عروس مادرم
       قسمت سیزدهم 

.........مادرم هم آهنگ می کردم  چون مادرم را خوب می شناختم و *می دانستم که مادر تحسینم می  کند و می گوید الحق که تو پسر خودمی* البته که مینای تک فرزند و خانه ی بر خیابان اصلی از مهری یک ثلث خانه آن هم توی خیابان فرعی بهتر است .

در خودم احساس غرور می کردم  آنقدر برای زود رسیدن به خانه و دادن اطلاعات جدید به مادرم عجله کردم و تند راندم که نزدیک بود عابر پیاده ای را  زیر بگیرم ، ماشین را روبروی خانه پارک کردم !  حتی در ماشین را قفل نکردم و  به سمت در حیاط دویدم ، در را که باز کردم مادر و پرستو توی دالون خونه نشسته بودند  وقتی مادرم را در جریان کار هایم  گذاشتم و نظرش را خواستم ! بر خلاف انتظارم مادر بقدری عصبانی شد که روبروی پرستو خجالتم داد و سرم داد کشید

 *حبیب ی معلومن سه خوت*چه غلطی مو کنه** ؟ کی بتو همچین اجازه ای داده است ؟

تو فکر می کنی من مینا و شوهر بی کتا  را نمی شناسم ؟ اگر خودت برای خودت تصمیم می گیری ، *تو را به خیر و ما را  بسلامت خوش آمدی ..*
و بعد هم با لحن تمسخر آمیزی با خودش زمزمه کرد *می تم مینا اسنم**، *په ای موتونه به ره اسو* *
 از حرکات مادرم تعجب کردم به خاطر اینکه جو را عوض کنم با لحن مهربانی گفتم . 
*(دادا  جونی سی چه ؟ ببخشی هه !  وم بو*بدونم سی چه*مخالفی یه)*
 مادر جان آخه چرا ؟ ببخشید اما می شود بگویی دلیل مخالفتت با مینا چیست ؟ مادر که هنوز از عصبانیتش کاسته نشده بود  در حالی که به پرستو نگاه می کرد برایم این شعر را با ضرب آهنگ مخصوص خودش خواند 

*آ حبیب الله*
 *حرفی زدم به معنی*
 *گرنخری می فهمی* 

راستش من که نتوانستم درک کنم منظور مادر چیست ، اما این را می دانستم که مادر هیچ رقم از حرفی که می زند کوتاه نمی آید . منبعد شبها پدرم و محمد یا در خانه ی ما یا در خانه ی محمد جلسه می گرفتند منقل می گذاشتند  دل قلوه و جگر کباب  می کردند ، همراهش عرق می خورند سیگار و در آخر برنامه  با وافور پدر تریاک دود می کردند ، بودن یا نبودن حبیب  برایشان اهمیتی نداشت .

 اما مادر ماموریت مرا اینگونه تعیین کرده بود *بیرون بردن نامزدم عصرها در خیابان و خرید انواع و اقسام اغذیه و اشرابه برای مهری البته با پول خودشان همراه با بیشترین احترام و حرفهای عاشقانه و دلبردن من از مهری* .

 راستش را بخواهی خیلی هم ماموریت بدی نبود ، اگر چه پیش مادرم تظاهر می کردم که خسته شده ام چرا زودتر تکلیف مرا روشن نمی کنید ؟
 مادر نگاهم می کرد و لبخندی می زد .. حبیب کلی* !!! خوته* ، من تو را از خودت هم بهتر می شناسم . 
یک ماهی از جریان نامزدی می گذشت  *طوری مهری که مهر مادری ندیده بود به من و مادرم وابسته شده  که ، اگر برای بیرون بردنش یک دقیقه تأخیر می کردم مهری می آمد و توی در حیاط می ایستاد* من کارم را خوب بلد بود و فرامین مادر را بدرستی و مرحله ای به اجرا می گذاشتم . 
عصر چایم را که می خوردم و طبق معمول می خواستم دنبال مهری بروم ، مادر صدایم زد .

 *حبیب الله دا امروز که رفتی ماموریت جدید تو این هست که باید بین محمد و مینا نامزدش را به هم می زنی ؟*

 : مادر من که یک ماه پیش می خواستم بین آنها را به هم بزنم و مینا را برای خودم بگیرم خودت مانع شدی ، *اما خدا را شکر به موقع متوجه شدی مادر* اصلا"نگران نباش چون هنوز هم دور نشده ؟

مادرم چشمهایش را تنگ کرد کی به تو گفته من می خواهم تو بین محمد و مینا را به هم به زنی و مینا را جایگزین مهری کنی *من فقط به تو گفتم بین مینا و محمد را خراب کن ...*

: مادر اولا" این کار چه استفاده ای برای من داره ؟ دوما" این کار گناه داره ، *من باید بدانم هدف تو از بهم زدن بین این دو پرنده ی عاشق چیست ؟* مادر عصبانی شد و نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت !!
 *حبیب فکر نمی کردم تا این اندازه خنگ باشی ! آخه فکر کردی مادرت مغز خر خورده که هر روز پول خوشگذارانی تو و نامزدت را بدهد* . 
هدف من .......

ادامه دارد

مسعود ایرانی  

*
کلی/کلک
خوته/خودتی
سه خوت/برای خودت
مو کنه / می کنی
می تم/می خواهم
اسنم/بگیرم
په ای موتونه بره اسو/
پس اگر می توانی برو بگیر
وم بو / می شود
سی چه/برای