عروس مادرم(قسمت دوازدهم )
«عروس مادر»
قسمت دوازدهم
-: آقا محمد پدر مینا کارش چیه ؟ مینا چند خواهر و برادر دارد ؟
سئوال هایی که برای خواستگاری ملکه ی ذهنم شده بود و محمد کم رو .....
-:شاه داماد خانه ی مینا در آخر کوچه ی بن بست هست پدر مینا پشت خانه اش توی خیابون بعدی دوسه دهنه ی مغازه داره ، پشت مغازه ها خانه ای درست کرده برای دوستان عشایرش که از سرحدات می آیند و پشت خانه ی عشایری (لری) خانه ی خودش هست . همیشه از پشت مغازه به خانه شان می رود و از کوچه رفت و آمد نمی کند .
کارش معامله با عشایر ه ؛ خرید و فروش روغن و عسل . گوسفند هم دارد که به صورت نیمه ای دست عشایری هاست . همه گونه معامله ای می کند از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد. تابستان ها یکی دو بار از گاراژ *مژده مورک* پیکاب دربست می کند و اجناسی مثل شکر، قند، چای و ... به سرحد می برد و آنجا معامله ی پایاپای می کند و محصولات آنها را از سرحد می آورد و در مغازه اش میفروشد . محمد کمی مکث کرد بعد لبخند ملیحی زد و ادامه داد .
داماد جان بین خودمان باشد گاهی به جای پول از عشایری ها تریاک می گیرد و یواشکی در مغازه می فروشد . خودش اعتقاد دارد در اسلام تریاک حلال است و هیچ گناهی ندارد.
گفتم : محمد جان بی کتا مگر غیر از مینا بچه ای ندارد ؟خواهر یا برادر که تو حمایتش می کردی ؟ محمد که کمی مست کرده بود پاسخش خیر بود .
دیگر سئوالاتم از محمد تمام شده بود و چون می خواستم محمد برود ساکت شدم .
محمد وقتی سکوت مرا دید تشکر کرد و اجازه مرخصی گرفت .
-:داماد اگر اجازه بدهید من باید به خانه بروم ، مهری تنهاست .
مادر با توجه به پا دردش بالای پشت بام آمد انگاری روی آخرین پله فالگوش ایستاده بود و حرف های من و محمد را گوش می کرد . محمد با دیدن مادر دوباره سلام کرد، مادر روی حلب بیست لیتری جای روغن خالی ماشین پدر که استوانه ای بود نشست و شروع کرد به شوخی کردن با محمد . انگاری سال هاست که او را می شناسد . مادر در طنز گفتن بی نظیر بود ..و بین صحبت هایش به محمد قول داد که من برای مینا مادری می کنم و نمیگذارم حبیب الله از گل نازکتر به او بگوید .حرف های مادر تمامی نداشت .
برای اینکه غائله را ختم کنم ... میان حرف مادر پریدم ، مادر شب است و دیر وقت دخترت مهری تنهاست محمد داشت به خانه شان می رفت که شما آمدید .
محمد از جایش بلند شد و از مادر هم تشکر کرد و اجازه رفتن خواست .
مادر بلافاصله به من دستور داد . *حبیب الله دا په به ، په به بره آ ممد برسون تا دم در خونه شو که حالی نه خوبی*
(مادر بلند شو ، بلند شو محمد را برسان تا در خانه شان که حالش مناسب نیست . )
محمد قبول نمیکرد اما با اصرار مادر سوار ماشینش کردم و او را روبروی خانه شان پیاده کردم .
در برگشت حرف های محمد را بالا پایین می کردم با خودم فکر کردم حبیب الله ی خدا زده ! چرا مینا و محمد ؟؟ فردا صبح جهت صحت حرف های محمد یک ساعتی برای دیدن مغازه ی پدر مینا از اداره مرخصی گرفتم هر چند نود و نه در صد مطمئن بودم که محمد حقیقت را گفته چون محمد بلد نبود نقش بازی کند و دروغ بگوید ، *بعضی ها عادت ندارند و نمی توانند دروغ بگویند* (بر عکس خود من) درست یا غلط قضاوتش با خودتان اما نمی شد یک در صد را صفر حساب کرد.
به دیدن مغازه ی پدر مینا رفتم و متوجه شدم محمد از هزار یکی را هم نگفته بود .
تصمیم گرفتم *نامزدی مهری را به هم بزنم و مینا را برای خودم عقد کنم* چرا که از هر نظری مینا از مهری سرتر بود و برای این کار باید با ....
ادامه دارد..............
مسعود ایرانی 🖊️
