عروس مادرم (قسمت یازدهم )
«عروس مادر»
قسمت یازدهم
-:آقا حبیب الله ! من توی کوچه همیشه هوای مینا را داشتم . اوایل به خاطر رشوه هایی که از بی کتا می گرفتم .
اما به مرور زمان مینا و دیدنش برایم عادت شد ، با توجه به اینکه آن زمان از عشق و علاقه ی بین جنس های مخالف اطلاعی نداشتم . مینا که چهره ی زردی داشت با بدنی استخوانی که بقول همشهری ها از روی *نفنوفش** می شد *لیت هایش** را بشماری با صورتی لاغر و دماغی گنده که وقتی می خندید، دهانش تا نزدیک لاله های گوشش باز می شد .
اما اگر یک روز او را نمی دیدم نگرانش می شدم !!! 'از نظر من مینا چهرهاش نسبتاً قابل قبول و دوست داشتنی بود' .
من سه سال از مینا و مهری بزرگتر بودم . بی کتا گاهی هم *شیرینی سه تایی . نون بخسان . چقی زران . شیرینی هایی که آن زمان مد بود* و تخمه ی آفتاب پرست از مغازه ی شوهرش می آورد و به دخترش می داد .
مینا کوچولو که یک جورهایی خودش را به من مدیون احساس می کرد از سهم خودش به من هم می داد . من هم هر آنچه از او می گرفتم نصفش را خودم می خوردم و نصفه ی دیگرش را به مهری می دادم .
مهری تعجب می کرد که چرا مینا حتی یک بار از شیرینی سه تایی ها یک دونه اش را به دوست *(جونک جونی اش )** یعنی خود مهری نمی دهد .
سال های ابتدایی گذشت من به دبیرستان رفتم مهری و مینا به مدرسه راهنمایی که در چند قدمی دبیرستان ما بود آمدند .
ظهر همزمان تعطیل می شدیم مینا و مهری بعداز خارج شدن از مدرسه منتظر می ماندند تا من از دبیرستان خارج شوم . مینا نصف سهمیه تغذیه خودش را نگه میداشت و به من می داد اما مهری تغذیه مال خودش بود.
دوستانم که همراه و با هم از دبیرستان به خانه می رفتیم به من می خندیدند و می گفتند:
*محمد این دختره ی گنده دماغ می خواهد خرت کنه* .
مینا قیافه ای نداشت اصلا" سن و سالش به این حرف ها نمی خورد . با بزرگ شدن و بالا رفتن سن بچه ها به دلیل اختلاف سلیقه و فرهنگ ، جنس های مخالف مخصوصا پسرها و دخترها طبق آیین و سنت دیرینه ی پدرانمان و رسم و رسوم شهرمان از هم فاصله می گرفتند .
*سنت قوانین نانوشته ایست که احدی نمی تواند این قوانین را نادیده بگیرد*
در سال های آخر دبیرستانم مهری و مینا به دبیرستان رفتند .
... شاید باور نکنی اما به مرور زمان مینا معروف به *مینا دماغ* صورتش گوشت گرفت رنگ پوستش عوض شد تا جایی که در زیبایی از مهری سبقت گرفت ،به طوری که گاهی احساس می کردم مهری به مینا حسودی می کند اما به هر صورت دوست های زمان کودکی بودند و *وقتی مهری احساس کرد من و مینا به هم علاقه مندیم ، این حس حسادت در مهری بی رنگ و از میان برداشته و دوستی شان به همان دوران کودکی برگشت*
مینا و مهری دوران سپاه دانش هم با هم بودند . *مهری با توجه به این که من بیکار بودم چندین بار پیشنهاد داد که من مینا را عقد کنم البته با توافق مینا ..* اما مهری در اولویتم بود و به خواهرم فهماندم که تا تو عقد نکرده ای من این کار را نمی کنم .
هر زمانی که تو مهری را عقد ثبتی کنی من بلافاصله مینا را عقد خواهم کرد ،
ادامه دارد...............
*
نفنوف / پیراهنی که تقریباً شباهت به لباس های دوره ی قاجار داشت .
لیت /استخوانهای دنده قفسه ی سینه
جونک جونی / خیلی صمیمی
مسعود ایرانی 🖊️
