عشق شوفری (قسمت چهارم )
₩
عشق شوفری
قسمت چهارم
نمی تونست دستش را دراز کند وآنرا بردارد ،
حتی یارای بدوبیراه گفتن به زمین و زمان را نداشت!
اس حبیب و رفقا مانند لشکرشکست خورده،
گاهی برای کسی که وا می ماند جهت تخلیه معده توقف داشتند!
دم دمای صبح آوازهای مستانه خلاص شد!
اس حبیب از بقیه جدا شد.
هر کدام به راه خود رفتند.
بالاخره صبح شد و اس رسول به طرف شیوه کشی راه افتاد.
در کوچه و خیابان اسم ماشین، راننده، جاده، و مسافر توجهش را جلب می کرد!
ماشین اس حبیب نبود!
در میدون شیوه کشی از کل علی سراغ او را گرفت، فهمید صبح زود ماشین را برده به طرف گاراژ امیدوار!
از طرف خیابان راه افتاد از باغ ملی که گذشت از دور پیکاب را دید که جلو قهوه خانه نایبی پارک شده !
نگاهی به داخل قهوهخانه انداخت، بین صندلی های چوبی، اس حبیب با شاگردش هوشنگ مشغول خوردن صبحانه بودند.
هر دو به اس رسول بسم الله گفتند ، او هم صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست و بی مقدمه روبه اس حبیب گفت:
اس حبیب نمی خوام، سرت درد بیارم!
خلاصه کلام ماشین خودت رو به من
می فروشی یا نه؟
به شرطی که مرا شوفر کنی و چند سفر همرام باشی و هوشنگ هم شاگردم باشد!
برای تو خریدن ماشین هیچ زحمتی ندارد!
یه ماشین دیگه بخر!
اس حبیب در حالی که لقمه تخم مرغ را در دهان می چپاند دستش را به طرف رسول دراز کرد و منتظر شد.
او هم دستش را بفشارد، لقمه را که قورت داد گفت:
قبول ولی رسمش این است باهم برویم پیش اس علی و او را در جریان کار بزاریم.
در مرام ما دور زدن رفیق جایز نیست ! شوفر ها هر چه نداشته باشند رسم رفاقت را ازیاد نمیبرند.
یادت باشد اولین درس را یادت دادم وگرنه با لختی ها هیچ فرقی نداریم!
پول میز را اس رسول حساب کرد.
هوشنگ به طرف ماشین و دو تایی به گاراژ رفتند.
در انتهای گاراژ چند ماشین ردیف ایستاده بودند.
برخی،کاپوتشان بالا بود و شاگرد ها روی موتور به بازکردن یا بستن قطعه ها مشغول بودند و شوفرها نظارت می کردند.
اس علی و امیدوار گاراژدار، کنار پیکاب با هم گرم صحبت بودند. پس از سلام واحوال پرسی، شرح ماجرا را اس حبیب داد.
در انتها اضافه کرد رسول خودش پیشنهاد داده!
اس علی مستجیر پس از شنیدن ، گفت : خوشحال شدم که معامله ما سرنگرفت ، راستش خودم دل چرکین بودم. چون به قاعده نبود ، شیر مادر حلالتان باشد.
بیشتر از این معطل نشدند.
گاراژ شلوغ بود.
قال و مقال مسافران و حمال ها ، چک و چانه زدن صاحب بار باشوفر ها،چکش کوبیدن شاگردها و دود حاصل از سوختن زبالههای تلک پشت گاراژ که گاهی به داخل گاراژ سرک
می کشید، حالت خفگی ایجاد می کرد! قابل تحمل نبود!
به طرف ماشین راه افتادند.
تاوقتی که به ماشین برسند درمورد چگونگی پرداخت وجه و فروش سر قفلی مغازه و قیمت ماشین صحبت کردند و به توافق رسیدند.
قرارگذاشتند تا وقتی کل مبلغ پرداخت نشده؛ اس حبیب روی ماشین کارکند!
چندنفر دهاتی بغل ماشین نشسته بودند ، اس حبیب گفت : مسافرند از روستای تالیشاهی.
سوارشان بکنیم؟
باک ماشین راصبح پر کردم.
اس رسول سرش را به علامت رضا پایین آورد.
روستاییها کِل وکُل ، خود را عقب پیکاب بغل بارها جاگیر کردندند!
هوشنگ هندل را از زیر صندلی بیرون آورد و بااشاره اس حبیب شروع به هندل زدن کرد.
پس ازچندبار ماشین روشن شد و در حالیکه هوشنگ خود رابه رکاب ماشین در حال حرکت رساند و سوارشد!
از طرف دیوار میدان فوتبال حرکت کردند و از طریق آب نما و کنار برم رسولی به نواقلی و تا کوره گچی و بعد جوی آبیاری در یک فرسخی شهر توقف کوتاهی جهت برداشتن آب داشتند.
مشک و کیسه برزنتی آویزان در جلو ماشین از اب پرشد.
در سرازیری مِلّه [ مِلّهی پیرگل سرخ] ماشین ایستاد.
اس حبیب گفت:
رسم است که حق عبور با ماشینی است که ازسر بالایی بالا میاد.
جک بادی که پایین است و دارد با بار سنگین بالا میاد،ما باید توقف کامل کنیم، تا از کنارمان رد شود.
در سمت چپ جاده روی کوه ،برجک ژاندارمری پیدا بود، نرسیده به خیر آباد؛ جاده به سمت راست می پیچید و پاسگاه
خیر آباد قبل از پل فلزی قرار داشت.
ماموری بی خودی دور ماشین و داخل را نگاه کرد و پولی که اس حبیب دور از چشم بقیه به او داد،گرفت و اجازه عبور داد.
ازآن طرف پل , ماشین باری برای اس حبیب چراغ زد که او هم چراغ ها را روشن و خاموش کرد.
اس حبیب به رسول گفت:
بهزادشوفر بود.
چراغ زد که من توقف کنم تا او ازپل رد شود.
وقتی باری رسید،دو شوفر با همدیگرسلام و علیک گرمی کردند و ازجاده و راننده ها سراغ گرفتند!
ادامه دارد
*رحیم کریمی*
