عشق شوفری (قسمت پایانی )
عشق شوفری
قسمت هفتم
زیرلب دعا خواند و حرکت کردند
فلکه کلانتری را گذشتند و از طرف منصوریه به تنگ تکاب رسیدند!
کریم گفت:
اگرسخته،من رانندگی کنم؟
رسول گفت:
این نزدیکی قهوه خانه نیست؟
کریم گفت:
کمی جلوتربه آوتپ می رسیم
آوتپ اشکفتی بزرگ درکوه بودکه سایه داشت و در ته اشکفت ازسوراخی آب در حوض کوچکی چکه می کرد،مدت کمی آنجا استراحت کردند، کریم پاسبان پشت فرمان نشست و با مهارت ماشین را از ورکهک بالا برد!
از چند روستاگذشتند تابه دهدشت رسیدند، کریم برای رسول توضیح داد:
چند دکان دردهدشت است که صاحباش بهبهانی هستند،جاده سمت چپ را نشان داد و گفت:
این جاده به چرام
می رود،ازاینجا قلعه کره،پیداست قسمت دیگر،چرام شیرازیه که چشمه بلقیس آنجاست.
نزدیک ترین ده به اینجا بردیون است،موگرد روستای دیگری است در شمال چرام که در غارهای قدیمی زندگی می کنند،
و جاده ای که به تنگ پیرزال می رفت به رسول نشان داد و گفت:
جاده دیگری از چرام به تنگ دیل می رود که دردیل دوراهی می شود،یک راه به باشت وراه دیگربه آرو که ازآنجا از راه تنگ دوک به تالیشاهی
می رسد.
اس رسول ازاین سفر خوشحال وبا دست پر برگشت.
برای زنش تعریف کرد:
کرایه این طرف که خیلی بیشتراست و جاهای دیدنی دارد! ولی نگفت امروز کمک داشته است
صبح پیاده به طرف گاراژ حرکت کرد،
درقهوه خانه گاراژاز شوفر های آشنا سراغ شاگرد به درد بخور و کار بلد راگرفت؟ از جواب ها مایوس شد!
ازکل حسین خواهش کرد،به شاگردش اجازه بدهد بیاید پیکابش را هندل بزند! کل حسین شاگردش را صدا کرد و گفت : همراه اس رسول برود و زودبرگردد،به اتفاق رفتند و باماشین برگشتند
نزدیک ظهر،یکی از دکان دارهای دهدشت پیدا شد،خورده باری داشت برای دکانش در دهدشت ،رسول فوری قبول کرد!
تابعدازظهرمسافر تکمیل شد
الحق به سفارش اس حبیب واس علی مستجیر،شوفرهای گاراژحرمت او رانگاه داشتند!
ازهمان راه دیروزی حرکت کردو دراوتپ، توقف کرد
چای راکه تمام کرد مسافرها رابه سوار شدن،فرمان داد مسافران دستور رابا بی میلی انجام دادند، در موقع معطل شدن در گاراژ ازشاگردها و آدم های بیکارشنیده بودندکه رسول قبلا گیوه دوز بوده است به همین دلیل،جوری که
شوفرهای دیگر احترام داشتند،رسول ابهت لازم رانداشت!
ازهمان موقع که از اوتپ،حرکت کردند، ماشین رابادنده یک حرکت داد وسربالایی را باهمین دنده بالا رفت!
وقتی درجای هموار ایستاد،ماشین جوش آورد و بعد از پت پت کردن خاموش شد! مسافران پیاده شدند و درسایه بلوط نشستند! بعضی زیرلب در باره اس رسول حرف
می زدند،که بقیه بخندند!
پس ازاین که ماشین از جوش افتادوآب در رادیات ریخت،کاپوت راخواباندوبه مسافران گفت:
من دست وشانه ام دردمی کند یکی از شمابایدهندل بزند! هیچکدام از جای حرکت نکردند
گفت:
پس هل بدیدوخودش پشت فرمان نشست، ویاعلی گویان مسافرهاتشویق به هل دادن شدند!
ماشین باوجودی که تقریبا درسرازیری قرارداشت ازجاحرکت نکرد،خودش هم پایین آمدوشروع به هل دادن کرد،ماشین آرام شروع به حرکت کرد رسول دوید و دستگیره در را گرفت ولی به گونه ای دو پایش را روی رکاب گذاشته بودکه درباز نمی شد!
ماشین سرعت گرفت بایدتصمیم می گرفت یاپایین بپرد ویا خودش را ازبالای در به داخل بیندازد و ماشین را نگه دارد،وقت تنگ بود وماشین داشت به طرف دره می رفت ، مسافر ها از دور فریاد می زدند بیا پایین و درآخرین لحظه تصمیمش را گرفت و خود راپایین انداخت! ماشین بعد از این که به تخته سنگ بزرگی برخورد کرد در هوا برای لحظه ای معلق شد و بعد به دره سقوط کرد!
*رحیم کریمی*
مرداد ۹۷
روحش شاد
