«دعا نویس »
  
         قسمت ششم

  پسرم یک دقیقه کبوترها را نگاه کن ببین چطوری خودشان را به تور دیواره ی قفس می کوبند ،  لانه ی آنها   دیواره چاه است. قفس برایشان زندان است.          -: مادر نگران نباشید طوری نمیشه ، کبوترها چند روز دیگر عادت می کنند .
 مادر گفت شاید جسم شان را به قفس عادت بدهی اما روحشان را می‌کشی .  
من در آن زمان حرف های مادر را درک نمی کردم ، الان بعد از سال ها متوجه شده ام که درک هر مطلبی به شرایط سنی بستگی دارد.

➖مادر وقتی سماجت من را برای نگهداری کبوترهای (چووی ) چاهی دید و حریف نشد . 
_: امروز حق نداری از خونه بیرون بروی ، تا درک کنی این پرنده ها در قفس چه می کشند .                 _: چه ربطی دارد ؟            _: همین که گفتم ،، فعلا حق بیرون زدن از خانه و رفتن توی کوچه را نداری .    تمام.

به نظر مادر باید زندانی می شدم تا حال و روز کبوتران را درک می کردم .
تا بعد از ظهر از خانه بیرون نرفتم، داشتم دیوانه می شدم

 وقتی توی خانه ی خودمان زندانی شدم ومادرم زندانبانم بود،به مفهوم آزادی پی بردم .
آن  روز به مادرم احساس بدی داشتم .مادر را صدا کردم وگفتم  می خواهم کبوترها  را آزاد کنم و حتی بدون اینکه حرفی بزند  به طرف قفس  دویدم .

 مادر همراهم آمد ، شاید مادرم  فکر می کرد کبوترها را به جای دیگری منتقل می کنم در قفس را باز کردم . به زحمت کبوترها را گرفتم، از دستم فرار می کردند .
 هر دو را آزاد کردم . کبوترها بعد از آزادی دوبار بالای سرمان در هوا چرخیدند و بعد از دید ما ناپدید شدند.

 گفتم مادر علت چرخیدن کبوترها بالای خانه چه بود ؟ مادر گفت می خواستند از تو که آزادشان کردی تشکر کنند .
بعد از آزاد شدن کبوترها ممنوعيت خروج از خانه توسط مادرم به پایان رسید.
گفتم مادر :  من هم به خاطر آزاد شدنم از شما تشکر می کنم . مادر لبخندی زد و گفت برو که دوستانت منتظرت هستن و بدین ترتیب آزاد شدم .
بچه ها توی کوچه گل کوچک بازی می کردند . بعد از آزادی به جمع آنها پیوستم.

کلاس ششم دبستان را تمام کرده بودم ، باید به دبیرستان می رفتم .
در سال اول دبيرستان شهریوری شدم  ، با هفت تجدید ناقابل کولاک می کردم .

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

امتحانات شهریور تمام شد. با قلم قرمزى كه جلوی اسمم بود ، نتیجه ام شد مردود .وقتی روی دیوار دبیرستان پهلوی نگاه می کردم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر می شد. نمی توانستم  جلوی هم کلاسی هایم خودم را کنترل کنم.

سه ، چهار روز خودم را در اتاق حبس کردم روی رفتن به بیرون از خانه را نداشتم. پنجشنبه شب مادر در اتاق را باز کرد وگفت : گروه ماهیگیری توی ایوان نشسته اند ، فردا برنامه دارند تو هم  همراهشون برو .  خیلی دلم می خواست توی جمعشان بودم  اما هم از پدر برای مردود شدنم  می ترسیدم  ،هم تحمل پا قدم نحس و کنایه های حمدالله را نداشتم ،از جایم تکان نخوردم . مادر رفت.
چند لحظه بعد حمدالله سبیل در اتاق را باز کرد و با لحن مسخره ای گفت : 
رفوزه شدی ؟؟ 
برای ما ناز هم می کنی ؟ 
فردا قراره بریم ، خانه مرد و زن روستایی که پدرت دعا نوشت ، دینامیت هم می زنیم ، بیا برویم و ببینیم دعاهای پدرت  کاری بوده یا نه .!!!!
چون دید جوابش را ندادم ، ادامه داد ..
  اصلا" به خاطر ماهی نمی رویم ، می رویم عیادت مرد و زن روستایی .
خیلی دلم می خواست نتیجه ی کار پدر را بدانم ، اما به خاطر رفوزه شدنم خجالت مى كشيدم. 

اما ترسیدم  نکند یه وقت  حمدالله برود و سرم بدون کلاه بماند . وقتی از  اتاق بیرون زدم توی هال یکی دو کارتن قند ده کیلوبی و پلاستیکی پر از چاى دیدم ومقداری خرت و پرت دیگر که پدر برای خانواده ی روستایی خریده بود .
 راستش من اصلا" جریان دعا نویسی را فراموش کرده بودم اما پدر  فراموش نکرده بود .
به جمع اضافه شدم پدر مرا وراندازی کرد وگفت تو هم میایی ؟؟  حمدالله گفت آقا پارسال شما او را آوردید، امسال هم من او را می آورم .

 پدر حرفی نزد . بعد از سه روز بست نشستنم در اتاق بهترین تفریحم شد  ماهیگیری و ماجراى دعا نویسی. 

هوا تاریک بود که حمدالله زنگ در خانه را زد طبق معمول همیشه چهارو نیم صبح حمدالله با دیگ برزنگک و نان کنجدی 
پشت در . مادرم در آشپزخانه مشغول درست کردن کباب شامی  برای نهار بود. یواشکی  یکی از کباب ها را داغ داغ خوردم
قند و شکر و بقیه خرت و پرتها را در ماشین گذاشتم و دیگ پراز کباب شامی را از مادر گرفتم برای ناهار . 
سوار جیپ شدیم . حرکت کردیم  از  «او تپى» گذشتیم ، منطقه   «سه برد» را  هم  رد کردیم .
مستقیم به سوی خانه ی زن و مرد روستایی حرکت کردیم.

 ادامه دارد.............

باتشکر از 
ویرآستاری دوست عزیزم آقای
       پرویز شهید زاده  

✒️
 مسعود_ایرانی

عضو نویسندگان گروه 
    بهبهان کهن