(خورشید پَنهو )

بخش دوازدهم 
برایم آشکار شد که آن مرد ارگانی از کارگزاران نهانی بغدادیان است و اینکه رای بر ما دارد یا نه ،نمی توانستم خوشبین باشم،زینروی از سر کنجکاوی به شتاب نزد( آتَشَک ارگانی )رفتم،نخست با من با نگاهی شگفت و خشمانه نگریست ،چراکه (پَنهو)را همه چیز نهانی و فرو رفته بود و برای بیگانه ها هیچ روزنه ای نداشت جخ او را از رویه و هنگامه ی  آشنایی ناگهانی و ناخواسته ام آگاه کردم.او با سختی و دودلی باور کرد هنوز هم باز در شگفتی و هراس بود.برای( آتشک ارگانی ) ماجرای کشانده شدنم به آن خانه ی( کی نشین )را بازگو کردم تا کمی آرام بگیرد و مرا بیگانه و گماشته ی دشمن  نیانگارد.ساز و کار (پَنهو)  بسیار انگوشگر* بود و میانه کار، اگر  نیرنگی یا دامی برایش گسترانیده میشد،(پَنهو) در همان آغاز ِکار دریافت می نمود، هماندم بی درنگ و در دَم سرکوب می کرد و نمی گذاشت پراکنده شود.
آتشک آن مرد خوشرو را می شناخت گویا از دوران کودکی اش با او همپای و همداد و یار دبستانی بوده است.او (دوراب رنگخانه ای ) همکوی (آتشک) بود و بسیار هم توانمند و هوشوَر و  زیرک و  چابک.(آتشک ) به من رو کرد و گفت :وودوارته** بگو (دوراب رنگخانه ای) چه گفت:؟--- اینگونه که آشکار است این مرد از همه ی  کم و کاست (پَنهو)داناست و می داند در همین چند روز پیش هم دست به شمشیر شده ایم و آن چند تن بغدادی را در سرای (بی ماهتاب) سربه نیست کرده ایم و دیگر اینکه از گویش و رفتار و مهربانی برخوردش دستگیرم  شد که رای به یاری دارد نه دشمنی، چرا که اگر چنین نبود پیشتر آگاهمان نمی کرد و در بزنگاه می ماند تا به ما شبیخون بزنند یا کاری کنند که سرکوب شویم.
--بیراه هم نمی گویی (خورشید کلاه )جخ این پیغام  مرا از چیز دیگری هراس می دهد و می ترسم که بالادستی های (دوراب رنگخانه ای )نیز یا  شاید خود ٍ بغداد هم از سرآغاز ِ جنبش ما آگاه باشند و ما بیهوده در تلاشیم تا خود را یک سپاه ِ در سایه وانمود کنیم. (آتشک ارگانی)راست می گفت، اگر چنین بود ما دیگر نهان کاری مان چندان نمی بایست دامنگیر می شد .آتشک به من گفت که در این سخن به دیگران و بویژه یاران پایین دست چیزی نگویم و باز مرا فراخواند تا نزد (شنبد جونویی )بروم و او را نیز با این رویداد و پیرامونش بیآگاهم .یک پگاه گذشت و ما برای دیدار با (دوراب رنگخانه ای)شکیبایی کردیم تا در (مهستان پنهو )نیز بر این رویداد بیاندیشند تا چه فرمان آید.مهستان پس از چندی دستور داد تا تنها من و( آتشک ارگانی )به دیدار (دوراب رنگخانه ای )برویم .و قرار بر این شد تا در دکان نمدمالی یکی از همکویان آتشک و دوراب این دیدار رخ  دهد چون من گفته بودم که در سرای (دوراب رنگخانه ای) به گوشزد خود ٍ او چند گماشته ی بغدادی هست و زینروی باید همه چیز را انگوش باشیم...  
این داستان پیوست دارد.....
#حسین ---مشتهی  
*دور و بر بودن، پیگیری پیرامون چیزی یا کسی از روی نگرانی 
** از دوباره