عروس مادرم (قسمت دهم )
«عروس مادر»
قسمت دهم
-:حبیب الله مگه دیوونه شدی !! مهری هنوز نه به باره و نه به داره ، چرا این قدر عرق توی شکم بچه ی مردم می کنی گناه داره ، اصلاً عرق داریم اما به تو نمی دهم ، من جنس تو را خوب می شناسم مگر محمد خودش به من اجازه بدهد . مادر اما ،،، به پرستو اشاره کردم پرستو بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت توی حیاط . تند پله های پشت بام را دوتا یکی کردم محمد آرام روی پشت بام نشسته بود و سیگار می کشید صدایش زدم محمد مادرم با تو کار داره .
*بیچاره محمد از همه جا بی خبر تعجب کرد . -:با من؟* بله
محمد همراه من از پله ها پایین آمد . مادرم گفت:
محمدآقا !حبیب الله راست میگه تو عرق خواستی ؟ *محمد کم رو اصلا خجالت می کشید که جواب مادر را بدهد* .
ساکت ماند و من هم از فرصت استفاده کردم محمد برو رو پشت بام من الان میام .
نیم عرق را از مادر گرفتم و دوباره به محمد عرق خوراندم . عرق خورهای قدیمی می دانند بعد از خوردن عرق تا از جایت تکان نخورده ای مشروب روی بدنت خیلی تاثیر ندارد اما ! محمد با پایین و بالا رفتن از پله ها کارش ساخته بود ، به اندازهای به محمد خوراندم که بتوانم قفل زبانش را بشکنم و موفق هم شدم . محمد سیگاری روشن کرد و شروع کرد به تعریف کردن .
-: حبیب الله من خوب بچگی ام را بیاد نمی آورم فقط شبح کم رنگی از چهره های پدر و مادرم در خاطره ام مانده ، گاهی می نشینم و به عکس شان نگاه می کنم اما حتی با دیدن عکس هم نمی توانم قیافه هایشان را به خاطر بیاورم ! پدر و مادر ؛ من و خواهر یک ساله ام بی کتا بوده و هست بی کتا هوای من و خواهرم را از مینا تک فرزندش بیشتر داشت شایدم تظاهر می کرد نمی دانم ، کلا بی کتا با من و خواهرم سه بچه داشت .
مرحوم پدرم کارمند بود حقوق پدرم را با واسطه توانستیم بگیریم که آن هم یکی از فامیل های دور قیم ما شد و کل حقوق را به بی کتا وکالت داد . شوهر بی کتا بازاری است و خیلی مهربان . در دوران کودکی هیچ وقت نگذاشت خواهرم و حتی خود من احساس بی پدری بکنیم و کلا ما مدیون این خانواده هستم و بی کتا را به جای مادر نداشته ام دوست دارم .
به خاطر اینکه راه فراری از گفتن حقیقت برای محمدبگذارم گفتم محمد جان من قصد دخالت توی مسائل شخصی تو را ندارم شاید خودت متوجه نشدی اما دیروز که به خانه ی شما آمدم احساس کردم دختر بی کتا خیلی تو را می خواهد . آیا حدسم درست است ؟
*محمد تا الان در مورد دختر بی کتا سکوت اختیار کرده بود اما انگاری که الکل کار خودش را خوب انجام داده بود* این بار از مینا صحبت کرد . دختر بی کتا ....
-:آقا حبیب من با مینا دختر بی کتا بزرگ شده ام توی کوچه ی بن بست ما دختر و پسرها ی هم محلی با هم بازی می کردیم مینا چون دختر ساکتی بود ، بچه ها کتکش می زدند آخه دیواری کوتاه تر از دیوار مینا پیدا نمی شد .
مینا گریه می کرد و حین گریه آب دماغش را بالا می کشید . یکی از دلایل کتک خوردنش همین بود طوری حین گریه با صدای مخصوصی *مفش یا همان (آب دماغ) را بالا می کشید که همه بچه ها می خندیدند . گاهی هم آب دماغ ش آنقدر زیاد می شد که با پایین نف نوف (پیراهن های قدیمی زنانه ) پاکش می کرد . بیشتر موقع ها پیراهنش به آب دماغ آذین بسته بود اما هیچپوقت به مادرش از بچه ها شکایت نکرد*
محمد که انگاری داشت صحنه ی کوچه را در ذهنش باز سازی می کرد لبخندی زد و ادامه داد .......
راستش من خودم هم او را می زدم در نهایت مادرش متوجه شد و به خاطر اینکه تک دخترش را توی کوچه اذیت نکنند به من رشوه می داد . از بامیه گرفته تا سرتا سری* و شیره ای ها*.
محمد لحظاتی ساکت شد و چشم به آسمان شب دوخت . به آسمان نگاه کردم تک ستاره ای در دوردستها بود و نیم هلال مهتاب در شب آسمان تاریک را و حتی روی پشت بام را تا حدی روشن می کرد و آن تک ستاره ی پر نور شاید چهل یا پنحاه متری از هلال ماه فاصله داشت .
محمد سرش را پایین آورد سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به سیگارش زد و دنباله حرفش را گرفت .
ادامه دارد..............
*
سرتاسری و شیره ای ها شیرینی محلی بهبهان است که معمولاً در تابستان بچه ها سینی بدست توی کوچه ها می چرخیدند و می فروختند.
باتشکر از ویرایش دوست عزیزم
آقای پرویز شهیدزاده
مسعود ایرانی ✒️
