عروس مادرم(قسمت چهارم )
₩
« عروس مادرم »
قسمت چهارم
در راه برگشت پشت فرمان ماشین توی فکر بودم ؛ من که هنوز نمی دانستم اسم عیال آینده ام چی هست؟ چند تا برادر و خواهر دارند و ... مادرم انگاری فکر مرا می خواند چون که .....
نگاه معنی داری به من انداخت . _:آ حبیب الله اسم عروسم مهرانگیزه . *مهرانگیز دخت* مهری هم صدایش می زنند ، پسرم خودمونیم بد مالی نیست .
حبیب دا بقول قدیمیا
*نه جوو بشو زه اسو* *
*نه پیر بشو خر اسو* *
البته شعر را با ضرب آهنگ منحصر به فرد خودش خواند و بعد قاه قاه خندید. _: حبیب الله ایسه* نظرت چنِن ؟
برای رد گم کردن لبخندی مصنوعی زدم .
_: مادر نگفتی چند تا برادر و خواهرند . تا ندانم غیر از محمد چند بردار و خواهر دارد نمی توانم نظر قطعی بدهم و با علامت سئوال به چشمان مادرم نگاه کردم .
_: حبیب این دومین بار است که به مادرت دروغ می گویی . تو هرچه نشسته بودی تمام فکر و ذکرت متراژ و برآورد قیمت خانه بود می خواهی سهم الارث را محاسبه کنی ! می دانی حبیب غیر از سه گزینه ای که تو در ذهنت برای زن آینده ات در نظر گرفته ای ! یک گزینه هم من برای همسر آینده ات در نظر گرفته ام که باید داشته باشد اما فعلا" بماند برای بعد و این مژده را به تو می دهم که این خواهر و بردار تنها زندگی می کنند ، هیچ فامیلی هم ندارند . در خردسالی پدر و مادرشان بچه ها را به دست *بی کتا زن همسایه* شان می سپارند و به مسافرت می روند . اما در بین راه تصادف می کنند و فوت می شوند. بی کتا که دوست مادرشان بوده از این دوبچه نگهداری می کند ، حالا نظرت چیه ؟ و به من نگاه کرد بدون اینکه جوابی داده باشم دنباله ی حرفش را گرفت .....
البته *آ حبیب الله این را هم خدمت حضرتعالی عرض کردم که بدانی سهم ارث عیالت چقدر می شود* اما تو پسره ی نفهم اینقدر سرت توی حساب کتاب و محاسبه ارث بود که اصلا" به زنت توجه نکردی . *فکر کردی مادرت تو را نمی شناسد و دوباره دروغ گفتی !!!*
اما برنامه های من فراتر از مغز نخودی توست ، برادر و خواهر چون سن و سال کمی دارند متوجه حرکت های تو نشدند . اما بی کتا کاملا" تو را زیر نظر گرفته بود و برداشت بی کتا هم از تو مثل خود من بود . تو با چشم هایت خانه را متر می کردی و حتی آرام فک می زدی ،خدا کند بی کتا موافقت کند و گرنه امکان ندارد مهری جواب مثبت بدهد .
فهمیدم مادر را گول زدن ابلهی ست . اوایل فکر می کردم مادرم زن ساده ای ست و همیشه به نظر خودم گولش می زدم . اما مادر به من فهماند که من در مورد او اشتباه می کردم و حرف نزدن مادر را نباید دلیل بر ندانستن و زرنگی خودم بدانم .
*گاهی بزرگترها برای اینکه به فرزندانشان اعتماد بنفس بدهند.. خودشان را به آن راه می زنند و آن وقت به ضرب المثل "آنچه را جوان در آینه می بیند ، پیر در خشت خام می بیند ، پی بردم"*
مثل بازی شطرنج مادر کیش و ماتم کرده بود و در مقابل استدلال های منطقی مادر تسلیم شدم . اما یک مورد برایم عجیب بود احساس می کردم مادرم به جای پشتیبانی از فرزند خودش از عروس آینده اش پشتیبانی می کند . نمی توانستم دلیل این پشتیبانی را درک کنم . وقتی از مادرم سئوال کردم . عصبانی شد و به من فهماند که این فضولی ها به تو ارتباطی ندارد . اگه نظرت منفی ست تمامش می کنم . اما دروغ چرا ؟؟ *مهری تمام گزینه های مورد نظرم را داشت* هنوز در راه برگشت به خانه بودیم که جواب مثبت *آری* را به مادرم دادم . سه روز بعد دوباره همراه پدر و مادر به خانه ی مهری رفتیم .
*
نه جوو بشو زه اسو
نه پیر بشو خر اسو
چون جوان برای زن گرفتن بی تابی می کند
و
پیر خری می خرد که آرام و با احتیاط حرکت کند و ... البته تفاسیر دیگری هم دارد که بماند .
ادامه دارد.................
مسعود ایرانی 🖋️
