(خورشید ِ پَنهو)

بخش چهاردهم 
بانگ هماهنگ نمدمال ها داشت دورتر و دورتر می شد واین نشانه ی دورشدن و بیرون رفتن من و آتشک از بازار نمدمال ها بود.از بازار شمشیرگر ها نیز گذشتیم و کم کم به دکان بُنَکداری خودمان می رسیدیم،(آتشک ارگانی)مرا تنها گذاشت و برای سرکشی به دیگر پنهانان بازار رفت..
به دکان رسیدم (پرویز شیر) و( آبیار) بندیرم بودند،همینکه مرا دیدند گفتند مهمان داری (خورشیدکلاه)با شگفتی گفتم: مهمان؟ کیست؟ و آن دو با کمی لبخند گفتند بانو (بی ماهتاب) است.
بی درنگ به انبار پشت دکان رفتم، (بی ماهتاب ) بر روی کنده ی خشکیده درخت کُنار نشسته بود، پیاله ای پر از شربت زرپران در دست داشت و بندیر من بود.در دلم گفتم خوب شد که این کُنده را بیرون نیانداختم،بارها بود که می خواستم آن را بیرون بیاندازم.در بهترین زمان بدرد خورد با خود  گفتم دیگر هرگز آن را بیرون نمی اندازم، چه خوب و به گاه بدرد خورد.نمی دانستم چه بگویم،دست و پایم را گم کرده بودم  ناگاه با خوش آمدی و شادآمدی آغاز کردم چشم های او را می پاییدم لبخند نمکین اش را جویا شدم.آمده بود به سپاسگزاری و مهرداری ام. شربت را که  نوشید، نگاهش را از من گرفت،به بهانه ی نگریستن به  در و دیوار انبارگاه.
جامه و تنبان سه رنگ ارگانی اش او را بسیار زیبا و خواستنی کرده بود.نمی دانستم چه بگویم و از کجا بگویم که بیراه نگفته باشم و او را با خود همدل و همراه کنم،جخ او خود لب به سخن گشود: نام ِ خدا دکان پر و پیمانی داری (خورشیدکلاه هرایجانی) امید به خدا برایت رنگ  بگیرد و پر سودا باشی جوانمرد،بسیار دوست تر می داشتم پیش و پیشتر بیایم  و سپاسگزاری کنم ، جخ شتابم را، هراس از آشکار شدن کارستان ِ آن روز ِ  شما جوانمردان در سرای ما و ترس از فرجامی ناخوشایند،
واداشت کرد، جخ دلم نواهشت* و نتوانستم که نیایم،  مرا ببخش که دیر آمدم.این گفته ی( بی ماهتاب )و نگاه ِ مهرآمیزش آنچنان به دلم چسبید که دلم می خواست همی بگوید و بگوید و من همچنان بگوش و چشم و دلم نیوش باشم. ناگاه خاموش شد و من خودم را در برابر شرم ِ نگاه او دیدم، زینروی پرسیدم :
---تو چند فرزند داری و چه شد که این اربان از تنهایی ٍ  تو آگاه شده بودند و در پی ٍ تو راه پیشه کرده بودند.
---اربان  را یک دوره گرد ٍِ سوداگر مزدور بدینجا رهسپار کرده بود و از من برای آنها داستانها گفته بود و نیز بی پناهی ام را بسی بزرگنما خوانده بود،از شوربختی ام آنان نیز پی ِ مرا گرفته  تا  زادگاه ام به دنبال آمده بودند.
(خورشید کلاه )من دو پسر دارم و  از واگشتن ِ شوی ام نومیدم،در ارگان تا کنون نمی  دانسته اند  شوی من مرده و خودم نیز زنده بودنش را امیدوار بودم ،جخ اکنون هیچ امیدی ندارم و نِهٍنگ** است که ‌در کوی ما زمزمه ای بپیچد که شوی مرده ام،و آنگاه ، بدان و آگاه باش که به یک ماه نرسیده ،مرا شوی خواهند داد .نمی دانم چرا این را چنین دلدار و راستین به تو می گویم جخ ای (خورشید کلاه هرایجانی)تو مرا بسٍتان از مادر و برادرم.(بی ماهتاب) این را گفت و مرا به (پیتٍناب ِ )***مارون رود انداخت نمیدانستم چه بگویم و همی درون پیتِناب ِ خواستنی می غلتیدم و مرا به ژرف ترین جای رودخانه انداخته بود . 

این داستان پیوست دارد ....
*نگذاشت ،جلوگیری کرد 
** نزدیک است                                            ***گودترین جای رودخانه که آب در آن می پیچد و در ارگان به پیتناب آوازه دارد 
#حسین ---مشتهی