علمدار ( قسمت چهارم )
علمدار
"قسمت چهارم"
علمدار کارد برداشت و سر دو تا از خروسک ها را برید و گفت حامد برو خودکار بیار . گفتم علمدار خودکار دیگه برای چی میخوای ؟. _*بچه این قدر سوال نکن ، بیار تا کار بردش را یادت بدهم* . خودکار بیک را از لای دفتر یادّاشتم برداشتم . بفرما علمدار اینم خودکار ! علمدار کلّه پلاستیکی و تویی خودکار را در آورد بعد با عصبانیت به من نگاه کرد و با تشر گفت تو چرا ایستادی منو نگاه می کنی !! بدو برو زغال ها را باد بزن. مشغول باد زدن زغال شدم ولی چشم از او برنمی داشتم اصلا" حرف نمی زدم، می ترسیدم دوباره قهر کند . علمدار لوله لاکی خودکار را زیر پوست خروسک کرد و سر دیگر لوله را توی دهانش کرد و *با سر لوله لاکی خودکار شروع به فوت کردن کرد . با رفتن هوا زیر پوست، خروس باد کرد و علمدار بعد به جای پر پوست خروس را غلفتی در آورد* .خروس را شست نمک زد و روی زغال گذاشت . *راستش من فکر می کردم که علمدار خُل و چله ولی آنروز فهمیدم که در زرنگی رو دست نداره و نباید او را دست کم بگیرم* .
کباب خوردیم. علمدار در شیشه سبز را باز کرد و مشغول خوردن شدیم . کمی بعد دیدم دمای بدنم بالا رفته و رنگ آب حوض کلی زیباتر شده . احساس می کردم از صورتم آتیش بیرون می زند . راستش *مشروب استوری علمدار از عرق سگی من خیلی بهتر بود* . علمدار زغال گداخته را روی تنباکوی سر قلیان گذاشت . قلیان علمدار که چاق و آماده ی کشیدن شد. لخت شد و با شکم توی دریاچه خوابید . فقط چانه اش را روی لبه دریاچه گذاشت . نی پیچ قلیان در دستش بود و پک های عمیقی به قلیان می زد. *علمدارکله اش داغ شد و زبانش باز ....*
روی دیواره دریاچه نشستم تا زانویم در آب بود و پاهایم را در آب دریاچه تکان می دادم ، سکوت علمدار شکسته شد.
حامد دخترک و زن دایی باهم ترکی صحبت می کردند دختری زیبا و خوش چهره و بلند قد، من هنوز نماز می خواندم . اما،،،،
*رکعت های نماز از دستم در رفته بود* . زن دایی رفت و دخترک به من خیره شد نمی دانم چگونه نمازم را تمام کردم. هنوز روی سجاده نشسته بودم که دختر ترک آمد و کنارم نشست . وقتی نگاهش کردم بدون هیچ مقدمه ای گفت : *میخوای زنت بشم* . نتوانستم جواب بدم ، زبانم به لکنت افتاد. هنوز نشسته بود که زن دایی هم آمد ،فکر می کردم با دیدن زن دایی فرار می کند اما از جایش تکان نخورد. وقتی زن دایی آمد دلم قرص شد. دخترک جلوی زن دایی سئوالش را تکرار کرد به زن دایی نگاه کردم ، زن دایی لبخند زد و گفت : علمدار چرا جوابش را نمی دهی ؟ گفتم *زن دایی مگه میشه به چنین عروسکی نه گفت*. دخترک به چشمانم خیره شد و گفت پس بیا به خواستگاریم، من منتظرم. و بعد لباسی را که زن دایی برایش دوخته بود گرفت و رفت .
گفتم زن دایی این حرف ها شوخی بود ؟ _ *علمدار مگرما با تو شوخی داریم ؟ اگه می خوای بریم خواستگاریش* .
حامد جان مهرش به دلم نشست . به زن دایی گفتم کی باید بریم. زن دایی گفت امشب ! من ، دایی و تو سه تایی میریم خونه شون و دختر را خواستگاری می کنیم آماده ای ؟ با جان و دل قبول کردم .
- *حالا حامد راستش را بگو اگه تو جای من بودی چه کار می کردی ؟* _راستش من جرأت و جسارت تو را ندارم . علمدار پیک مشروب را درحلقش ریخت گوشت خروسک را با دندانش کند و بلعید و پک عمیقی به قلیان مادر زد و دودش را خیلی آرام بیرون داد .
*حامد انتظار خیلی بده زمان از حرکت ایستاده بود* *به ساعت نگاه نمی کردم ، و ساعت را در مغزم محاسبه می کردم اما وقتی یواشکی! ساعت را می دیدم فقط ده دقیقه گذشته بود*.
شب شد همراه دایی و زن دایی به خانه دخترک ترک رفتیم ، منتظرمان بودند . دایی کوبه در را زد . *از ترس و اضطراب مثل اینکه جای قلب و مغزم عوض شده بود صدای تپش قلب را در مغزم احساس می کردم ، چشمان زرد و خوش رنگ دخترک امانم را بریده بود*. درخانه با صدای خشکی باز شد مرد جوانی در را گشود ، خیلی خودمانی گفت بفرمایید ، بفرمایید داخل . مرد جوان ما را به داخل خانه برد . خانه ای محقر بود. توی اتاق نشستیم . تبریز هوا خیلی سرده .پدر و مادر و دو دخترکه کپی هم بودند ، من نمی دانستم ظهر کدامشان بود که با او حرف زدم اما بعدها متوجه شدم خواهر بزرگتر زن مرد جوانی بود که برای ورود به خانه راهنمای ما بود . من هنوز باورم نمی شد. زن دایی گفت برای خواستگاری مرجان آمده ایم وضع مالی خوبی نداشتند . با خودم فکر می کردم الان دست مرجان را در دستم می گذارند . پدرش گفت آقا داماد کارت چیه ؟ خونه داری ؟تحصیلاتت چقدره، سربازی رفتی ؟ آمادگی نداشتم ،دهانم باز نمی شد . از خجالت ، تمام عضلات بدنم منقبض شده بود . دایی گفت علمدار پسر خواهرمه تازه دیپلم گرفته ولی بیکاره .
پدرش گفت ما به آدم بیکار زن نمی دهیم . آقا فردا چطوری خرج زن و بچه میده؟ سنگ روی یخ شدم از خجالت سرم را پابین انداختم . توضیح (درآن زمان دیپلم یعنی استخدام فوری دولت با حقوق بالا) ازخانه مرجان بیرون آمدیم. هیچ کس حرفی نمی زد، به خانه رسیدیم . دایی و زن دایی خوابیدند اما من تا روشن شدن هوا تقلا می کردم و به آبروی ریخته ام جلوی دایی و زن دایی فکر می کردم .فرار از تبریز بهترین گزینه بود اما سرم به شدت درد می کرد پلک هایم ناخود آگاه روی هم می افتاد. نفهمیدم چگونه و چه ساعتی خوابم برد که *صبح با صدای چرخ خیاطی زن دایی که وقتی کارش می انداخت انگاری مکینه نمازی بود هم بیدار نشدم* .
ادامه دارد ........ 🌺
باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
*پرویز شهیدزاده*
مسعود ایرانی ✍
