مگس
تازه دراز کشیده بودم که سروکله اش پیدا شد.
از آن مگس های بهاری بزرگ ،بهار مست ، فرز و چابک.
با کوچکترین حرکتی جا خالی میداد.
کور خونده بود .گرفتمش، به روش حمید پنکه.با یک حرکت.
تو مشتم بود.هنوزبال میزدو صدای وز وزش
 می آمد.
:آقا حالا باید پرتش کنی بیرون،لهش نکن،
صدای حمید  بود، بعد از گذشت سال ها هنوز تو گوشم بود.
با آن لهجه ی فارسی عربی شیرینش.
پنجره را باز کردم و مگس را انداختم بیرون.
دوباره دراز کشیدم اما خیالم پرید و رفت.
بیست وهشت سال پیش.
انگار همین دیروز بود.
تازه منتقل ماهشهر شده بودم.
سال شصت و هشت.اول مهرماه.
 اولین کلاسم سومی ها بودند،سوم راهنمایی.ماهشهر قدیم.
زنگ کلاس که زده شد مدیر تا نزدیک در کلاس همراهیم کرد و قصد داشت طبق سنت دیرینه برای معرفی وارد کلاس شود که مانع شدم.
_: باشه،اگه دوست نداری نمیام،اما بهت گفته باشم،
اینا با بچه‌های روستا فرق میکنند،
تخص و پاچه ور مالیده اند .پیرهنشونو میدن دعوا.
شرورند،شرور.بهشون رو نده.گربه را دم حجله 
بکُش وگرنه تا آخر سال دمار از روزگارت در میارند.
وارد کلاس شدم،سروصدا زیاد بود،مبصر کلاس بر پا داد و بچه‌ها بلند شدند.همه ساکت نگاه می کردند.چند لحظه مکث کردم ،بعد آهسته و سنگین
 رفتم طرف میز معلم.بچه‌ها هنوز ایستاده بودند.
حدس می زدم ،اکثریت عرب و هیکل.کارم دراومده 
بود .
خدا بخیر کنه امسال ،
باید جدی باشم و گرنه کنترل اینا کار حضرت فیله. روبروی بچه‌ها ایستادم،
دو سه نفری گوشه ی چپِ کلاس میز آخر ، بلند نشده بودند،
رفتم نزدیک میزشان،آرام ،بدون حرف.چند لحظه ای
به صورتشان نگاه کردم ،انگار قصد بلند شدن نداشتند.
اگه بلند نمی شدند اوضاع خراب می شد.
پشیمان شدم، کاش خودم را به ندیدن زده بودم.
ولی دیر شده بود،به هر ترفندی که بود باید بلندشان میکردم.
همه ی کلاس داشتند نگاه میکردند.
مسئله حیثیتی شده بود.
مستقیم تو چشم گنده تر از همشون نگاه کردم.
حمید، معروف به حمید پنکه.
در آخرین لحظه که داشتم نا امید می شدم ،بلند شد،
هر چه بدنش را از زیر میز می کشید بیرون تمام نمیشد.
وقتی که ایستاد ،سروگردنی از خودم بلند تر بود.
به خودم گفتم، کوتاه نیا.
بعد از  حمید بقیه هم بلند شدند.
: هوم ،،،حالا درست شد،از همین الان باید حالیشون کنم با کی طرفند.
 با احساس خوش پیروزی آرام و استوار بر گشتم 
 طرف میز معلم.خیلی سنگین.
در حالیکه  روی صندلی می نشستم با حرکت سر اشاره کردم، بفرمائید.همه نشستند.
اولین ورود به کلاس بسیار مهمه ،
نوع پوشش،
طرز راه رفتن در کلاس،
حتی سرعت راه رفتن،
نوع نگاه کردن ،
چگونگی نشستن و بلند شدن ، 
همه در ارزیابی دانش آموز و حساب بردن از  معلم موثره.
همه ی موارد را تا الان عالی اجرا کرده بودم.
لباس اسپرت و قیافه ی جدی و راه رفتن آرام ونگاه سنگین. 
و  نتیجه اش سکوت مطلق.
کاش آقای مدیر  می آمد و می دید.
اوایل مهر ماه بود و هوای بندر به شدت گرم و شرجی بود.
تازه شروع کرده بودم ،:بله هنر خلاقیت و زیبایی است ،هنر یعنی تعالیِ انسان ،هنر نزد ایرانیان،،،،،،،،،،
که وزوزی کرد و روی دماغم نشست،
مگس سیاه  بزرگ.
هوای رطوبتی و گرم بندر مستش کرده بود.با حرکت دست پراندمش .
روی پیشانی ام نشست،دوباره خیلی آرام و 
خونسرد با تکان سر فراری اش دادم .رفت طرف گوشم .چقدر سمج، ول کن نبود.! باز فراری اش دادم،چرخی زدو برگشت.
این بار روی تیغه ی دماغم نشست ، دقیقا وسط گردی سوراخ بینی،
نزدیک بود عطسه کنم.
با پشت دست بینی ام را خاراندم که عطسه نکنم.
اوضاع خوبی نبود.رشته ی کلام از دستم در رفت.
وخنده ی یواشکی بچه‌ها ،،،زحماتم داشت به هدر میرفت.
 زدم به کوچه ی علی چپ.
خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم .
آرام در حالیکه افکارم را متمرکز  و حرکت دستهایم 
را با لحن گفتارم هماهنگ می کردم قدم زنان به انتهای کلاس رفتم.فایده ای نداشت.بچه‌ها اصلا حواسشان به من نبود.
از حرکت چشمها و نگاهشان معلوم بود مگس بالای سرم در حال چرخیدن است ودنبال فرصت مناسب برای فرود آمدن.
 خیر ، ول کن نبود.
یک لحظه بالا را نگاه کردم که ناگهان کلاس منفجر شد.
فارسی و عربی.همه با هم .
: آقا اوناش ،رفت پشت سرت.
آقا،شوف، شوف،،،،،،«آقا نگاه کن».
 فریاد کشیدم ساکت.اما کسی گوش نمی کرد.
یک لحظه احساس کردم پشت گوشم نشسته.
مشتم را باز کردم و به سرعت پشت گوش کشیدم .
ولی نشد، خالی بود.
:آقا رفت ، شوف،شوف.
 کلاس شلوغ شده بود و غیر قابل کنترل .
مگس لعنتی.
:آقا اجازه، بگیرمش؟حمید پنکه بود.
درکودکی پدرحمید ضمن بازی «پسر بابا ،بره توهوا»
 پرتش کرده بودبالا.سرش گرفته بود به پنکه سقفی.
شکاف روی پیشانی اش مشخص بود. معروف شده بود به حمید پنکه.
:آقا تکون نخور.کنارم بود.قد بلند و دستان درازی داشت.
مگس روی سرم نشسته بود.
با دست چپ  نزدیک مگس بشکنی زد و با  دست راست گرفتش،برق آسا.
:اقا اجازه گرفتمش،ببین.
توی مشتش بود.نزدیک گوشم گرفت،وزوز بال زدنش شنیده می شد.
:آقا نباید لهش کنی،پرتش کن بیرون،دیگه نمیاد.
و بعدش توضیحات.
: ببین  آقا اول با دست چپ یه بشکن میزنی،
مگس به چپ و راست فرار نمیکنه،مستقیم میره بالا،
از یه وجب بالا تر برو براش.
:خیلی خوب برو بشین.
:آقا اجازه، میخوای بایستم اینجا پشه ها تو بگیرم.
فکر کردم داره مسخره ام می کنه،سریع برگشتم وبه صورتش نگاه کردم.
 یعنی با کسی شوخی ندارم.
 اما با دیدن صورت مهربان و لبخند زیبایش ،قفل کردم.
نگاهم میکرد.
چشمانش  انگارحرف میزدند.
:آقا اجازه.
اینقدر برا ما قیافه نگیر،
والله ما شرور نیستیم.
...............
ا_تدین.دوم خرداد 97