عشق شوفری (قسمت پنجپ )
₩
عشق شوفری
قسمت پنجم
جهت آشنایی رسول به جاده و روستاها و قهوه خانه ها هوشنگ برای اوتوضیح داد و گفت:
ازاین پیچ که گذشتیم بعد ازسرازیری به قهوه خانه عبدی
می رسیم
برجک دو طبقه ای که قهوه خانه عبدی گفته می شد،درطبقه بالای
آن خانواده اش زندگی
میکردند
کپر و طبقه پایین برای پذیرایی مسافران، اختصاص داشت.
شاگردنابینایی داشت به نام عوض که به خوبی ازهمه پذیرایی می کرد!
هوشنگ بعد از بازدید آب
و روغن،باد چرخ ها و قفل صندوق آچارها، کاپوت ماشین را خواباند و مسافران را که به کنار رودخانه رفته بودند،صدا کرد. وقتی همه سوار شدند،هندل زدو حرکت کردند
دراین مدت اس حبیب بارسول راجع به جاده روستاها و قهوه خانه ها و هراطلاعاتی که لازم بود،صحبت می کردند.
خیر آبادگهر را که آن طرف رود خانه بود، گذشتیم
روستاهای دیگر؛
خیرآباد علیا و سفلی بعد جلیل ها و بعد ازده ناصر و ده خلیفه،جاده ناهموار می شود!
توقفگاه بعدی
قهوه خانه سی مردان روبروی ده خلیفه بودکه بی زنگل،زن سی مردان آنرا اداره می کرد!
آنجاهم مسافرپیاده و
مسافران تالیشاهی سوارشدند
اس حبیب ماشین رابه گونه ای نگه داشته بودکه به هندل زدن احتیاج نباشد،همه که سوارشدند،بادنده ماشین درحال حرکت را روشن کرد!
ازموقعیکه ازآسفالت خارج شده بودند،
چندنفرحالت استفراغ داشتند،بعدازروستای خلیفه،سرازیری وسربالایی زیادی بود و ماشین باتکان های شدید آهسته
می رفت،تابه سرازیری رسیدند.
درسمت چپ،درخت هایی در کمرکش کوه با گل های سفید
خود نمایی می کرد! اس حبیب گفت:
چون اسم این درختان را مردم نمی دانند، اینجا به چه درخت، معروف شده!
خدا کند سربالایی را درست کرده باشند وگرنه با این بار،ماشین
وامی خورد!
رسول پرسید،چرا؟ اس حبیب گفت: وقتی باران میزنه، خاک جاده ها شسته
می شود،به خصوص سرازیری ها و سر بالایی ها!
فقط ریگ ها و سنگ های درشت باقی
می ماند و تایرماشین به سختی حرکت
می کند!
سنگ ها زیرتایر،پرتاب می شود و ماشین در این حالت بکسواد
می کند!
دولت و کسانی که جاده درست می کنند، نمی داننداصلن اینجا جای جاده،هست! هرچندگاهی مردم خودشان بیل وکلنگ بر
می دارند و کمی درستش می کنند
ولی با یک بارندگی
دو باره به صورت قبل درمیاد!
تا به حال چندماشین دراینجا به دره پرت شده،تازه اینجاخوبه!
بعدازتالیشایی که به پادوک معروف شده است به تنگه دوک
می رسیم جاده باریکی که دردل کوه کنده شده است،
جاده ای که اگرازبالا به پایین نگاه کنی رودخانه به صورت نوارسبز رنگی،دیده می شود
چند ماه قبل ماشین باری یکی ازهمشهریا تو دره افتاد!
هیچ کس نتونست به پایین دره بره؛
یک قطعه ای از ماشین رابیاورد!
توی دل رسول داشت خالی می شد،حبیب به صرافت افتادوگفت:
آدم دست خودشه،
فقط اطراف شهر مسافر و بار بگیرد! انتخاب باصاحب ماشین و شوفراست،ولی بعضی ازشوفرها فقط پشکوه می روند!
ازسرازیری که پایین آمدند درکف دره، باریکه آبی درجریان بود،هوشنگ به مسافران گفت:
هرکس میخواد پیاده سربالایی را برود پیاده شود و خودش دنده پنج راکه تکه چوبی بود ازجعبه آچار خارج کرد و پیاده دنبال ماشین راه افتاد ماشین ابتداسرعتش رازیادکردولی شیب تند جاده دروسط سرازیری،ماشین را مجبوربه استفاده از دنده یک کرد و چند متر مانده به انتها،دراثر بکسوادکردن ایستاد و هوشنگ دنده پنج رادر زیریکی ازچرخ های عقب گذاشت وماشین ازروی آن ردشد!
این کار چندین بار تکرارشد تا اینکه ماشین ایستاد! مسافران باعجله پیاده شدند،اس حبیب هم پیاده شد وبه رسول گفت:
ازدرطرف من پیاده شو که آن طرف دره است!
رسول در حالی که سعی می کرد به دنده ماشین برخورد نکند، با عجله پیاده شد!
اس حبیب به مسافران گفت:
اگرمی خواهید معطل نشوید دو راه در پیش است،یایک نفربرود به اهالی خبربدهدبیایند کمک کنندکه ممکنه کسی درده نباشد!
چون این موقع خوش نشین ها،جوان ها از زن و مردبرای چیدن بادام کوهی به کوه خاییزمی روند
راه دوم این است که خودمان دست به کار شویم وسنگ هارابه دره پرت کنیم!
خودش وهوشنگ و رسول ازشیب جاده بالا رفتند و همان جا سنگ های درشت را به دره پرت کردند
مسافرا هم شروع کردند به کارکردن، ساعتی طول کشید
دراین مدت ماشین روشن بود،اس حبیب پشت فرمان نشست و باصلوات مسافری، حرکت ومسافران یا علی گویان به دنبال ماشین حرکت کردند وماشین آن بالا درجای صاف ومسطحی ایستاد!
همه خودشان رابه ماشین رسانده و سوارشدند!
اهالی روستا ازدور ماشین رامی دیدند.
پیچ معروف اس که میگویند این پیچ است
بمراتب سختراز
ورکوهک ...
ادامه دارد
رحیم کریمی
