🐬🐠

           «دعا نویس »

        قسمت هفتم 

صبحانه با وزش نسیم صبحگاهی در طبیعت  واقعاً می چسبد .جای شما خالی .  ( برزنگک صبحانه ای که در تمام دنیا خوشمزه تراز آن  وجود ندارد.
برزنگک در انحصار شهر من است ، چرا که هنوز نتوانسته اند این غذای سنتی را کپی کنند )

بعد از خوردن برزنگک و چای در غار اُوتپى با  موزیک گوش نوازِ قطرات آب که از سقف غار به درون ظرفی سنگی  می‌چکید به راهمان ادامه دادیم .
حمدالله سبیل گفت آقا به نظرت زن روستایی بچه دار شده ؟ 

پدر با خونسردی گفت: سبیل شک داری ؟؟ الان حسین تو آغوش مادرشه .
من فکر می کردم اگر زن روستایی بچه ای نداشته باشد چی ؟ عجب غلطی کردم .کاشکی دنباله ی حرف پدرم را در روز دعا نویسی نگرفته بودم .
کاشکی پدر را مجبور نمى كردم نتیجه ی دعا نوشتنش را به بقیه ثابت کند . آیا درصورت بچه دار نشدن زن روستایی بقیه در باره ی پدرم که خیلی هم دوستش داشتم چه فکری می‌کردند ؟؟

https://chat.whatsapp.com/Gm1F9bLJ7YFEbl47ZmK32g

قسمت های گذشته در سایت👇 

http://behbahanekoohan.blogfa.com/

به پشت سرم نگاه کردم حسن و شابو در حال چرت زدن   چشمشان را بسته بودند . عقب ماشین صندلی نداشت آنها روی سکویی آهنی  که بالای لاستیک ماشین بود، 
نشسته بودند.
در یک طرف شابو لاغر اندام با صورتی استخوانی با موهای صاف  کمی شوخ طبع و روبرویش حسن با هیکلی تنومد سیه چرده با موهای وز وزی و سبیل،،،  البته سبیلش به سبیل حمدالله نمی رسید.
برای  اولین بار که حسن را دیدم خیلی دلم برایش سوخت .حسن در جلسه  فقط با چشمانش به دهان گوینده خیره می شد.

 به پدر گفتم حیف است که جوانی به این خوبی لال باشد . پدر گفت کی لاله ؟ گفتم حسن.
پدر گفت حسن  لال نیست فقط در مواقع ضروری حرف می زند .
به خانه ی روستایی نزدیک شدیم اما پدر گاز ماشین را گرفت و از آنجا رد شد.
 حمدالله نگاهی با پرسش  به من کرد ! به روی خودم نیاوردم . از جاده خارج شدیم و از  سراشیبی کوره راه پایین رفتیم  به کناربرم  رودخانه رسیدیم .
پدر وقتی مسافرها را پیاده کرد از صندوق زیر صندلی جیپ یک دینامیت در آورد 
دینامیت را به حمدالله داد وگفت سبیل دینامیت بنداز .
سبیل اصلاً  رغبتی به انداختن دینامیت نداشت .
حمدالله به من نگاه کرد و گفت ؛ 
آقا حیف است دینامیت را حرام کنیم ، دینامیت کم شده من با زهر ماهی ، ماهی می‌گیرم .

( زهر ماهی ،، گیاهی بود که حمدالله   گدار رودخانه را با کمندول می بست .
تمام آب رودخانه  باید از یک یا دو کمندول  حسن و شابو می گذشت . تعداد کمندول بستگی به کم یا زیاد بودن آب و عرض رودخانه داشت. )
حسن و شابو مأمور  کنترل و حفاظت از کمندول ها در درون رودخانه می شدند.
حمدالله از خیلی بالاتر جریان آب سبزی خشک زهر ماهی را در گونی می‌ریخت و گونی را در آب به شدت تکان می داد .
دور گونی روی آب کف سفیدی می کرد .حمدالله می‌گفت این کف سفید آب رودخانه را تلخ می کند . ماهی ها برای رسیدن به آب شیرین در مسیر آب با سرعت جلو می روند
و آخر مسیر ماهی ها افتادن در کمندول است.  البته  ماهی گیری با  زهر ماهی خیلی زحمت داشت
 حمدالله با بی میلی دینامیت را درون برم انداخت .

 حمدالله حتی لخت هم نشد .
کمندول هایش در ماشین بود . با انفجار دینامیت تمام سطح آب سفید شد .
حمدالله مثل عقاب در آب شیرجه زد و در حالی که مثل کارخانه دو دستی ماهی به خشکی پرتاب می کرد، گفت : شابو ! .....حسن سریع ! کمندول ها را بردارید و نگذارید ماهی ها را آب ببرد .البته دیر شده بود مقداری از ماهی را با کمک کمندول گرفتیم . اما حمدالله دستاش از کمندول بیشتر کارایی داشت و امکان سر خوردن ماهی از دست سبیل نبود .
آنقدر ماهی زیاد بود که عقب ماشین جا نمی‌گرفت و افسوس حمدالله که نمی‌توانست تمام ماهی ها را ببرد و بفروشد در کنار رودخانه ماهی ها روی هم تلنبار  می شدند.

 حمدالله بین ماهی ها ! ماهی های خوبش را جدا می کرد  .
سبیل با وجود اینکه می‌دانست نمیتوانیم این همه ماهی را با خودمان ببریم اما از آب بیرون نمی آمد .

تا زمانی که پدر گفت حمدالله بیا بیرون کافیه . حمدالله با اکراه  با لباس های خیس  از آب بیرون آمد .ماهی ها را در عقب جیپ که به حوض شباهت داشت ریختیم .

حتی جلو پای من و حمدالله هم ماهی بود ،، اما هنوز خیلی ماهی روی زمین مانده بود که ماشین جا نداشت .

حمدالله با لباس خیس توی ماشین نشست و گفت آقا زودتر برویم باید ماهی ها را به شهر برسانیم ، هوا گرم است ماهی ها خراب می‌شوند .
مرد و زن روستایی از ذهنمان پاک شد. 

حمدالله آنقدر خوشحال بود که شروع به آواز خواندن کرد خود بخود می خندید و سبیلش که رنگ توتون سیگار به خود گرفته بود را تکان می داد.

 حالا نوبت من قدم نحس بود که سر به سر حمدالله بگذارم  .گفتم حمدالله  سبیل با این همه ماهی چه می کنی ؟حمدالله گفت امشب تا صبح ماهی کباب می کنم .

 گفتم حمدالله شوخی نمی کنم . گفت اگر می خواهی سر نوشت ماهی ها راببینی امشب بیا و میهمان من باش. 

ادامه دارد  ............. 

باتشکر از 
ویرآستاری دوست  عزیزم  
آقای  پرویز شهیدزاده  
 
✒️    
مسعود ايرانى
عضو  نویسندگان  گروه  
  بهبهان  کهن