عشق شوفری
       قسمت  ششم


ماست بهبهان که آوازه اش بلند بود
ازهمین روستا و روستاهایی که ازآنها گذشته بودند،تامین می شد
دربهارکه ایلات سیدها به این حوالی می رسیدند،فراورده های خود را به دکان دار های روستا می دادند و آنها  ماست ها رابرای معامله گرهای بهبهانی نگه
می داشتند و طرف بهبهانی با حلب های خالی، متقال و الیافی گیاهی به نام ‌پرچ،  می آمد و ماست بند این ماست ها را
می بست و درپیکاب و یا باری بارمی زد و به آبادان یا اهواز
می فرستاد

مسافران به آنها تعارف کردند درخانه آنها استراحت کنند، درخانه کدخدا
ملاحسین و خانه امان الله همیشه برروی مسافران وامنیه ها بازبود!
چندین خانوار در
کومه و کپر زندگی
می کردند
زن های روستا کار شاق آوردن آب از رودخانه به آبادی را عهده دار بودند،از باریکه راهی مال رو تا رودخانه حدود یک کیلومترمشک پرازآب رابه پشت
می کشیدند!
کاربسیارسخت و
طاقت فرسا!
پس ازاستراحت چون مسافرنبود،هوشنگ هندل زد و اس حبیب به رسول گفت:
از ده که بیرون رفتیم تاسرازیری چه درخت، پشت فرمان بشین،  رسول برای اولین بار ماشین راند!
با ترمز،کلاچ ،دنده و گازآشنا شد!
دربازگشت ازهمان روستاها عبور کرده و مسافر سوار و پیاده کردند و غروب به گاراژ رسیدند.

رسول ازاس حبیب و هوشنگ خداحافظی کرد وبه سمت خانه به راه افتاد .
درب خانه های قدیم از چوب دریایی درست می شد،از پشت با کلون چوبی و از بیرون با چفت و رزه  و قفل های دست ساز، بسته می شدند!
بعضی نجار ها،ابتکار به خرج داده،کلیدی از چوب درست کرده وکلون پشت در را دندانه دارکرده و
ازبیرون کلید بزرگ چوبی رادرسوراخ روبروکلون وارد کرده،می چرخاندند!
باهربارچرخاندن کلید، کلون کمی عقب و جلو می شد تا که درب باز یا بسته می شد
اس رسول با
دق الباب،عیال رابه باز کردن درفراخواند!
تا حالا کجا بودی مرد؟ از هرکی سراغت را گرفتم،می گفتند صبح تو رادیدندکه به طرف گاراژ رفتی!
آخه من هم آدمم نباید مرا با خبرکنی چه در سرت میگذرد،مرد!؟ 
رسول گفت:
حالا یه چیزی بده بخورم همه رابرات می گویم!


یک ماه ازاین ماجرا گذشت،دراین مدت اس رسول تحت تعلیم اس حبیب،نام قطعات ماشین وکاربردآن ها رادرحد لزوم یاد گرفت و رانندگی ...
به تنهایی و با خانواده به روستای سی مقیم، گرمز و چهارآسیو رانندگی کرد!
پول نقد و پول سرقفلی رابه اس حبیب دادو بقیه رابافروش طلای عیال،تامین کرد!
شاگردبه دردخوری پیدانکرد!
شاگرد ها،دنبال اوسای معروف بودند و افتخار
می کردندکه شاگردی شوفری رامی کنند که بزن بهادرو دست به فرمان خوب و سری پر سودا داشته باشد! کسی اس رسول را که به تازگی به طیفه بنی هندل پیوسته بود به عنوان شوفرقبول نداشت!

آن روزصبح،ماشین را به سختی روشن کرد! هندل چندین بارپس زد و بازویش به شدت درد گرفت!
ماشین را روبروی قهوه خانه نایبی پارک کرد! 
 کریم گرپاسبان که رسول را وقتی در راسه گیوه دوز ها به گیوه دوزی اشتغال داشت،می شناخت،  وقتی او را دید که شیشه ماشین پاک
می کندگفت:
مبارک است!
وقتی رسول کم و کیف ماجرارا تعریف کرد،گفت:
چرابرای پشکوه بارنمی زنی؟
آن جاده فقط گردنه ورکهک دارد!
وقتی آن را ردکردی بقیه جاده سرازیری و صاف است،کرایه اش دوبرابراین طرف است امروز من سرپست نیستم ،باهات میام!
اس رسول گفت:
من شاگرد ندارم، بدون شاگرد،
نمی شود راه دور رفت! تازه من تا حالا دهدشت و چرام نرفتم!
کریم گفت:
آخرش چی؟
بالاخره اگر
می خواهی شوفر قابلی بشی وسری تو سرها دربیاری،باید از جایی شروع کنی و دل به دریابزنی!
من امروزباهات میام و کمکت می کنم تصدیق هم دارم،دیگه چی میخوای؟
رسول گفت:
بارچی؟مسافر؟
کریم گفت:
بامن؟
رسول قبول کرد !  کریم گفت:
تاتوبنزین بزنی من بار ومسافر،برات جور می کنم!
رسول به شاگردشنبد مح باقرگفت:
برایش هندل بزند چون دستش درد می کند !  ماشین که روشن شد به طرف پمپ بنزین رفت و به رشیدو  گفت:
باکش را پرکند و خودش هم به کمک رشیدو پمپ زدوگفت:
یک حلب بنزین هم برای زاپاس با خودم می برم!
وجه آن را پرداخت و به طرف گاراژرفت
کریم مسافروبار، آماده کرده بود!
کریم گفت: 
آماده هستی؟
به عیال خبردادی؟
اس رسول گفت : دستم دردمی کند،
بی زحمت هندل بزن!

ادامه دارد

شادروان  
*رحیم کریمی*