«عروس مادرم » 
    

           قسمت اول

ساعت پنج بعد از ظهر است . بعد از یک ساعت خواب ظهر که هم خستگی را از بدن می زداید و هم از گرمی و العطش گرما کاسته می شود ، از پله های زیر زمین بالا آمدم . پدرم هنوز خواب بود . تابستان های خوزستان هوا گرم است . بزرگترهای خانواده  برای رفع خستگی و فرار از گرما '  به زیر زمین (سرداب) پناه می بردند ، زیر زمین خانه ی ما خیلی کوچک بود و تعداد بچه ها زیاد ، تنها من و پدرم توی سرداب می خوابیدیم چون مادرم زانو درد داشت و نمی توانست از شیب تند پله های سرداب بالا بیاید . ظهر دالون خانه را آب پاشی می کرد و با خواهرم ظهر ها را توی دالان خرسکی* می انداختند و استراحت می کردند .  هفت برادریم  و یک خواهر با پدر و مادر *تعداد خانواده به ده نفر می رسیدیم* . فکر نکنید این تعداد  فقط اختصاص به خانواده ی ما داشت ، خیر . در قدیم کمتر خانواده ای بود که مثل امروز تعداد بچه ها کم باشد ، معمولا تعداد یک خانوار زیر هشت نفر نبود 
چون در زیر زمین جا برای خوابیدن نداشتیم .  فقط من و پدر در زیر زمین می خوابیدیم  و برادران کوچک تر داخل حیاط یا توی دریاچه شنا می کردند . یا بیرون از  خانه با همسن و سالان خودشان  در  سایه ی دیوارها ' بازی می کردند. اصلا" *بچه ها بازی در کوچه را به خوابیدن در سرداب  ترجیح  می دادند* . 
از زیر زمین که بالا آمدم صورتم را شستم  توی دالان روی خرسک نشستم . مادر بساط چای را آورد ، برایم چای ریخت . قند در دهانم گذاشتم و چای داغ  را در نعلبکی ریختم ,  مشغول فوت کردنش بودم که مادرم گفت  حبیب الله , دیگه حق نداری به خانه ی پروین بروی ، 
*دا پروین  به درد ما نمی خو*  
 قند توی دهانم له شده بود .  بدون اینکه چای سرد شده را بخورم و قند له شده را پایین بدهم ، نعلبکی را توی سینی گذاشتم ، ریزه های قند توی گلویم رفت . طوری که شروع کردم به سرفه کردن . داشتم خفه می شدم اشک از چشمانم پایین می ریخت . مادر توی کمرم می زد . لیوان آب سردی  را توی دستم گذاشت .  ( *بخو ، په چت بی* *؟ دا پروین ی خو  مهلی هم نه چی تحفه ی , خش خاصی رن* ، *حبیب الله یه چیم خم سیت  پیدا کرده ، معلمی ، مثل پنجه ی افتو* ، *أ هر کلیکی ش یه هنری مباره !!! می ، زنی ؟ ' قندک اورسی* ) *
پروین که من او را پری صدا می زدم را خود پدر و مادرم از زمان  کودکی برایم ناف بر کرده بودند . تمام اهالی کوچه و حتی شهرستان می دانستند ، پروین زن من است و کسی به خودش اجازه نمی داد  چپ نگاهش کند .  حتی اگر من رضایت می دادم ، از دست برادرهایم در امان نبود .
من برای ازدواجم سه  ملاک داشتم ' زیبابی نسبی ، حقوق بگیر و دارای اصل و نسب . 
 پری فقط دو گزینه داشت ، زیبایی و اصالت . اما حقوق بگیر نبود . بارها نقشه کشیدم که به  شکلی مادرم را قانع کنم که نامزدی پری را به هم بزند  اما مادر رضایت نمی داد . به من می گفت تو خجالت نمی کشی ؟ شب ها تا دیر موقع توی خونه پروین. بودی و  با او  هم خو .. ها بله .
*گناه داره دختر مردم* .
مادرم را خوب می شناختم , می دانستم بدون برنامه ریزی حرف نمی زند . بخاطر اینکه خودم را ارزان نفروشم  گفتم : مادر من
 پروین  را دوست دارم ، دختر مردم گناه داره ، مادر گفت آ حبیب الله کلک !! من تو را بهتر از خودت می شناسم و این را هم می دانم که تو دنبال زن حقوق بگیری ،  تو پسر بزرگمی ، گور بابای  پری ، من پسر خودم را بدبخت کنم که ناف بر کرده ام . *خب اشتباه کردم*  
انگاری مادر دست مرا خوانده بود ، گفتم مادر من دختر دلخواهم را پیدا کرده ام ، در بانک همکارم هست . 
مادر نگاهم کرد و لبخندی زد . حبیب انگار خودتو زودتر از من دست به کار شده ای . باشه پسرم . من می روم خونه ی همکارت . خانواده اش را می بینم . اگر خوب بود چرا که نه ؟ راستش را بخواهید ، با توجه به اینکه  دختر خانمی   همکارم بود و من موافقتش را برای ازدواج گرفته بودم . به دنبال بهانه می گشتم که از نامزد ناف برم که سال ها همه رقم  هوای مرا داشت جدا شوم . نمی شود که زن را برای احساساتت بگیری زندگی خرج دارد و یک دست هم که صدا ندارد  . خدا را شاکرم که مادر به نامزدی ناف بر من پایان داد . اما  با خودم فکرکردم ،  *شاید گزینه ی انتخابی مادر از من بهتر باشد باید او را هم دید* . مادر با موافقت من برای خواستگاری قرار گذاشت  
مادر را در پیکانی که پدرم  تازه خریده بود به زحمت سوار کردم  آخه مادرم زانو درد داشت . به دستور  و با راهنمایی مادر  حرکت کردم .  بعد از چند دقیقه گفت  وایسا .   
*حبیب ویسی ، دا هم یه خونه شه ن ن*

خرسک : قالیچه 
دا : مادر
فندک اورسی : قند روسی

ادامه دارد ............

مسعود ایرانی 🖋️