دعانویس ( قسمت نهم )
«دعا نویس »
قسمت نهم
سبیل خیلی نگران بود . می ترسید ماهی هایش در هوای گرم گندیده شوند . بیشتر ماهی هایی را که از رودخانه گرفته بودیم ، روی تخته سنگی کنار رودخانه گذاشته بودیم ، نتوانستیم بار ماشین کنیم.آخه عقب جیپ و جلوی پای من و حمدالله که جلو نشسته بودیم هم پر شده بود از ماهی . ماهی هایی که بیشترش سرخه بودند و مورد علاقه ی حمدالله را کنار رودخانه رها کردیم به امان خدا و حرکت کردیم . نمی دانید حمدالله سبیل چقدر ناراحت بود و با چه حسرتی موقع حرکت ماهی های جا مانده روی تخته سنگ را نگاه می کرد . از خانه ی روستایی که خداحافظی کردیم ، پدر گاز ماشین را گرفت اما احساس میکردم حمدالله برای تندتر رفتن جیپ با دست ماشین را به جلو هل می دهد . سیگارش که اصلا خاموش نمی شد . بعد از عبور از پیچهای اس مانند ورکوهک راه باریک می شد در کمر کش کوه و خطر افتادن جیپ توی رودخانه میترسیدم . پدر گاهی تا لبه ی پرتگاه می رفت . من با دست ستون جیپ را به طرف مخالف دره هدایت می کردم ، در آن موقع تصور می کردم با فشار دست من جیپ از لبه ی پرتگاه دور میشود .
در نهایت پیچ ها تمام شد و احساس کردم پل صراط را رد کردیم .
http://chat.whatsapp.com/IyvgvVvcXej0oN3Qgu0TF9
قسمتهای قبل در سایت 👇
http://behbahanekoohan.blogfa.com/
ساعت چهارو نیم بعد از ظهر به شهر رسیدیم . هنوز هوا گرم بود راندیم به طرف خانه حمدالله . کوچه و پس کوچه ها را طی کردیم تا به خانه سبیل رسیدیم .
خانه ای محقر و کوچک .
در حیاط باز بود و مادر حمدالله توی دالون خانه نشسته بود و قلیان می کشید.
دالون (راهرویی سرپوشیده بین در خانه و حیاط كه در اثر کوران باد هوایی خنک دارد )
البته با آب پاشی به کف دالون هوا بیشتر خنک می شد .
وقتی مادر حمدالله پسرش را دید قلیانش را رها کرد،
مثل فنر از جا پرید و با گفتن ،، پسرم آمد ،، از آمدن پسرش خوشحال شد . یک جورایی دلم برای پیر زن سوخت .
.......
پیاده شدیم ، حمدالله بدون توجه به مادرش طول کوتاه دالون و حیاط را دوید،یکی دوپله اتاق را پرواز کرد تا وارد اتاق روبروی در حیاط شد .
حمدالله داد زد حسن ! شابو ¡ سریع ماهی ها را بیاورید .
به اتاق حمدالله رفتم صندوق چوبی بزرگی در اتاق بود .سبیل در صندوق چوبی را باز کرد . تعدادی ماهی یخ زده در کف صندوق بود.
حمدالله ماهی های یخ زده را از صندوق یخی بیرون آورد و کف اتاق گذاشت .
حمدالله می خواست ماهی ها جدید را جای گزین ماهی های یخ زده قدیم کند ،اما متاسفانه یخ کم بود .
پدر به اتفاق حمدالله برای خرید یخ رفتند . خانه ی حمدالله دو اتاق و حیاطی نزدیک چهل متر داشت . شابو یواشکی گفت مسعود حتی یک در هزار باور نمی کردم که زن روستایی به خواسته اش برسد و بچه دار شود .
گفتم شابو ! من هم با تو هم نظر بودم اما مثل اینکه هردو نفرمون اشتباه می کردیم .
پدر و حمدالله برگشتند و یخ آوردند . حمدالله صندوق را باز کرد اما با وجود اینکه هنوز خیلی ازصندوق خالی بود در صندوق را بست . گفتم حمدالله سبیل بقیه ماهی هایت چه میشود ؟؟
حمدالله گفت من سالی یکی دو بار به همسایه ها ماهی میدم ، نذرشان کرده ام . بعضی ها هم وسعشان نمی رسد ماهی بخرند .
اگر حمدالله این ماهی ها را می فروخت پول زیادی به جیب می زد . شاید یکی دوماه خرج خانواده اش را تأمین می کرد .
سبیل با وجود بد اخلاقی ، شخصیت والا و منحصر به فردی داشت .
مادرحمدالله ماهی های بیرون از صندوق را بین همسایه ها تقسیم کرد .
آنجا بود که فهمیدم حمدالله با جیب خالی حتی از پدرم هم بخشنده تر بود .
در یک لحظه جای حمدالله و پدر برایم عوض شد و حمدالله سبیل شد.... قهرمان زندگی من .
وجود حمدالله سرشار از سخاوت و بزرگ منشی بود .
بخشش به دارندگی و نداری نیست .
حمدالله با اینکه خودش نیاز داشت میبخشید ، شاید اگر پدرم بود همچین کاری نمی کرد .
حمدالله بعد از فارغ شدن از دست ماهی ها در وسط حیاط آتشی روشن کرد و کتری مچاله ای که لایه بیرونیش از دود سیاه شده بود بغل آتش گذاشت . هوا کم کم داشت تاریک میشد . به پدر گفتم برویم خانه ، من خیلی خسته هستم . پدر موافقت کرد . پدر از حمدالله اجازه رفتن خواست ، اما حمدالله مانع شد و گفت آقا امشب مهمان من هستین !! اصرار من و پدر برای برگشت به خانه فایده ای نداشت .
شب ماندیم .حسن و شابو از پدر و حمدالله اجازه گرفتند و به خانه هایشان رفتند .
بزم حمدالله سبیل واقعا دیدنی بود حمدالله سیخ سه شاخه ی آهنی آورد و ماهی هایی که مادرش آماده طبخ کرده بود به سیخ زد و روی آتش گذاشت .حمدالله به من گفت حواست باشه ماهی ها نسوزد .بعد به اتاق رفت در صندوق یخی اش را باز کرد ،با یک بطر عرق کشمش تگری برگشت . حمدالله و پدر بعد از خوردن ماهی کباب شده مشغول عرق خوری شدند .ماست میش و خیار سبز خوش عطر و بو هم مزه آن .
وقتی سبیل کمی کله اش داغ شد یک حلب خالی به دستم داد وگفت میتونی با دله تنبک بزنی ؟
من ضرب گرفتم .
حمدالله توی دود غلیظ برخاسته از کباب ماهی ، دور تا دور آتش می چرخید و آواز می خواند. چه صدای نکره ای داشت . با آواز خواندنش انگاری عربده می کشید ، اما شیرین بود .
با حرکت های نمایشی سبیلش را بالا و پایین می انداخت .
این قدر خندیدم که اشک از چشمانم سرازیر شد .
ادامه دارد ..............
با تشکراز
ویرآستاری دوست عزیزم آقای
پرویز شهید زاده
✒️
مسعود_ایرانی
عضو نویسندگان گروه
بهبهان کهن
