« عروس مادرم »


             قسمت نهم


من مهری را به اندازه ی تخم چشمم دوست دارم ، چرا که تنها کسی است که توی این دنیا دارم  . *حبیب الله تو را هم دوست دارم ، چون شوهر مهری هستی* . 

به خاطر اینکه موضوع را عوض کنم و مهمانی هم برایم هزینه ی زیادی  نداشته باشد گفتم :

 محمد حاضری بریم خونه ی ما  روی پشت بام خانه خیلی با صفاست ! البته اگر مادر اجازه بدهد .   به طرف خانه رفتم ، می دانستم پدر الان حرکت کرده و شب  در خانه نیست . روبروی خانه ایستادم ، محمد توی ماشین نشسته بود .                      - : محمد چند لحظه صبر کن  زود بر می گردم .
 *شاه داماد عزیز میروی از مادرت اجازه بگیری و  قاه قاه خندید اصلاً بیا بریم خونه ی خودمون  آنجا مشکلی نیست* 

اما به خاطر اینکه تنها باشیم از محمد خواستم صبر کند . پیش مادرم رفتم .                            -:مادر برادر مهری مهمان من است ؛ اشکالی نداره برویم روی پشت بام بشینیم ؟ اگه اشکال نداره برم کمی خرت و پرت بگیرم و بر گردم . می ترسیدم مادر اجازه ندهد و داد و بیداد راه بیندازد...
 اما تعجب کردم و  باورم نشد چرا که بر خلاف انتظارم  مادر چشمانش را تنگ کرد به صورتم خیره شد !!!
-:حبیب الله  چرا خرت و پرت ؟ محمد اولین باره میاد خونه ی ما ،  تو باید جلوی برادر زنت رو  سفیدی کنی ، پدرت دل و قلوه گرفته . 
پدرم راننده بود بیشتر شب ها تنهایی بالای پشت بام می رفت گاهی هم مادر همراهیش می کرد منقل می گذاشت کباب درست می کرد، کباب می خورد با عرق تگری .
 مادر عصرها بطر عرق پدر را در دله ی حلبی می گذاشت یخ خورد می کرد تا گردن بطری را توی یخ می گذاشت تا برای شب آماده باشد ..چون پدر معتقد بود یخچال عرق را خوب سرد نمی کند .پدر بعد از سیر  خوردن عرقش و کیفور شدن نوبت به کشیدن تریاکش می رسید کیف دستی  تریاکش را باز می کرد زغال آماده هم بود ! چند بست جانانه روی حقه وافور ناصرالدین شاهی اش می گذاشت و آبش می کرد  بعد از نعشگی هم گرام تیپازش را روشن می کرد با دقت صفحه ی گرامش را با پارچه نرمی تمیز می کرد که مبادا پیکابش* خراب شود . غیر از من ، مادر و گاهی پرستو ، احدی از غریب گرفته تا فامیل آشنا و درجه یک اجازه نداشت بالای پشت بام بیاید حتی برادران کوچکتر خودم . راستش من باور نمی کردم مادربه این راحتی اجازه بدهد .

 *من خیلی کنجکاو بودم  بدانم مادرم چه برنامه ای برای عروس خودش در نظر گرفته !! اما خواندن فکر مادر به این آسانی ها نبود*

 مردم تصور می کردند مادرم زن صاف و ساده ای ست  چون هر کسی هر چیزی می گفت راست یا دروغ ، وانمود می کرد باورش شده . 
محمد انگاری خجالت می کشید با سری پایین به مادرم که توی دالان ایستاده بود سلام کرد و مثل برق از پله ها بالا رفت زیر پایی و چند متکا را از بون بونک* برداشتم و  با کمک محمد روی بام انداختیم منقل را از توی راه پله برداشتم زغال ریختم کمی نفت و آتش ، روشن شد .
 مادر ماست  ! سیخ و دل و قلوه های پدر را به ما تحویل داد و رفت  .....
 بخورید ؛ بخورید نوش جونتون .
من عرق نمی خوردم سیگاری هم نبودم ،  گاهی یکی دو آبجو می خوردم  اما سه آبجو سفارش دادم چون اطلاعاتی را که از محمد می خواستم بگیریم با عرق بدون آبجو امکان نداشت  و فقط به خاطر قاطی کردن با عرق و خوراندن به محمد سه آبجو سفارش داده بودم .
 دل و قلوه خیلی دود و بو ندارد  اما خوشمزه ترین خوراکی با عرق اول کله پاچه  دوم  جگر و دل و قلوه ی بره  است که نایاب است اما پدر مرتب می خرید .
 انگاری با قصاب قرارداد بسته بود . البته نباید از دنبلان هم غافل شد عرق با سیرماست و دل قلوه  روی پشت بام . *باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود . نیم عرق محمد تمام شد* . 
افرادی که مشروب می خورند وقتی به دهانشان مزه کرد می توانند دو یا سه برابر ظرفیت شان بخورند . اما گاهی هم بر عکس می شود و با خوردن یک استکان استفراغ می کنند .
 من دو بطر آبجو را نم نم خوردم و منتظر ماندم . محمد بعد از تمام شدن نیم عرقش سیگاری روشن کرد و به آسمان خیره شد پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را بیرون داد !!!  *حبیب الله دستت درد نکنه  واقعا" چسبید کاشکی بیشتر عرق می گرفتیم* .

  : محمد جان اگه دوست داری بیا این آبجو را بخور من ظرفیتم تکمیله و آنقدر اصرار کردم که محمد در شیشه آبجور را توی دهانش گذاشت و بدون نفس خوردن شیشه را خالی کرد و دوباره سیگار روشن کرد .

 *بزم عرق خورها بزم صداقت است و راستش من عرق خور نبودم و صداقتی هم در کارم نبود  فقط ادای عرق خورها را در می آوردم بطوری که محمد هم باورش شده بود*
 وقتی احساس کردم محمد کمی مست شده شروع کردم ......                        -:محمد جان مگه تو نمی خواهی زن بگیری؟ تمام دخترها آرزو دارند شوهری مثل تو داشته باشند  تو هنوز جوانی و پر  انرژی , خونه که اصل کاری هست داری بقیه ش آسونه ..
اما محمد فقط لبخندی زد ؛ -:بی خیال حبیب الله  !
انگاری محمد عرق خور حرفه ای بود و من او را دست کم گرفته بودم  برای بار دوم هم حوصله نداشتم برنامه ریزی کنم  .  
محمد جان :اگه باز هم میخوری برات بیارم . *شاه داماد نمی خواهم زحمت بدم* 
 محمد را به حال خود گذاشتم . از پشت بام پایین آمدم  مادرم و پرستو توی دالان زیر تک چراغ کم سویی که توی دالان روشن بود  نشسته بودند و سبزی پاک می کردند. مادر را صدا زدم .  
 -:مادر عرق توی خونه داریم ؟ 

ادامه دارد..............

مسعود ایرانی       🖊️