دعانویس ( قسمت دوم )
«دعا نویس »
قسمت دوم
بعد از خوردن برزنگى، چای خوردیم و دوباره سوار ماشین شدیم و ماشین حرکت کرد.
حمدالله سبیل ، پاکت سیگار اشنو ویژه اش را كه توتون آن با عرق بدنش خیس خورده و رنگ پاکت سیگارش زرد شده بود را از جیب پیراهنش در آورد و سیگار گازوییلی و بدون فیلتر را روشن کرد .دود غلیظ سیگار حمدالله با خاک ماشین های عبوری توی حلقم فرو می رفت اما به خاطر اینکه حمدالله سبیل از آمدنم رضایت داشته باشد ، دم نمی زدم . بعد از یک کیلومتر دیگر پدر کنار راه خاکی ایستاد و ماشین را در ارتفاع بالای دره پارک کرد .
از ماشین پیاده شدیم ، پدر نگاهم کرد ،، _: بابا حواست را خوب جمع کن با احتیاط برو پایین . بعد صندلی جلوی دست شاگرد جیپ را بلند کرد ، زیر صندلی در صندوق آچاری را باز کرد و کیسه ای که فکر کنم دینامیت بود از صندوق در آورد . _:"سبیل بگیر دستت "
https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g
قسمت های گذشته در سایت 👇
http://behbahanekoohan.blogfa.com/
حمدالله گونی را گرفت و پایین رفت . در کمر کش کوه از شیب تندی که به طرف روخانه می رفت به راه افتادیم ،برای اینکه سر نخوریم و از ارتفاع سقوط نکنیم خیلی با احتیاط پایین می رفتیم ،اما حمدالله مثل بز کوهی توی شیب می دوید. حمدالله سبیل چهره ای لاغر و استخوانی داشت رنگ پوستش در اثر آفتاب زیاد سوخته بود. چشمانی ریز و موها ی سرش پر پشت بود و سیاه به رنگ پرکلاغی. اما موهای حمدالله در اثر شانه نشدن بیشتر به کلاف کاموایی درهم شباهت داشت . سبیلش از زیر دماغ تا زیر لب پایینش می رسید . حمدالله موقع خوردن ! برزنگک سبیلش را با پهلوی دست چپش بالا می برد و قاشق را با آن یکی دستش توی دهانش می گذاشت . سبیل قدی کوتاه داشت اما بسیار فرز و چالاک بود . به رودخانه نزدیک شدیم کنار رودخانه ایستادیم ، آن قسمت از رودخانه اسمش "سه برد" بود ، (در زبان عشایر برد ، به سنگ گفته می شود ,سه سنگ) ،سه عدد سنگ بزرگ وسط رودخانه بود . با توجه به عرض کم رودخانه ، آب به آرامی از بغل سنگ ها رد می شد . حمداله گفت قبل از اولین سنگ حفره ایست که آب به زیر سنگها می رود و بعد از سنگ سوم حفره باز می شود و آب رودخانه به مسیرش ادامه می دهد.(انگاری تونلی برای عبور آب زیر این سه سنگ درست کرده باشند) حمدالله با کمک سایرین باید همزمان دو عدد دینامیت را به ورودی و خروجی حفره می انداختند .حالا دیگر حمدالله فرمانده مطلق گروه بود و پدر هم از دستوراتش اطاعت می کرد. حمدالله سه عدد سبد که به تور بسکتبال شباهت داشت و دارای دسته ای بلند بود به دست من شابو و حسن داد و گفت ؛
شما سه نفر حدود سی متر پایین تر توی رودخانه بایستید و ماهی ها را با "کمندول" منظورش همان سبدها بود بگیرید . عمق آب خیلی زیاد بود و ما بالای آب شناور بودیم. حمدالله دو دینامیت با فتیله مساوی برای انفجار همزمان آماده کرد یکی دست خودش و دیگری دست پدرم داد. بعد سیگار اشنو ویژه را از جیبش بیرون کشید دو نخ سیگار روشن کرد ، یکی از سیگارها را به دست پدر داد ،تا همزمان دینامیت ها را روشن کنند و به ورودی و خروجی تونل بیندازند و انفجار همزمان باشد . ما هم کمندول به دست توی آب شناور بودیم تا به قول حمدالله زمانی که سطح رودخانه از شکم ماهی سفید شود .تمام این عملیات باید قبل از طلوع آفتاب باشد حمدالله معتقد بود بعد از طلوع آفتاب ماهی ها برای گرفتن طعمه از تونل خارج می شوند. دینامیت ها طبق برنامه زمان بندی شده همزمان منفجر شد .اما دریغ از یک ماهی حتی ده سانتی . بیست دقیقه ای توی آب بودیم و حمدالله چشم به آب دوخته بود ، اما خبری نشد. حمدالله فرمان خروج از آب را صادر کرد وقتی به نزدیکی اش رسیدم گفت دلم برای دینامیت ها می سوزد چنین انفجاری و بدون ماهی ؟؟؟؟ حمدالله خیلی ناراحت شد. پدر گفت حمدالله ناراحت نباش پایین تر برمی هست به آنجا می رویم (برم قسمتی از رودخانه است که عمقش زیاد و آب تقریباً در برم ساکت و بدون حرکت است ) حمدالله گفت آقا فایده ای ندارد بهتر است برگردیم امروز ما ماهی نمی گیریم . اما وقتی سوار جیپ شدیم پدر به مسیر راه دهدشت ادامه داد . حمدالله ساکت بود فقط دور دست های راه خاکی را تماشا می کرد . باید ورکوهک را رد می کردیم ، (ورکوهک جاده ی خاکی پر پیچ و خمی بود با شیب بسیار زیاد و کم عرض . وقتی یک ماشین از شیب بالا می رفت ماشین روبرو که در سرازیری بود حتما باید گوشه ای می ایستاد تا ماشینی که در سربالایی می آید رد شود ) بعد به حرکتش ادامه می داد آن زمان ماشین ها ترمز دستی و حتی ترمز پایی درست و حسابی نداشتند جیپ که اصلا ترمز دستی نداشت ، بعد از دو ساعت رانندگی به منطقه ای به اسم فیگاه (فیلگه ) رسیديم . پدر به راهی فرعی رفت . پانزده دقیقه ای در راه فرعی بودیم تا کنار برم رسیدیم . ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود، حمدالله گفت آقا حیف است ديگه دینامیت ها را خراب نکن امکان ندارد ما امروز ماهی بگیریم ، اما پدر قانع نشد و تکرار برنامه ی صبح یعنی بدون گرفتن ماهی ! البته من اصلا" خوردن ماهی را دوست نداشتم ،مرحوم مادرم می گفت شیر میر سالادی ها را خورده .اما از ماهیگیری لذت می بردم. بیشتر ترس من از حمدالله بود که پا قدم مرا نحس می دانست اما حمدالله هیچ حرفی نزد خسته و گرسنه راه خاکی را برگشتیم .
ادامه دارد...............
باتشکر از
ویرآستاری دوست عزیزم
آقای پرویز شهید زاده
✒️
مسعود ايرانى
عضو نویسندگان گروه
بهبهان کهن
