیم گفته اند ، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد*. حرفی برای گفتن نداشتم  فقط تابید حرف هایش ،مگر می شود خلاف میل مادر نرگس حرفی بزنم .                             دو ماهی ساختن مطب به درازا کشید که سرو کله علمدار پیدا شد ،خوشحال بود. خودش می گفت مرخصی گرفته ام .  گفتم چگونه  مرخصی گرفتی ؟ *-حامد پول حلال مشکلاته, با مافوقم راجع به مطب حرف زدم یک ماه آزمایشی  آمده ام ,قرار است نصف درآمد طبابت را به سرگروهبان رشوه بدهم* . به نظر من مغز علمدار گیرایی بالایی داشت . *چون اسم و استفاده از داروها را در این مدت به خوبی آموخته بود* . شاید به سبب علاقه اش . *آنقدر مطب علمدار شلوغ شده بود که از من کمک خواست . البته خوب بود و دستمزد بالا  می داد*. بعد از اداره به مطب علمدار به عنوان منشی می رفتم . *اما اجازه نمی داد من چیزی یاد بگیرم ،می ترسید رقیب پیدا کند . جالبش اینجا بود که همه از طبابتش راضی بودند*.
 مبلغی که از دستیاری دکتر می گرفتم چندین برابر حقوق اداره ام بود . *دکترها چند بار از علمدار شکایت کردند چرا که اون موقع ها اینقدر مریض نبود* . اما علمدار با رشوه همه را می خرید کمتر به محل خدمتش می رفت به آنها هم رشوه می داد . بهترین داروها را می خرید و از تهران با خود            می آورد . *دکتر می گفت  حامد جان نگران نباش خرج عروسیت را من می دهم .دیگر من هم باورم شده بود که علمدار دکتره* . وقتی خدمت سربازیش تمام شد یک ماهی به طبابت پرداخت دست نرگس را به دست من داد و عروسی جانانه ای ترتیب داد وگفت تو برای مخارج عروسی مدیون من نیستی حق زحمات تو بیش از این بود . علمدار وسط جمعیت با روپوش سفیدش دستمال بازی می کرد. *با او شوخی می کردم   دکتر گوشی را به گردنت بزن بهتر می شه !            -حامد می ترسم گوشی خراب بشه تعمیرش سخته*  .                      بعداز عروسی به خانواده اش گفت من در بهداری ارتش استخدام شده ام باید به تهران برم خانه که خریدم مرجان و پسرم را به تهران می برم . دوسالی از رفتن علمدار به تهران می گذشت خوب پول می فرستاد اما خیلی کم به دیدن خانواده اش می آمد و خانواده علمدار از این جهت خیلی نگران بودند .
روزی یکی از همکلاسی های مشترکمان گفت  *علمدار را در اصفهان دیدم . البته در مطبش ولی اسم و فامیلش عوض شده و مرا نشناخت . نمیدانی  علمدار چه برو بیایی دارد . گفتم علمدار که تهرانه. دوستم گفت شاید من اشتباه گرفته باشم .اما قیافه اش  علمدار بود* .
مرجان گریه می کرد ، نگران شوهرش بود . طاقت نیاورد همراه پدر علمدار به تهران رفتند .اما رئیس بهداری ارتش گفت ما کسی به این اسم نداریم . دست از پا دراز تر برگشتند . یواشکی قضیه اصفهان را به پدر علمدار گفتم .
یکی ،دو روز بعد پدر علمدار گفت حامد  آماده شو به اصفهان بریم نرگس را همراهمان می بریم . ببینیم واقعا علمداره ؟ همگی راهی اصفهان شدیم . آدرس مطب را داشتم . مطب خیلی شلوغ بود . اما از دکتر خبری نبود . مرجان پیش منشی رفت و گفت بچه ام مریضه باید زود دکتر او را ببیند منشی گفت خانه اش طبقه بالاست ،الان پیدایش می شود .مرجان به دو از پله ها بالا رفت ،در خانه دکتر را زد .دخترکی اصفهانی در را باز کرد .مرجان سراغ دکتر را گرفت و گفت خانم شما  بادکترنسبتی داری ؟  دخترک گفت من نامزد دکترم ،الان صدایش میزنم . لحظه ای بعد علمدار پیدایش شد مرجان جیغ  و دادی به راه انداخت که تمام اهالی  ساختمان آمدند . مرجان گفت من زن دکترم و این پسر دکتره. دختر هرزه خجالت نمی کشه  و موهای دختر اصفهانی را که دور انگشتان دستش پیچید و  داشت  می کشید.   

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
     *پرویز شهیدزاده*
  
  ادامه دارد .........    
   مسعود   ایرانی     ✍

علمدار ( قسمت یازدهم )

علمدار                 
   قسمت یازدهم

مرجان مانند ماده شیری خشمگین می غرید، خون جلوی چشمانش را گرفته بود .                       دخترک  سانتی مانتال اصفهانی  بعد از درگیری با مرجان ،روی زمین با شکم  ولو شده بود . *مرجان  موهای دخترک را چنگ زده بود و روی زمین توی راهرو عمومی آپارتمان  می کشاند* .صدای جیغ و داد دخترک به آسمان می رسید. طوری که بیشتر سکنه آپارتمان های مجاور اطراف  ما جمع شدند . *خشکمان زده بود ،  قادر به هیچ گونه عکس العملی نبودیم* . علمدار با حرکت چشمانش  فقط تماشاچی صحنه های اکشن زد و خورد  مرجان و نامزد جدیدش بود  . نرگس به خودش آمد ، پرید دست های مرجان را از پشت قفل کرد  اما حریف او نمی شد . مادر و خواهر علمدار به کمک نرگس رفتند تا با هزار زحمت دختر اصفهانی را از مرجان جدا کردند . اما فقط با کندن یک کلاف از موهای نامزد اصفهانی علمدار توانستند او را از چنگ مرجان آزاد کنند . دخترک با پای برهنه  فرار را بر قرار ترجیح داد اما مشتی از موهایش که کنده شده بود در دست  مرجان باقی ماند . *علمدار وحشت کرده بود فکرش را هم نمی کرد* .                        نرگس و مادرش، مرجان را که زور می زد  خودش را به علمدار برساند به اتاقی داخل آپارتمان  بردند و در اتاق را از پشت قفل کردند. علمدار گیج شده بود من دست علمدار را گرفتم و او را به مطب در طبقه پایین آوردم . دکتر از بیمارانش عذر خواهی کرد و با سفارش من منشی مطب  بیماران را مرخص کرد . درب مطب را قفل کردم . -علمداربگو ببینم , *تو چرا اسم و فامیلت را عوض کردی* ؟.                           - *حامد من مجبور بودم به خاطر مهر پزشکی از اسم و فامیل دکتر استفاده کنم* . دو سال است در اصفهان طبابت می کنم هیچ کس اعتراضی ندارد .در اصفهان برای خودم اسم و رسمی دارم . *من زمانی که توی بهداری پادگان بودم ، تمام کارهای دکتر را انجام می دادم فقط دکترمهر می زد بدون اینکه به نسخه ای که من برای سربازان می نوشتم نگاه کند .  من برای طبابت فقط  احتیاج به یک مهر داشتم که یکی از مهرهای دکتر را برداشتم . مگر مهر مریض را درمان می کند یا دکتر ؟*.                                  نمی دانستم  چه عکس العملی در مقابل حرف های علمدار نشان دهم  
 گفتم علمدار باشه  قبول ، حالا چرا زن گرفتی ؟ علمدار گفت  *وسعم برای اداره کردن دو زن حتی بیشتر هم می رسید  توی اصفهان نیاز به یک هم نفس داشتم  حامد مگر چقدر می توانستم تنها و مجرد زندگی کنم  ؟؟؟*.     اما حالا که مرجان ناراحت است کاری ندارد  او را طلاق می دهم ، *اصلا" مرجان بیاید همین جا زندگی کند* . خانه مستقل که دارم. مطب و دارو خانه هم خریده ام که  به اسم علمداره . *همین جا با هم زندگی می کنیم !*               - اما تو به قولی که به مرجان دادی عمل نکردی. علمدار گفت در این مورد  اشتباه کردم ، *من قول می دهم اشتباهاتم را جبران کنم* .   هر جا جلوی اشتباه را بگیری می شود منفعت.  تو با مرجان صحبت کن  شاید بتوانی او را قانع کنی . علمدار را در مطب رها کردم  وبه طبقه بالا آمدم .حرف های علمدار را به مرجان منتقل کردم ، اما مرجان گفت  *دیگر به حرف هایش اعتمادی ندارم . علمدار دروغگوست* .      البته  من فکر علمدار را می پسندیدم . خیلی سعی کردم مرجان را قانع کنم که در اصفهان بماند   اما مرجان زیر بار نرفت و گفت باید به شهرمان برگردیم . آنجا علمدار زیر نظر تو و خانواده اش هیچ غلطی نمی تواند بکند . سعی کردم مرجان را با شوهرش  آشتی دهم . علمدار از خدایش بود اما مرجان راضی نمی شد . به طبقه پایین رفتم *دختر اصفهانی با سه تا برادرش پشت در مطب کشیک می دادند* . برای اینکه از دستشان فرار کنم راهی طبقه پایین و خروجی شدم اما برداران جلویم را سد کردند و گفتند باید دکتر راببینیم ، *می خواهیم طلاق خواهرمان را از او بگیریم* . برادران خیلی مؤدبانه حرف می زدند . گفتم الان خانواده اش مشکل دارند   دو سه روز به من فرصت دهید. برادران بعد از شورایی که با هم گرفتند  قبول کردند و رفتند ، برای دوست قدیمی ام خیلی نگران بودم  و استرس خاصی داشتم  ، می خواستم هر طوری شده کمکش کنم و  او را از منجلابی که درونش افتاده خلاص کنم . من و نرگس فقط دست مرجان را نبوسیدیم  وگفتیم *هر انسانی اشتباه می کند . اما  خدا هم نمی توانست نرگس را از خر شیطان پایین بیاورد* .
یکی دوبار برادران زن اصفهانی  به دنبال علمدار آمدند اما من با هزاران بهانه مانع رفتن علمدار شدم . با خودم فکر می کردم  چند روزی بگذرد آبها  از آسیاب بیفتد بعد خودم همراه علمدار برای طلاق خواهرشان می روم .      نمی دانم چرا به دلم رفتنش با اصفهانی ها بد افتاده بود.  روزی که برای خرید نان بیرون رفته بودم علمدار با آنها رفته بود. شاید هم برادران علمدار را با زور با خودشان برده بودند . *دلم فرو ریخت ترس سرا پای وجودم را گرفته بود*.

ادامه دارد .........

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
       *پرویز شهید زاده*

 مسعود ایرانی        ✍

علمدار (قسمت دوازدهم )

علمدار                     
قسمت دوازدهم
شب شده بود ، باد سردی می وزید .قطرات ریز باران مثل سوزن توی صورتم می کوبید . سه ساعت بیشتر می شود  که علمدار رفته ، *دلم مثل سیر و سرکه می جوشد* .نزدیک  در ورودی  آپارتمان قدم می زنم . *خسته شده ام  ،  پاهایم درد گرفته ، چشم هایم عین دوربین مدار بسته ، عابرین پیاده و حتی ماشین های عبوری  خیابان را چک می کند  اما از علمدار خبری نیست* . چشمم به چند قدم پایین تر دکه ی کوچک سیگار فروشی می افتد ، که چراغ پرنوری را برای روشنایی به چوب بلندی بسته   .من سبگاری نبودم ، اما  داشتم دیوانه می شدم ، شاید با کشیدن سیگار بتوانم قدری آرامش را به افکار مضطرب و پریشانم برگردانم . کاشکی کوتاهی نمی کردم .                
 *خودم را  مقصر می دانستم ، نباید علمدار را در چنین شرایط حساسی  تنها می گذاشتم* . اما دیگرکار از این حرف ها گذشته بود .با قدم های  تند  به طرف سیگار فروشی رفتم، چند نخ سیگار وینستون گرفتم .  خیلی سریع برگشتم ، نباید پستم را ترک می کردم  .نزدیک  در ورودی آپارتمان روی سنگ پیاده رو  نشستم . پشت سر هم دو نخ سیگار روشن کردم  اولی را کشیدم اما بعد از کشیدن نصفه ی نخ سیگار دومی حالم بد شد . گلویم خارش گرفت ، چند بار سرفه کردم . نصفه ی دیگر سیگارم را انداختم  . زمستان  سردی بود. با رسیدن شب  خیابان ها خلوت می شود . این عادت مردم سردسیر است . صدای نرگس رشته افکارم را بهم ریخت .            -حامد جان  بیا داخل هوا سرده ،چای تازه دم آماده کردم  .علمدار پچه نیست  که  گم  شود ، هر جا باشه برمی گرده.  *جرأت نداشتم  مسائلی را که در مغرم می گذشت ، به زبان بیاورم* ،   نگران کردن نرگس فایده ای نداشت . راستش از شدت سرما بدنم هم آرام می لرزید . با نرگس به طبقه بالا رفتم . سرم به شدت درد می کرد ،حالت تهوع داشتم . شاید فشار خونم بالا زده  نمی دانم . چای خوردم . چند دقیقه ای نشستم ، دوباره مثل بچه ها  با سرعت  پله ها را دو تا یکی کرده  پایین آمدم . *علمدار را دیدم .  اما با سر و صورتی خون آلود و بیهوش که پشت در آپارتمان افتاده بود . آه از نهادم برآمد* . بدون اینکه به خانواده اطلاع دهم ، فوری تاکسی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم .علمدار دو سه روزی بیهوش بود. دکتر بیمارستان معتقد بود  بیهوشی در اثر ضرباتی ست که به سرش وارد شده . وقتی در بیمارستان محتویات جیب علمدار را به من دادند ،  از شناسنامه تقلبی و انگشت جوهریش  معلوم بود  که  دختر اصفهانی را طلاق داده خواستم به مراجع قانونی شکایت کنم ، اما پدرش به من یاد آوری کرد که با شناسنامه  دکتر تقلبی علمدار را به زندان می اندازند و مرا منصرف کرد . *مرجان از رفتارش  پشیمان شده بود اما پشیمانی او دردی را دوا نمی کرد* . من برای رفیقم و مرجان برای شوهرش ، خانواده برای تنها پسرشان نگران بودند . سه روز بعد بالای سرش ایستاده بودم که علمدار  آرام  چشمانش را باز کرد  . نگاهم کرد ،لبخند زد . *-حامد من خوبم ( انگاری تمام دنیا را به من دادند ) به بچه ها بگو نگران  من نباشید* .
اما با حرف های بی ربطی که می زد سلامت  مغزی علمدار را رد می کرد ، با دکترش صحبت کردم  دکتر معتقد بود  تعادلش را از دست داده و به مغزش آسیب رسیده . بعضی مواقع در حرکاتش ،حرف زدنش تعادل نداشت .
با پدرش و مرجان مشورت کردم  نتیجه این شد که خانه و مطب را به بنگاه املاک سپردم و همراه با خانواده و علمدار   به شهرستان  برگشتیم .  اما 
علمدار دیگر آن علمدار سابق نبود . دو ماهی در خانه استراحت کرد .کمی که حالش بهترشد  پدرش برای اینکه حال و هوای علمدار را عوض کند  بر خلاف میل پسرش به بهانه بو دادن نخل هایش ، دکتر را به روستا برد  . روستائیان وقتی دکتر را دیدند  استقبال شایانی از او کردند . نمی دانید چه همهمه  ای در روستا به راه افتاده بود .روستائیان فوری  ساز و دهل آوردند . زن ها دستمال بازی می کردند  . هم ولایتی هایش گوسفندی جلوی پایش برای سلامتی دکتر قربانی کردند . *« آن زمان عادت های زشت شهری هنوز به روستا نرسیده بود و فرهنگ روستا آلوده به تجدد شهرنشینی نشده بود »*
روستائیان  دکتر را غرق بوسه کردند و از علمدار خواهش کردندکه مطبش را به روستا منتقل کند.  علمدار با خواهش و التماس قبول کرد . روستائیان برای علمدار مطب ساختند و  دوباره  شد همان آش و همان کاسه . اهالی روستا به احترام دکتر کارهای *بو دادن ، سم پاشی ، پنگ و پیش ، شلواره زدن و ،،، نخل های باغ پدرش را بعهده گرفتند* .علمدار در روستای خودشان و روستاهای اطراف  درآمد خوبی داشت .خیلی بیشتر از دکترهای درون شهری .        شاید باور نکنید  بعضی افراد از شهرستان به روستا می رفتند تا تحت نظر دکتر علمدار باشند .            علمدار نسخه هم می نوشت  البته مهر نداشت . آن موقع از تامین اجتماعی خبری نبود .                  دکتر در  بهترین منطقه شهر یکی از زیبا ترین خانه های شهری را ساخت و در آن همراه پدر و مادرش زندگی می کرد .            سال ها بعد ......
پسر علمدار  پزشک شد اما به پای پدر نمی رسید .
انتخابات شورای شهر آغاز شد .علمدار یکی از فامیل هایش که کور سوادی داشت  به عنوان نماینده ی شورا معرفی کرد.             *در محل ستاد تمام روستائیان و بیمارهای دکتر جمع شدند ، سرنا می زدند ، مهتر می نواخت  و مردان روستایی چوب بازی می کردند* . به جرأت می گویم تمامی ستادهای انتخابات یک طرف ، ستاد علمدار طرف دیگر .       دکتر در آستانه در ورودی به استقبال مردم ایستاده بود . تمامی هزینه های تبلیغات را به عهده گرفته بود. اولین بار بود که علمدار پا به دنیای سیاست می گذاشت . نماینده علمدار با بیشترین آرا از صندوق برنده شد . *مردم برای مشکلاتشان در شورا به علمدار مراجعه می کردند*  . الحق  دکتر با روی خوش مردم را می پذیرفت و مشکل گشای اکثر مردم شده بود . در تمام ادوار شورا نماینده علمدار انتخاب می شد و پاسخگوی مردم عامی و روستائیان بود .
علمدار به شورا قانع نبود و تمام افکارش را متمرکز کرده بود تا نماینده ای به مجلس بفرستد اما متاسفانه   برای بار دوم  از نظر مغزی مشکل پیدا کرد . دکتر ها می گفتند در اثر پرکاری مغزش می باشد  ، او را به روستا ببرید و فقط به کار کشاورزی و دامداری بپردازد تا مغزش استراحت کند . اکنون سه هفته است کشاورزی می کند و یک هفته به کارهایش ! درون شهر رسیدگی می کند . 
پایان.             🌿 

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
      *پرویز شهیدزاده*
  
  مسعود ایرانی  ✍  🌺

پل قدیمی روستای برچ عکس از آقای جمشید سعیدی

آپلود عکس

 

بشقاب های نقطه کوبی شده ، صنایع دستی از خانم یزدانی

آپلود عکس

 

قصه های سرزمین من

قصه های سرزمین من 
" برادرم، صدرا "

با من خوب بود. برادر صدرا.  سه سالی با من فاصله ی سنی داشت / دارد. آن وقت ها توی مودش نبودم. یک چیزهایی از او یادم می آید. پدر به او می گفت :"چشم گودک " .چشم های او گود نبود. تیز بود. 
چند دوست داشت. با همان ها شهر را شلوغ می کردند . شعار می دادند و می دویدند. من هم از پی آنها می دویدم. نمی رسیدم. چند تایی پلیس سر فلکه لب اوبی( آبی )  ایستاده بودند. من برگشتم. آنها توی کوچه ها می چرخیدند. 
توی خانه بودم .داد زد کاظم را زدند. 
برادر بزرگ کاظم را می شناختم. 
رگبار کشیده بودند بی هوا توی کوچه. کاظم پشت در خانه مانده بود. روی در خانه خون پشنگه زده بود. شعر مرا صدرا برداشت برد. 
پشت خانه پر از مار و عقرب و مارمولک و گنجشک بود. هنوز رودخانه ی پشت خانه، کنار باغ زلال بود. غروب بود. از پشت بام می دیدم. چند نفر توی تاریکی پیک شان را بالا می بردند .پدر هم گاهی لب تر می کرد. رفتم مغازه ی حمدالله. 
مغازه توی شکم خانه اش پر از عرق سگی و مزه بود. نشسته بود روی صندلی. من از دریچه پنج تومان توی دست اش گذاشتم. چتول و مزه را گذاشت توی یک پاکت کاغذی زرد رنگ. شب شده بود. پدر با دو همکارش در شرکت آبیاری از لای بوته های خیار و بادمجان و گوجه بالا می انداختند. 

مادر گفت :" کجا بودی؟ دنبال الواطی؟ "
این را گفت و رویش را پوشاند و چهار رکعت بعدی را خواند. 
صدرا به خواب عمیقی فرو رفته بود. پنج برادر و خواهر هم خواب بودند. من در همان فرصت رفتم توی حوض ، توی حیاط. آمدم کنار صدرا خوابیدم. پدر هنوز نیامده بود. 
صبح، صدرا نمازش را بلند بالا رفت. توی پتو پیچیدم .بچه‌ها او را صدا زدند. 
" ایی ایو صدرالله بیو " جوری داد می زدند که مادر نفهمد. پدر کنار باغچه بود :" کجا؟ "
صدرا چیزی نگفت. به سرعت از خانه بیرون رفت. ترسیدم. دنبال اش کردم. 
دنبال شان کردم :" مرگ بر شاه. .."
این دفعه تا پل نزدیک خانه رفتم و برگشتم. "مادر " گورکی را می خواندم. 
مادر جلو افتاده بود با پرچم. کارگرها پشت سرش بودند. 
مادر تنور را پر از پهن گوسفند و گاو کرد. چند بسته کاغذ  و جعبه ی پتی بور بیسکویت را زیر پهن ها گذاشت. چند هیزم هم روی آنها گذاشت. خمیرها را چانه کرد و به تنور چسباند. و گذاشت توی سینه ی بزرگ پوست خرمایی.  پدر چایی درست کرده بود. یک نان چرب و چل را به دادم. یک لقمه خورد و کت و شلوارش را پوشید. 
لیست کارگران را که چند شب من و بهروز ،برادر بزرگتر از من نوشته بود همراه با دستمزد لاروبی نهر الف و ب توی پوشه گذاشت و بیرون رفت. 

شب دیر وقت آمدم. سینما بود. فیلم در امتداد شب. پسر عمو، فتح الله. همسایه پیش برادر بزرگ تر ،ایرج و اسماعیل بحث می کردند :" این بچه‌ها نمی فهمند. زمان مصدق، شاه به کش تنبان بند بود. رفت وبرگشت. " یک لقمه گرفتم دوشاب بود. رویم نمی شد تعارف کنم. اسماعیل گفت :"تعارف هم نمی کند. " صدرا آن طرف تر بیهوش بود. توی اتاق. 
فتح الله معترض رحیم، برادر کوچک ترش بود. 
مادر، صبح دنبال مرغ چاق گل باقله ای می گشت. رفت پشت خانه. یکی گفت :"
پسر مش قاسم، کارمند بانک ملی، با دو نفر دیگر گرفتند و رفتند توی باغ. سرش را بریدند با عرق خوردند. 
مادر چادرش را سر کرد. پدر گفت :" آبروی مردم را نبر ". 
مادر با خشم به پدر نگاه کرد :" به تو می شود گفت پدر! صدرا از صبح تا شب می رود توی کوچه و خیابان شعار می دهد. آن یکی هم تا نصف شب توی سینما بوده، من از دست شما چه کار کنم. " مادر به سرعت رفت. 
پدر صدایم زد :" بنویس بنگرو شهباز ،پنج تومان، علی قلی چهار تومان ..." بعد هم روزنامه ی مچاله ای را برداشت، .چند کلمه خواند و زمین گذاشت. 
باز صدای بچه ها پیچید. " ایی ایو صدرالله بیو " .صدرا از پشت در نگاه کرد. پدر به باغچه آب می داد. صدای تیر می آمد. صدرا شال و کلاه کرد. 
- کجا؟ 
صدرا این دفعه برگشت. پدر در را قفل کرده بود. شب هم در کمین من بود. 
مادر بر پله نشسته بود. 
یک صندوق چوبی شکسته را در تاریکی از میخ ها جدا کرد. مرا گرفت و چوب را در سیاهی چرخاند و آهسته بر کمرم کوبید و مرا در بغل گرفت و گفت :" داد بزن. " من داد زدم. 
می خواست هم مرا تنبیه کند و هم عشق خودش را به من نشان بدهد. 

مادر به اتاق کنار توالت رفت. 
فتح الله با برادران متینگ گذاشته بود. پدر را تحسین کرد :" برای اولین بار است که عمو را عصبانی می بینم. دست اش درد نکند. " 
مرا که دید، سکوت کرد. به پشت بام رفتم. صدرا بیهوش بود. من هم کنار او خوابیدم. به چهره ی مهربان اش نگاه می کردم. ایرج تیرکمان کشی اش را برداشت. 
شب غلیظی بود. دو نفر کنار رودخانه ام الخبائث می نوشیدند. 
اسماعیل گفت :" نزن، سرت را پایین بگیر ".
شیشه ی چتول عرق پاشید بر شلوار دو نفری که کنار رودخانه نشسته بودند. 
چند فحش چارواداری دادند و بلند شدند. 
صدای گرگ و سگ و کفتار می آمد. 
کفتار به سنگ بزرگی خورد و یله شد .لب پر زد و

توی رودخانه افتاد. 
سگ ها عوعو کنان کفتار را دنبال کردند. 

صبح روی دفترم، بیتی بود :" 

شبانه زوزه ی گرگی به گوش کس نرسید 
همین که حرف تو پر زد میان خانه ی من. .."
صدرا کنارم نبود. 
فیض شریفی 
هشتم اردیبهشت ماه جلالی 99

مهاجرت روستاییان به بهبهان دهه ۴۰

*مهاجرت روستايیان به بهبهان دهه 40*


*چهره بهبهان ، قبل از مهاجرت*

مردم در بافت قدیمی از حال و احوال و گذران زندگی همدیگر کاملا باخبر بودند.
 همه با گویش محلی ، صحبت می کردند .
 *درب هیچ خانه ای چفت و بست و قفل محکمی نداشت و تقریبا روزها بسته نبودند* !
زندگی ، جریان آرامی داشت. دعوا و مرافعه ها زیاد طول نمیکشید و سالها می گذشت تا اتفاقی ؛ جریان آرام زندگی را برای مدت کوتاهی مهیج سازد.
تمام مغازه دارها و کاسب ها را اهالی میشناختند. 
معدود  زندانیان شهربانی، غیر بومی بودند.
همیاری و همکاری هیچ منتی نداشت  !
صفا و صمیمیت رواج داشت. 
تعداد روستاییان ساکن ،  بسیار اندک بودند. *اگر روستایی در شهر ،خانه ای کرایه یا خریداری می کرد، به منظور درس خواندن فرزندان خود بود چون روستاها فاقد دبیرستان بودند* و این سکونت معمولا در بافت قدیمی شهر و اولیا این دانش آموزان در روستا اقامت و گذران داشتند. بعضی از این دانش آموزان که همگی پسر بودند، در منزل "دوس" ساکن می شدند .
 *اگر  ، روستایی از خانواده های خوانین یا کدخدازاده و طرف بهبهانی ثروتمند و صاحب منزلی بزرگ و دارای فضای خالی برای چنین مهمانی بود،  مشکل چندانی پیش نمی آمد و حتی از آنها استقبال می شد* !
 ولی روستاییانی بودند ، که تملک مالی چندانی نداشتند و بچه های خود را به طرف بهبهانی تقریبا تحمیل میکردند !

 در چنین مواقعی ، محدودیت ها زود شروع می شد  !
در صورتی که خانواده دختردار بودند، از روز اول تذکرات لازم داده می شد و کم کم رفت و آمدها کنترل و سرزنش ها و ایرادگیری ها به حدی می رسید که چند ماه بعد، فرزند روستایی به اتاقی که روستاییان اجاره کرده بودند ، منتقل می شد !


 *در دهه 40  که از باشت، چرام، دهدشت و بنادر جنوبی دیلم و گناوه دانش آموزان غیربومی در بهبهان درس میخواندندکه معمولا مورد استقبال دانش آموزان بهبهانی قرار نمی گرفتند و فقط از طرف فرزندان معامله گران و پیله وران طرف "دوس" حمایت می شدند* ،
*در کلاس درس نیز این دانش آموزان راحت نبودند!*
 *اگر درس خوان بودند، مورد تمسخر و اهانت تنبل های کلاس و اگر درس خوان نبودند، مورد تمسخر زرنگ های کلاس بودند. در ساعات تفریح با هم بودند و از هم دیگر حمایت می کردند*. 

 بعضی از این دانش آموزان، با خانواده های بهبهانی وصلت کردند و  داماد 
بهبهانی ها ، شدند.
*صداقت روستاییان و مهمان نوازی آنها را بارها و بارها همه نوشته اند ولی من هم می نویسم*. 
*موقع برداشت خرمن پدران ما که به روستا می رفتند؛  چه مهمان نوازی ها که* 
*نمی کردند*.

 تنها مرغ و خروس و گوسفندی را که داشتند ، پیشکش و
 در طبق اخلاص می نهادند. *در عوض در مواقعی که برای خرید یا امری ضروری به بهبهان می آمدند، در اتاقی تنگ و تاریک اسکان داده می شدند با حداقل امکانات و توجه* !

البته بودند بهبهانی هایی که آنها را حرمت و تکریم می کردند .


*چهره جدید بهبهان بعد از دهه 40*


رفت و آمدها ، محدود به اقوام نزدیک !
 رفت و  آمد ، 
به یمن تکنولوژی دزدگیر و قفل های آن چنانی به درب خانه ها و ورودی ها تعبیه شده  ولی هر روز اتفاق جدید رخ
 می دهد و هر لحظه منتظر خبر ناگواری ! خبر تصادف ها به سرعت می رسد. دعواهای خیابانی، خفت گیری و دزدی، حتی قتل و جنایت رواج دارد !
 *مغازه ها به سرعت تخلیه و کاسب جدید با زرق و برق، کرکره مغازه جدیدش را بالا می برد*.
*راهروهای دادگستری مملو از جمعیت با گویش فارسی، لری و بهبهانی*، برادرها در کوشش برای محکوم کردن همدیگر به هر طریق ممکن، *هرگونه همکاری و همیاری بدون چشمداشت ، ممنوع !*
صفا و صمیمیت رنگ باخته است.
*مهاجران جدید ابتدا مرده های خود را در قبرستان بهبهان جهت تفاخر دفن می کردند و سپس به منظور سکونت و امرار معاش از روستاهای نزدیک و کم کم از روستاهای دورتر روانه ی شهر بهبهان شدند*.
ابتدا، خانه های قدیمی بهبهانی های مهاجر به تهران، شیراز، اهواز و... توسط این مهاجران جدید خریداری و سپس زمین های اطراف
 کوی ذوالفقاری، بیدبلند و فلکه شیراز به تملک عشایر مهاجر درآمد. این مهاجران را میتوان به 3 دسته تقسیم کرد:
 قشر مرفه، متوسط و ضعیف.

*آن دسته که در روستا زمین و ملک و دام داشتند، در خرید یا ساخت خانه در بهبهان مشکل چندانی نداشتند*.
 طبقه مهاجر متوسط که با فروش تمام دارایی خود از ملک و دام گرفته تا زیورآلات توانستند برای خود و خانواده سرپناهی در شهر خریداری کنند !
 *طبقه سوم و ضعیف بدون پشتوانه ی مالی و بیگانه با فرهنگ شهرنشینی با دست خالی با کارگری و تکدی گری و اجاره نشینی، ساکن بهبهان شدند*.
 *همین قشر از جامعه که برای خود و دیگران مزاحمت دارند و درد سر و گرفتاری ها توسط این قشر ، شروع  می شود!*

*هستند ، در میان این جماعت که به  نان حلال قانع و فرزندان سالمی به اجتماع تحویل می دهند.*
ما با این پدیده ی اجتماعی ، چگونه مواجهه شده ایم
با جبهه گرفتن و اهانت و کوچک شمردن طرف مقابل و همه را به یک چشم نگاه کردن و یا       قبول این پدیده ی جدید به عنوان یک قراد داد اجتماعی کهن. به نظر می آید این رویکرد مهم تاریخی اجتماعی که تا حدودی به هنجارهای اجتماعی سنتی ما ضربه می زند تا کنون مورد قبول جامعه ، قرار نگرفته است .

*اجتماع سنتی با رویکرد غریب نوازی و غریب خواهی، تحت تاثیر عوامل مختلف نتوانسته است بر این مشکل ، فایق آید !*
*از سالهای دور بهبهان با روستاهای اطراف و بلاد بنادر دور مراوده و معامله و داد و ستد و حتی وصلت خانوادگی داشته است و این رابطه همیشه دوطرفه بوده است و این رویکرد کنونی جامعه که روستاییان را از خود نمی دانند و بالعکس رویکردی غلط است  و به اعتلای جامعه منجر نخواهد شد !*

 *برای دفع این معضل از کجا شروع کنیم؟*

به توجه به گویش ما که شاید تنها شهری باشد که در گویش با روستاهای اطرافش مغایرت دارد و


*با نگاهی گذرا به خیابان و رفت و آمد مردم متوجه چند مساله می شویم، گویش ها ؛ اغلب لری که به فارسی نزدیک است، لهجه بهبهانی مختص مغازه دارها و مسن ترهاست. در دبستان کمتر   دانش آموزی را می بینیم که با گویش بهبهانی ؛*
صحبت کند ! 


در صورت وفور کثرت مهاجران با توجه به این که لهجه ی ما مغایر روستاهای اطراف است این وضع زوال گویش منحصر به فرد بهبهانی را القا نمی کند؟

*چه ایرادی است اگر سر کلاس معلم(در صورتی که معلم بهبهانی باشد) گاه گاهی بهبهانی               صجبت کند، پدران و مادران با فرزندان خود غیر از فارسی باگویش بهبهانی هم صحبت داشته باشند و به یادگیری آنها اضافه کنند*.
 *به لر زبان ها هم بهبهانی یاد بدهیم و آنها را از خود بدانیم تا تشویقی شود تا این گویش ، مانا باشد و از بین نرود*.


*هشدار به تمامی متفکران و جامعه شناسان فکور بهبهان صرف نظر از گویش ها مصرانه تقاضا می شود و برای برون رفت از این تنگنا، نظر و راهبرد عملی خود را بیان نمایند.*
*باشد بهبهانی جاودان بماند*.


*رحیم کریمی*

دریاچه سد آریو برزن از سمت پشکر عکس از آقای بهرام معتمدی

آپلود عکس

 

یا رب مددی

*یا رب مددی*   
   
با سلام :  *همیشه از گم شدن بچه ها در زمان کودکی شنیدیده آید . بخاطرکنجکاوی یا دنبال کردن کسی راه خانه را گم می کنند*. در همسایگی ما پسربچه ای  پر شر و شوری بود ، به اسم *محسن*  و
او تقربیا هر روزی یک شیرینکاری و دردسری درست می کرد.پایین  محله ی ما درخانه ای زندگی می کردند. پدرمحسن از زن اولش صاحب بچه نشده بود و زن دوم گرفته بود محسن  و مهوش ثمره ازدواج دوم بودند . یه ظهر*(توبسون گرمی بی ت دالون)*  خونه قدیمی ببه* ما بیدیم*  مه * . خاهرم و برارم* زیر باد پنکه ی دسی بیصدا و آروم . بیشتراز ترس دعوا کردن ، ببه* مو* و چشم غره هه دی مو*  . مامو خومومو* زده بی* ا* خو*  که یهو صدی جیغ و داد زنی.....
 ما که مثلا ، توخونازمون* بیدیم* بیار که*  هموما* سرسیمه* پرسیم* ته* تنگاره* دی* محسن بی* که ته سر و سینه خوشه ی* میزه آخ* آخری محسنم شه * بو* خفشه که*.  وی خدا از دس حسودا !!! ایسه* خوب بی*؟ دلاتو خونک بی*؟
 بی* پس* وبیدم* معصومه خانم ( دلت خش وبی)* شادبیده* منظورش هووش بود. در این موقع شوهرش اومد او را که توی خاکهای کوچه می غلطید ، از زمین بلند کرد,خاک لباسهایش را تکاند وگفت : صدیقه می* هم شروعت* که . یه* چه حرفی که مزنه*؟ ازخدا بترس! خوم* الانه* میشم* پسم* پیداش مکنم و مرشم* خونمو*.کر* شاید رهته بو مله* کارگه* خونه ی مندسن*  پلیده* و آلاسکابخره! ببه ی محسن ازما پرسی* شما نمدونی* ای* بچهیه* کجا رهته*؟  سراممو* بالا که یعنی  نه , بعد یه  نیم ساعتی اومد گفت هرچه گشتم محسنم نبیدش* تا مله اوباقلهی*  دکون علی شلکی* هم رهتم* گتم* شاید رهته* بوسوت سوتی* اسو*  اونجم نبیدی* بچه همسایه گفت صبر کنی بشم سربون* خونه ی خومو* سیل* بکنم بلکی رهته* بو ته کوکک* کبوترهام . او هم ره از  سر فصیل* .  دادی زه که نه ، اینجه هم، نیسی* دی محسن دوارته*  شروع که داد و بیداد که معصومه ی پسم اندخته ته چه* وای ای زنه قاتلی . همسایه پشت خونه ما کل ابرام که مقنی* بی* لخت بی* و ، ره* توچه ، و  امی* بالا گفتی محسن ته چه ، هم نبیدش. الکی ا معصومه تهمت زه* صدیقه ترابه علی و جون خوت* بره توبه بکه* آفتوشست* خبری ا محسن  نوبی* هوا توریک و بیده بی* ما هم تشنه و هم گسنمو بی* یکی یکی مردم پراکنده وبیدن* و رهتن. ببه محسن ره کلانتری خبر هده* که محسن ا ظهری*  لا* وابیده* و هنی* هم پیدا نوبیده*   معصومه ره توکهدون* یه دونه خیگ* مرغی بهره* که سی مهوش که گسنش بی خگینه درس کو ، یهو صدا کل و هوش بلند وبی و خوشه شو* ور دا ته تنگاره* که محسن توکهدون خوسیده* صدیقه مثل تش* و برق پرس سر معصومه بوس ی که ، و ره ته کهدون ، محسن ی بغل که آوردش توسرا ری تخت سیمی خونیدش و گه ! خداشکرت بو ......   
............‌‌........
یه ظهر =یک ظهر / تبسون =تابستان / گرمی بی ته دالو =گرم بود توی دالون /مه ، خاهرم و برآرم = من ، خواهرم و برادرم / ببه مو = پدر مان/ دی مو = مادرمان /خومومو زده بی ٱ خو =خودمان زده بودیم،( ٱ خو)
به خواب /بیدیم =بودیم / بیار که= بیدار کرد /همومما =همه مون / پرسیم ته تنگاره=همه مون پریدیم توی کوچه / دی محسن بی =مادر محسن بود /خوشه ی = خودش /میزه =میزد/ آخ آخری محسنم شه بو =آخ آخر محسن مرا بردن /خفشه که =خفه اش کردند /ایسه = حالا  /خوب بی =خوب شد / دلاتوخونک بی = دلتون خنک شد /بی پس وبیدم =بدون پسر شدم /دلت خش وبی =خوشحال  شدی /شادبیده =شاد شدی / می هم شروت که = مگه هم شروع کردی / یه =این / مزنه =میزنی/خم =خودم  /الانه =الان /میشم =میروم /پسم =پسرم /موکنم =میکنم /مرشم =میارمش خونوما =خونه مون /کر=حرف خطاب / رهته=رفته /مله ی کارگه خونه ی مندسن / محله ی کارگه خونه ی محمد حسن /پلید =فالوده /الاسکا= بستنی یخی /پرسی =سئوال کرد / نمدو نی ای بچه کجا رهته =  نمی دانید این بچه کجا رفته / رهته بو سوتی آسو / رفته باشه سوت بره /نبیدش=نبودس/اوبقلهی =اسم یکی از محله ها / علی شلکی=مغازه ای که سوت با گلبود می ساخت /اونجم نبیدی = اونجا نبود / بشم سر بو = برم بالای پشت بام /خومو=خودمون/ سیل =نگاه / کوکک = محل کلنی کبوتر ها / اینجم= اینجا / دی = مادر/ دوارته= دوباره /توچه= توی چاه /لخت وبی= لخت شد ، ره= رفت/ امی=آمد/خوت= خودت/
افتوشست=غروب شد/ نوبی=نشد/لا وبیده =گم شده /کهدون =کاهدآن/ خیگ = تخم مرغ /خوشه شو ور دا ته تنگاره= خودشون را انداختند توی کوچه /خوسیده =خوابیده /تشه برق =رعد و برق /خونیدش =خواباند

*مهین هوشداری*   ✍

طبیعت زیبای تنگ تکاب بهبهان

 

آپلود عکس

 

پیرمرد روستایی

پیر مرد روستایی

*ساعت یک و نیم ظهربود، تابستان گرما بیداد می کرد* .
با رئیس آموزشگاه رانندگی آریا در خیابان نحوی کار داشتم. پرنده در حیاط بزرگ آموزشگاه به دلیل  آفتاب سوزان و باد گرم پشت کولرهای گازی اتاق ها پر نمی زند .
 از شدت گرما سریع طول حیاط را  طی  کردم .  پشت در اتاق رئیس در ایوان آموزشگاه   ایستادم . ایوان دو پله از کف حیاط بالاتر بود و به سه اتاق منتهی می شود.
 پیرمردی روستایی را دیدم با کت و شلوار قهوه ای کهنه و رنگ رو رفته ، پشت در اتاق رئیس آموزشگاه ایستاده و به
 در و دیوار روبرو خیره شده بود. با دستمال کثیفی که در دستش بود ' مرتب عرق پیشانی و سر طاسش را خُشک می کرد . بیچاره زیر باد گرم پشت کولر گازی ...
 از ترس آفتاب آنجا را  برای ایستادن  انتخاب کرده بود.
 اما آفتاب داغ پایین تنه اش را  می سوراند ،
 فقط سر و گردنش را سایه گرفته بود . باد گرم پشت کولر به سر و صورتش می می خورد .
روبروی پیرمرد ایستادم ، سلام کردم .                -بابا چرا اینجا ایستاده ای ؟؟ پیر مرد لبخند تلخی زد و ..... 
سرش را پایین انداخت . -منتظر کسی هستم .          - پدر جان منتظر کی ؟   دخترم  درون   اتاق رئیس آموزشگاه است، به من گفته اینجا بایست تا من بیایم .
 آقا تشنه ات نیست آب بیارم ؟                        رئیس دوستمه ،بیا با هم  برویم داخل، کارت را ردیف می کند .
اما مرد زحمت کش روستایی از آمدن به اتاق آموزشگاه اکراه داشت . در را باز کردم دستش را کشیدم با زحمت
 او را به داخل اتاق رئیس بردم . هوای اتاق خنک بود . وقتی داخل اتاق رفتیم ، رئیس آموزشگاه رانندگی اوراق مراجعین را  برای ثبت نام می نوشت.
 سلام کردیم ، رئیس به احترام پیر مرد روستایی از جایش بلند شد ،  رو به پیرمرد کرد ..
 عمو بفرمایید بنشینید ، اما جای نشستن نبود .
چند پسر نو جوان که برای ثبت نام آمده بودند . از روی صندلی بلند شدند و جایشان را به ما دادند . 
اما دخترکی سانتی مانتال پُر افاده روی صندلی نشسته با شلواری کشدار .در حالیکه رو سری قرمز رنگی دور گردنش بود که با کفشهای قرمزش ست کرده بود ..
 پا روی پایش انداخته  و با موبایل لمسی اش ور می رفت ابدا" از جایش تکان نخورد .
دخترک حتی سرش را هم بلند نکرد . رئیس آموزشگاه که هنوز ایستاده بود ، رو به مرد روستایی کرد ،
 پدر چه امری دارید ؟        - من منتظر کسی هستم ، آمده برای ثبت نام و بعد نگاهی به حاضرین کرد . 
 انگاری هنوز به اتاق شما نیامده است و سرش را پایین انداخت  و دیگر حرفی نزد.
مسئول آموزش گاه نشست و به کارش ادامه داد.
لیوان آب سردی به پیرمرد روستایی دادم و گفتم اگه کاری داری بگو .                          مرد روستایی دهانش را به گوشم چسبانید و یواشکی گفت  این خانم دخترمه ، به من گفته توی اتاق نیا ، حق نداری به کسی بگی  من پدرشم !                خیلی توی شهر خرید دارم سه ربع ساعته پشت این در لعنتی ایستاده ام ،
 نمی دونم تکلیفم با این دختر چیه ؟              واقعا" از حرکات و رفتار دخترک چندشم می شد .
راستش روی نگاه کردن به صورت مرد مُسن زحمتکش  را نداشتم .                        از اتاق آموزشگاه  بیرون آمدم . 
شماره تلفن دستی مسئول آموزشگاه را گرفتم . آقای ... سریع کار این دخترک را  راه بینداز.
 لطفا" سئوال نکن .         دو دقیقه بعد به درون اتاق رفتم کنار مرد روستایی نشستم 
دخترک حتی حرف زدنش هم با ادا و اطوار بود . ثبت نامش تمام شد موبایلش را در کیفش گذاشت و
 از اتاق بیرون رفت. اما مرد روستایی تا پنج دقیقه ای از جایش تکان نخورد . بعد از پنج دقیقه  از من و مسئول آموزشگاه خداحافظی کرد و رفت .
 یواشکی دنبالش راه افتادم ، دخترک بیرون منتظر بود با دیدن پدرش به راه افتاد . مرد روستایی با فاصله دنبال دخترش حرکت می کرد.
واقعا ناراحت شدم . ( دختر روستایی پر افاده خجالت  می کشید که مرد زحمتکش را به عنوان پدرش معرفی کند ) . *متاسف شدم از این همه فقر فرهنگی در افراد و کشور عقب افتاده ام . البته الان این نوع رفتارها به بیشتر مردم سرایت کرده روستایی و شهری هم ندارد*"          

مسعود  ایرانی   ✍

بهبهان . جادهٔ صحرای در گرمابه

آپلود عکس

 

خروس

خروس 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
اصلا" فکرش را هم نمی کردم.
آن روز فقط زنگ آخر درس داشتم.کلاس ششم.
ترافیک بود و دیر رسیدم.با عجله به طرف طبقه بالا رفتم.
 با ترس از پریدنِ بچه ها  به همدیگر و شلوغ کردنِ کلاس و مزاحمت برای  کلاس های دیگر پله ها را دو تا یکی بالا رفتم.سرو صدایشان شنیده می شد.
صداهای بلند و در هم ،گاهی هم فریاد و جیغ! نمی شد 
 تشخیص داد که چه می گویند.فقط سر و صدا.
درِ کلاس را باز کردم و یکراست رفتم طرف میز خودم.
 کلاس ساکت شد.سکوت مطلق. سابقه نداشت.
تعجب کردم.کیفم را روی میز گذاشتم و نشستم.
نگاهشان کردم. این جور مواقع معمولا" خواسته ای داشتند ،آن هم نامعقول.می شناختمشان.
در حالیکه وسایلم را از کیف بیرون می آوردم گفتم،
__: ها خیر باشه، ساکت شدید.خبری هست؟
___ :آغا اجازه؟شهریار بود.میز آخر گوشه ی کلاس نشسته  بود.
__:بله بگو شهریار.
 ___:آقا اجازه  آوردیم.
مشغول بررسی دفتر کلاسی بودم ،پرسیدم،
__: خوب ،چی آوردی ؟
سرم را که  بلند کردم شهریار کنارم بود با خروس بزرگی در بغل.چند لحظه ماتم برد،پرسیدم این چیه؟
___:آقا اجازه، خروس.
 __:میدونم خروسه! برا چی آوردی؟اینجا چه خبره؟
کلاس منفجر شد.همه با هم داد میزدند.
___:آقا خودت گفتی. اون هفته، غیب،کریس آنجل،خروس،گوسفند ،فیل ،مگه یادت رفته؟
فریاد زدم: یکی حرف بزنه منم بفهمم چه خبره.
 همه با هم داد می زدند.خروس بیچاره دستپاچه شده 
بود و با چشمان گرد، لحظه ای به من نگاه می کرد و 
لحظه ای به بچه‌ها ،با هر فریادِ بچه‌ها سرش را سریع به طرف صدا می‌چرخاند و سعی می کرد خود را از آغوش شهریار خلاص کند.اما بین بازوهای شهریار قفل 
شده بود .دو پایش را با تکه کهنه ای بسته بودند. وحشت کرده بود.
از تک کلماتِ غیب و کریس آنجل بین داد و فریاد بچه‌ها متوجه جریان شدم.به زحمت بچه‌ها را ساکت کردم.
باید یک جوری قضیه را جمع می‌کردم.
هفته ی قبل وارد کلاس که شدم سرو صدا زیاد بود.
دو دسته شده و به جان هم افتاده بودند.
تعدادی  داد میزدند دروغه.یه تعداد هم جواب می دادند نه خیرحقیقت داره.فیلمی از یک کانال ماهواره‌ای  پخش می شد که مردی اشیاء و حیوانات را را غیب می کرد.
کریس  آنجل!
 گویا در برنامه ی اخیرش فیلی را غیب کرده بود. 
با خط کش زدم روی میز.
همه ساکت شدند و منتظربودند که من نظر بدهم. 
نا خود آگاه شوخی ام گل کرد و گفتم،
__:تمامش کنید این بحث را.این که کاری نداره منم 
می تونم .اگه الان مرغی ،خروسی،گوسفندی بود همینجا تو کلاس غیبش میکردم.و بعد بلافاصله گفتم 
:دیگه صحبت نباشه ،کتابها را باز کنید.همین !
 حالا شهریار خروس بغل روبرویم ایستاده بود.
بچه‌ها همه ساکت بودند و چشم ها منتظر.
به شهریار اشاره کردم خروس را بگذارد روی زمین،پای تابلو .پاهایش بسته بود.چند بار بال بال زدو بعد آرام 
  گرفت و دراز کشید اما سرش را بالا گرفته بود و نگاه میکرد.نیم خیز!
 باید دست پیش میگرفتم و قضیه را جمع می کردم.
نگاهم را از خروس گرفتم و به صورت بچه‌ها دوختم. 
خیلی آرام شروع  کردم.
__:آخه من به شما ها چی بگم؟چرا اینقدرساده اید؟چرا 
هر کسی هر چه گفت باور میکنید ؟غیب یعنی چه؟
 یه فیلم نشون دادندکه شخصی داره فیل غیب می کنه شما هم باور کردید.؟
یعنی شما نفهمیدید اینهاهمه حقه های سینمایی است؟
 ببینید،آدم عقل داره و باید از عقلش درست استفاده 
کنه .هر چه در چنته داشتم ریختم پای سخنرانی. 
و دست آخر ، ادامه دادم،
__:ببینید دنیا به کجاها رسیده!
هنوز ما تو فکر غیب و غایب و غیب کردنیم.
شما ها دیگه چرا؟
شما ها که درس خونده اید!
 کم کم آثار شرمندگی را در چهره‌ی بچه‌ها می دیدم.
شرم از کاری که در قرن بیست و یکم  فکرش هم گناهی نابخشودنی است،که ناگهان  صدای چند ضربه 
روی درِ کلاس و بعد،،،،،،،مش کاظم بود، بابای مدرسه.
__:بله مش کاظم؟ کاری داشتی؟
__:ببخشید آقا! حاجی گفتند هر وقت خواستی خروس رو غیب کنی مارا هم خبرکن.
حاجی مدیر مدرسه بود.!!!
یک لحظه متوجه خروس شدم،چشمهایش از تعجب گشاد شده بود.
 
96/8/9.  ا_تدین

فیلم سینمایی درون ماهی

آپلود عکس

 فیلم سینمایی . درون ماهی با بازی هنرمند *همشهری اشکان لدنی* پنجمین حضور بین المللی در انگلستان

دهه ۳۰ و رادیو بهبهان

*دهۀ ۳۰ و رادیو بهبهان*

حمال های گاراژ امیدوار ،در سایه دیوار و کپر قهوه خانه ، درحال چرت زدن بودند که پیکاب شورلت دوراب از آبادان ، رسید .  *حمال های بی خر  به طرف ماشین دویدند ، و آنها که خر داشتند برای آوردن خر به انتهای گاراژ رفتند* . دو حمال گنگ ، که همیشه پر سرو صدا و آماده دعوا و پریدن روی حمال های دیگر بودند همه را پس زدند و مشغول بیرون کشیدن بار از پیکاپ شدند، اگر کسی به بار دست می زد سرش جیغ می زدند و به طرفش خیز بر می داشتند . در میان بار ماشین *جعبۀ مقوایی نسبتا بزرگی بود که توجه حمال های گنگ را جلب کرد ، رویش خارجی نوشته شده بود ، همه دورش حلقه زدند  گنگ ها انتخابشان را کرده بودند* . حمال های دیگر به بلند کردن و جا به جا کردن بار مشغول شدند ، ولی چشم از جعبه بر نمی داشتند تا که دوراب کاپوت ماشین را خواباند وبه سمت آنها آمد وگفت: *رادیو است کار مملکت آلمان* . به گنگ ها با اشاره فهماند ، باید با احتیاط  آن را به خانه ملا محمود
 ببرند . جعبه روی کوله گنگ ریز نقش جا خوش کرد و آن یکی از عقب دستی گرفت و از گاراژ بیرون .! آمدند. *از پشت باغ ملی به طرف باغ گود و شهربانی ،به راه افتادند* *وقتی از جلو پیرک کل سلمو رد می شدند هر دو به احترام پیرک سر را خم کردند*
به کوچه سینما که رسیدند چند پسر بچه دنبال حمال ها به راه افتادند ،  در میدونی شیوه کشی ملا محمود با چند نفر در حال گفتگو بود ، با اشاره به حمال ها فهماند بار را به خانه ببرند . حاج مندنی پرسید : همان رادیو است که گفتی حاج فتح الله از آبادان برایت خریده است ؟
ملا گفت: آره !! امروز رسیده ! باید کسی که سررشته داشته باشد بیاید و ان را روشن کند !
*به نظرم ممدو که توی مکینه نمازی کار می کند بلد باشد* .  درب خانه ملا باز بود حمال ها و بچه ها وارد شدند و جعبه را در حیاط آجر فرش گذاشتند بی بی با ناراحتی به حمال ها گفت: این چیه؟ آنها دو نفری شروع کردند به حرف زدن و با اشاره وصدا های نا مفهوم . می خواستند به بی بی حالی کنند که رادیو است ، که پس از تقلای زیاد بی نتیجه به زمین نشستند .بچه های کنجکاو محله که از اول کوچه دنبال گنگ ها آمده بودند  از این و آن شنیده بودند به بی بی گفتند رادیون است
بی بی نگران گفت : کی گفته این را این جا بیارن ؟
گنگ ها دوباره دو نفری با دست و صدای ماشین می خواستند بگویند از آبادان آمده که ملا خودش وارد شد ، حق حمال ها را داد و به بی بی که همچنان مبهوت بود گفت : رادیو است  ، از آبادان حاج فتح الله فرستاده بی بی نگران و ناراحت گفت: آن از برق کشیدنت توی خانه بود ، این هم از رادیو ! تو بگو می خواهی بچه ام را بکشی و خلاص !! هزار بار گفتم نمی خواهم بچه ام را برق بگیرد ، برق نمی خواهم رادیو نمی خواهم! ملا خونسرد در حالی که سعی می کرد بی بی را آرام کند گفت: کیبنو نگاه به خانه های همسایه ها بنداز همه برق کشیده اند ، خوبیت ندارد بگویند خانه ملا محمود برق نداره تازه برای ما مهمان زیاد میاد از کهگلو، پشت کوه و چرام!! .
نگاه کن برق فقط توی حیاط است و مسه روشن کردنش هم آنجا آن بالا است : دستش نمی رسد! 
بی بی گفت : اگر دله ای ، پوتیلی یا جونی زیر پایش گذاشت چه؟ ملا گفت: آن موقع روشن می کند ، هیچ اتفاقی نمی افتد . بی بی گفت: حالا رادیو برای چت بود ؟ کیبنو رادیو اخبار می گه از تهران ولندن !!بی بی غضبناک گفت: نمی دانم ولی اگر بچه ام یه جوری شد تقصیر توست!!
غایله ختم شد .   خبر پخش شده بود ، ملا  محمود ، شکرالله را فرستاد مکینه نمازی ممدو را خبر کند شب بیاید رادیو را روشن کند ، غروب قوم و خویش ها یکی یکی می رسیدند ، در حیاط وپشت بام کوتاه بدون فصیل جا می گرفتند
ممدو با نردبان روی شانه از درب وارد دالان شد و در حالی که ته نردبان به دیوار می خورد وارد حیاط شد، همه کنجکاو به او وجعبه سحر آمیز نگاه می کردند . الانه رادیو را روشن می کند. مهمان ها ،از روی پشت بام سرک می کشیدند 
ممدو به تنهایی جعبه را بلند کرد و به پشت بام برد دستور داد از شا مندسن بیست ، سی متر سیم برق کمک برق ، مقره و میخ بیاورند ، ملا به شکرالله گفت : برو سلام برسان وچیز هایی که گفت بیار
چند نفر جغله هم با شکرالله به راه افتادند .
ممدو برای ملا توضیح داد که برق مکینه نمازی زورش نمی رسد رادیو را روشن کند باید برق به دویست و بیست برسد  ،. وقتی شکرالله رفت ،  ممدو با کارد کارتن را باز کرد و رادیو را از کارتون خارج کرد.
رادیو زیاد بزرگ نبود ، دو پیچ در طرفین داشت  در جلو دکمه هایی که اگر یکی را فشار می داد، آن که قبلاً پایین بود بالا می پرید . گفت : این ها موج هستند ، هر یک به کاری می آیند ،وقتی سیم برق را از پایین وصل می کرد گفت : یک نفر برود دکان شامندسن بگوید یک جا دوشاخه و یا سر پیچی بیاورد که جا دوشاخه داشته باشد . وخودش نشست و مشغول چای خوردن شد.
دقایقی بعد چیزهایی که خواسته بود آماده شد ،

او با وسایلی روپوش سیم ها را از روی سیم ها  جدا کرد ، یک سر سیم را به دیوار. وسر دیگر را به دیوار مقابل با میخ و مقره محکم کرد ، سیم روپوش دار دیگری را به وسط این سیم پیچاند و به پشت رادیو متصل کرد و گفت : این آنتن است .
کمک برق را به برق متصل کرد  وسیم کوچک را در سوراخ های ان جا به جا کرد و دوشاخه رادیو  را در جای آن در کمک برق فشار داد  و پیچ رادیو را چرخاند
 بعد از دقیقه ای صدای  غژ غژ از رادیو بلند شد ، ممدو توضیح داد 
ساعت ه‍شت اخبار پخش می شود و حالا ساعت هشت است گوینده رادیو گفت : این جا تهران است رادیو ایران ! همه با هم گفتند نه خیر این جا بهبهان است   
*رحیم کریمی  مرداد  ۹۷*

کل مُندی

کل مُندی
،،،«داستان طنز کوتاه»
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
هفتاد سال از عمرش می گذشت.ولی سر حال و قبراق بود.همیشه می خندید و به هر کسی و هر  جمعی که  می رسید با صدای بلند سلام و علیک می کرد و اگر مجالی بود چند دقیقه ای هم شوخی،
شناسنامه اش ماندنی بود ولی به مُندی معروف شده بود.«کَربلایی مُندی»
قد کوتاه وچاق بود،شکم بزرگی داشت و باسنش نیز به قرینه ی شکم  رفته بود.کفل طاقچه ای.
موقع راه رفتن دستانش را به پشت،روی کفلهای طاقچه ایش
 که به طرز  مضحکی در حرکت عکس،بالا و پایین می شدند، 
 حلقه میکرد.
عرق صورتش روی شکمش می ریخت ولباسش همیشه از ناف به پایین خیس بود.
صورت گرد و سرخی داشت و چشمان ریز  و بی فروغ ،
که رنگش مشخص نبود.
 بینی بزرگ وپهنش به پهنای دهانش بود و پر از مو.
موهای سروصورتش سفید بودودهانش گشاد.وقتی 
 می خندیدفراخی دهان به بناگوش می زد و دندان های  
 بزرگ و سیاهش که  یکی در میان خالی بود، نمایان 
می شد. منظره ی بدی داشت.
فعله بود  و تخصصش گچ سازی.
همزمان برای دو بنا گچ اماده می کرد.گچ ساز حرفه ای بود.
معمولا همیشه با اوس احمد معمار کار میکرد.
عاشق سیگار بود.
اشنو ویژه.حداقل روزی دو پاکت.
سیگار فیلتر دار اصلا نمی کشید.می گفت بدرد بچه‌ها 
می خوره .نفسش تا یک متری بوی تعفن سیگار میداد.
بد تر از همه،عشقش سیگار کشیدن داخل مستراح بود.
بعد از هر غذایی که می خورد، چه صبحانه ، نهار ، شام یا حتی چای، فوری  روانه ی مستراح میشد ، 
اول  (گ و ز های) بلند و پیاپی و بعد دود سیگار .
چه دودی راه می انداخت ، اگر کسی مزاحمش نمیشد ،
دوسه نخ پشت سر هم  می کشید .
 درِ مستراح که باز میشد، کل مُندی  در  هاله ای از دود خارج میشد.انگار تپاله ی گاو سوزانده بودند.
پای چارِ گچ سازی که می نشست دوباره شروع میکرد.
دود و دود و دود.پشت سر هم.بقول معمار احمد سیگار را  
ک_ن به ک_ن (ته به ته )روشن میکرد.چون دست هایش خیس بود از چوب سیگار استفاده می کرد.
کوچکترین فرصت را از دست نمی داد، فوری پاکت سیگارش را برمی داشت و روانه ی مستراح می شد.بعضی مواقع معمار برای اذیت کردن مندی، غلومی را می فرستاد پشت در مستراح ...غلومی هم ، اِهِم گویان  پا به زمین می کوبید و
 کل مندی را دستپاچه می کرد، با ناراحتی از مستراح بیرون می آمد و غر زنان میرفت طرف چارِ گچی.
:«نمی ذارند یه گوه راحت بکنیم،تو دهن آدم زهرش مارش میکنند.»
اواسط شهریور ماه بود.
 خانه ی شیخ رسول روضه خوان را سفید کاری می کردند.
کل مندی طبق معمول گچ خیس می کرد .
خانه قدیمی بود، گچ وسنگی.
ساعتی از روز گذشته بود که شیخ رسول صبحانه را آماده کرد.رسم بود،اول معمار را صدا کرد.
:معمار صبحانه آماده است.
معمار که از کار دست می کشید ،بقیه هم دست و 
صورت می شستند و پای سفره می نشستند.
آن روزهم مثل همیشه کل مندی اولین نفر بود که  پای سفره نشست.  قبل از همه.
منتظر کسی نماند،باید زود تر ازهمه تمام کند و راهی مستراح شود.سیگارش را پای سفره خاموش کرد و بسم الله گفت  .هنوز دیگران چند لقمه نخورده بودند که کل مندی بلند شد.
:الهی شکر.خدا برکت بده،خدا زیادش کنه.
مستراح تو حیاط کوچکه بیرونی بود،کنار حوض.
سیگار و کبریتش را برداشت و رفت.
:کل مندی مواظب باش ،نیفتی تو سوراخ مستراح،
صدای معمار بود.کل مندی غرغری کرد رفت.وقت کل کل کردن با معمار نبود.
خانه قدیمی بود و سنگ مستراح هم قدیمی،از آن سنگ های قیفی که سوراخش مستقیم به درون چاه راه داشت.
معمار و فعله ها هنوز مشغول خوردن صبحانه بودند که ناگهان زمین و زمان لرزید.
صدای انفجار تمام خانه را لرزاند.
همه وحشت زده بلند شدند.شیخ رسول به طرف حیاط بیرونی دوید ،معمار هم پشت سرش.
تو حیاط بیرونی  چیزی مشخص نبود. دود و خاک فضا را پر کرده بود.همسایه ها  دستپاچه بیرون ریخته بودند.همه فکر می کردند تانک گاز  ترکیده.
رنگ به صورت زن شیخ رسول نمانده بود.
حیاط خانه ی شیخ پر آدم شده بود.هر کسی نظری می داد.
اما هیچکس دقیقا نمی دانست چه اتفاقی افتاده.
کم کم دود و خاک کم شد وفضا صاف تر.
:یا اباالفضل.صدای شیخ رسول بود.
از مستراح چیزی نمانده بود.نه دری ،نه دیواری، نه سنگ 
 مستراحی. کاملا منهدم شده بود و بالای چاه حفره ی
بزرگی  دیده میشد.بوی گند  فضا را پر کرده بود.
کل مندی دومتر آنطرف تر روی درِ چوبی مستراح بیهوش افتاده بود.سر وصورتش خاکی و لباس هایش پاره پاره شده بود و تمام در و دیوار اطراف را قطرات گوه پوشانده بود.
کل مُندی را به حیاط بزرگه بردند.نفس می کشید، زنده بود،.
شیخ رسول مردم را از خانه بیرون کردو معمار مقداری آب به سروصورت کل مندی زد .
کل مندی بهوش امد.شیخ رسول روبرویش نشسته بود.
_:کل مندی خوبی،؟میشنوی؟ حالت خوبه؟خدا را شکر که زنده ای.
کل مندی آرام زیر لب زمزمه میکرد،
_:کبریت روشن از دستم افتاد توی چاه و  زمین و زمان   
تو سرم خراب شد.بعد در حالیکه به صورت شیخ خیره  شده بود گفت:
نمی دونستم ،،،اینو از گوه نمی جُستم ،چه زوری داشت!!!
ا_تدین__97/5/31