«دعا نویس »

         قسمت پنجم

گفتم  آقا حمدالله من از تو ناراحت نیستم .
 البته درمورد نحس بودن پا قدمم حق را به حمدالله می دادم .
حمدالله: پس چه مرگته ؟
حمدالله آدمی نبود که به خاطر پدر تملق مرا بگوید . مردی  زحمتکش بود که با زور بازویش نان می خورد و تملق خدا را هم به خاطر مسائل مادى نمی گفت. 

گفتم آقا حمدالله از کارهای پدرم ناراحتم. دیدی چگونه زن و مرد روستایی را به خاطر یک لقمه نان و تخم مرغ فریب داد . دعا نویس شده بود . پدر لبخندی زد و خیلی خونسرد گفت ؛  دعا نویسی من حرف ندارد ، من به تو و شابو با آن لبخند  مسخره اش این را ثابت می کنم .
 گویا حمدالله و حسن حرف های پدر را باور داشتند 
در ادامه گفت ؛  و اما در مورد لقمه ی نان من دعا را بعد از صرف غذا نوشتم . اگر زنده ماندم حتما" سال آینده شما را به خانه ی این زوج جوان می‌برم تا شما دو نفر خجالت بکشید.  باورم نمی‌شد ،گفتم  از خط های روی کاغذ بگو. گفت : این خطوط ریاضی ست و کاملاً درسته ، اگه یک ذره کم و زیاد داشته باشد دعا باطل می‌شود . شماها که از دعا نویسی چیزی نمی دانید .
ادامه ی حرف با پدر بی فایده بود آنقدر قاطع حرف می زد که یواش یواش داشت  باورم می‌شد.
از تب و تاب باد کاسته شده بود از ناله های موتور و جوش آوردن رادياتور خبری نبود به آرامی  گردنه ی طولانی ورکوهک  را پایین می آمدیم . بعد از پایین آمدن از گردنه ی ورکوهک  عرض راه خیلی کم می شد . در ارتفاع  رودخانه را می دیدم که رنگش به سبزی می زد و در میان دره پیچ و تاب می خورد و مانند افعی دهان باز کرده بود تا ما و رهگذران آن راه را ببلعد  . در  باریکی جاده پدر در لبه ی پرتگاه ماهرانه فرمان را می چرخاند . کوچک ترین اشتباهی منجربه سقوط ماشین از ارتفاع بالا به درون رودخانه و بلعیدن توسط این افعی خطرناک می شدیم .  
نفسم را حبس کرده بودم ، دیگران را نمی دانم اما فکر کنم آنها هم مثل من می اندیشیدند ،

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

 اما به زبان نمی‌آوردند . به " او تپى " رسيديم.  پدر ترمز کرد مسافران جیپ برای شستن دست و صورت و رفع تشنگی به سنگ گود پراز آب که  تمیز هم نبود  هجوم بردند ، راه زیادی تا مقصد نبود بعد از نوشیدن آب که من به دلیل بد دل بودنم نخوردم به حرکتمان  ادامه دادیم .
از بغل راه باغ های سبز و زیبای  تنگ تکاب نمایان شد با درخت های مرکباتش که به جرأت می گویم از باغ های شمال هم زیباتر بود . ترنج تنگ تکاب را نمیتوانی  در هیچ کجای ایران  پیدا کنی و حتی درون بهبهان فقط افراد کمی دستشان به  ترنج تنگ تکاب  می رسید .
تنگ تکاب با چشمه های آب شیرینش بهشت منطقه ی ما محسوب می شد. برکه های آبش  خنک و شیرین بود، حتی از اشک چشم شفاف تر بود . شاید آن زمان به علت نبودن ماشین و جاده خیلی از مردم شهر فقط اسمش را شنيده بودند.
 به دم کت رسیدیم .
دم کت  محلی بود بغل رودخانه که کانال آبی  از زیر کوه رد می‌شد و سرچشمه اش رودخانه ی امام رضا بود واین کانال آب از تونلی به طول یک کیلومتر شاید هم بیشتر زیر کوه رد می شد و در ادامه کانال رو باز می شد و آب را به منصوریه می رساند و آب آبیاری باغ ها  آشامیدن و مصارف داخلی روستا را تامین می کرد .
ناگهان حمدالله گفت آقا در اولین فرعی سمت راست برو می خوام کبوتر چو و ی (چاهی) بگیرم پدر از مسیر اصلی خارج شد و در راه باریکی که فقط اندازه عرض چرخ های یک ماشین بود رفت . یکی دو کیلومتر از راه اصلی فاصله داشتیم که فرمان ایست حمدالله صادر شد .

 در زمینی مسطح و خشک از ماشین پیاده شدیم  حمدالله به تنهایی یک کلاف طناب و کمندولش را برداشت و پیاده شد و گفت شما از جایتان تکان نخورید هنوز اشعه ی کم فروغ اما طلایی ازخورشید  به زمین  می‌تابید . حمدالله کفش و شلوارش  را از پایش در آورد و طناب را باز کرد ،به بالای شلوار بست در آن نزدیکی ده ها حلقه چاه متروکه دیده می‌شد ، حمدالله دسته ی بلند کمندول را به دست گرفت و خیلی آرام به طرف اولین چاه رفت .
 به سر چاه که رسيد کمندول در دست راست بود و با دست چپ شلوار را با طناب توی چاه فرستاد .بعد از چند لحظه کمندول با سرعتی باور نکردنی در هوا  می چرخید توی هوا نمی توانستم کمندول را ببینم واگر فیلم می گرفتی حتما باید با سرعت اسلو میشن می دیدی .کبوترها از چاه با سرعت در مسیرهای متفاوت از در چاه خارج می شدند اما نتوانستند از کمندول حمدااله بگریزند.  من در تمام عمرم چنین فیلم  مستندی  ندیده ام .حسن و شابو حیرت زده نگاه می کردند . الحق که رئیس قابلی داشتند پنج کبوترگرفت و توی گونی کردبقیه چاها مانده بود تعداد کبوترهای شکار شده لحظه به لحظه بیشتر می شد. نزدیک به بیست پنج تا سی کبوتر گرفت و توی گونی کرد  دوتا از کبوترها را به من داد. گفتم نمی خواهم .اما حمدالله  گفت گوشت لذیذی دارد . قبول کردم .هوا تاریک  شده بود ، پدر ماشین را به گاراژ (پارکینگ ) خانه برد. کبوترها را در قفس انداختم 
بوی خورش سبزی مادر در هوا می پیچید .طول حیاط را دویدم و به سرعت در هال را باز کردم. مادر سفره می انداخت شام را خوردم و در رختخواب بیهوش افتادم. تازه چشمانم گرم شده بود که مادر گفت پاشو صبح شده، این زبان بسته را از قفس آزاد کن گناه دارند  گفتم  خوابم میاد .اما مادر با ناراحتی دستم را گرفت و مرا به پیش قفس برد .

 ادامه دارد  ............

باتشکر از ویرآستاری آقای
   پرویز شهید زاده  

  ✒️
 مسعود_ایرانی 
عضو نویسندگان گروه  
 بهبهان کهن