خروس 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
اصلا" فکرش را هم نمی کردم.
آن روز فقط زنگ آخر درس داشتم.کلاس ششم.
ترافیک بود و دیر رسیدم.با عجله به طرف طبقه بالا رفتم.
 با ترس از پریدنِ بچه ها  به همدیگر و شلوغ کردنِ کلاس و مزاحمت برای  کلاس های دیگر پله ها را دو تا یکی بالا رفتم.سرو صدایشان شنیده می شد.
صداهای بلند و در هم ،گاهی هم فریاد و جیغ! نمی شد 
 تشخیص داد که چه می گویند.فقط سر و صدا.
درِ کلاس را باز کردم و یکراست رفتم طرف میز خودم.
 کلاس ساکت شد.سکوت مطلق. سابقه نداشت.
تعجب کردم.کیفم را روی میز گذاشتم و نشستم.
نگاهشان کردم. این جور مواقع معمولا" خواسته ای داشتند ،آن هم نامعقول.می شناختمشان.
در حالیکه وسایلم را از کیف بیرون می آوردم گفتم،
__: ها خیر باشه، ساکت شدید.خبری هست؟
___ :آغا اجازه؟شهریار بود.میز آخر گوشه ی کلاس نشسته  بود.
__:بله بگو شهریار.
 ___:آقا اجازه  آوردیم.
مشغول بررسی دفتر کلاسی بودم ،پرسیدم،
__: خوب ،چی آوردی ؟
سرم را که  بلند کردم شهریار کنارم بود با خروس بزرگی در بغل.چند لحظه ماتم برد،پرسیدم این چیه؟
___:آقا اجازه، خروس.
 __:میدونم خروسه! برا چی آوردی؟اینجا چه خبره؟
کلاس منفجر شد.همه با هم داد میزدند.
___:آقا خودت گفتی. اون هفته، غیب،کریس آنجل،خروس،گوسفند ،فیل ،مگه یادت رفته؟
فریاد زدم: یکی حرف بزنه منم بفهمم چه خبره.
 همه با هم داد می زدند.خروس بیچاره دستپاچه شده 
بود و با چشمان گرد، لحظه ای به من نگاه می کرد و 
لحظه ای به بچه‌ها ،با هر فریادِ بچه‌ها سرش را سریع به طرف صدا می‌چرخاند و سعی می کرد خود را از آغوش شهریار خلاص کند.اما بین بازوهای شهریار قفل 
شده بود .دو پایش را با تکه کهنه ای بسته بودند. وحشت کرده بود.
از تک کلماتِ غیب و کریس آنجل بین داد و فریاد بچه‌ها متوجه جریان شدم.به زحمت بچه‌ها را ساکت کردم.
باید یک جوری قضیه را جمع می‌کردم.
هفته ی قبل وارد کلاس که شدم سرو صدا زیاد بود.
دو دسته شده و به جان هم افتاده بودند.
تعدادی  داد میزدند دروغه.یه تعداد هم جواب می دادند نه خیرحقیقت داره.فیلمی از یک کانال ماهواره‌ای  پخش می شد که مردی اشیاء و حیوانات را را غیب می کرد.
کریس  آنجل!
 گویا در برنامه ی اخیرش فیلی را غیب کرده بود. 
با خط کش زدم روی میز.
همه ساکت شدند و منتظربودند که من نظر بدهم. 
نا خود آگاه شوخی ام گل کرد و گفتم،
__:تمامش کنید این بحث را.این که کاری نداره منم 
می تونم .اگه الان مرغی ،خروسی،گوسفندی بود همینجا تو کلاس غیبش میکردم.و بعد بلافاصله گفتم 
:دیگه صحبت نباشه ،کتابها را باز کنید.همین !
 حالا شهریار خروس بغل روبرویم ایستاده بود.
بچه‌ها همه ساکت بودند و چشم ها منتظر.
به شهریار اشاره کردم خروس را بگذارد روی زمین،پای تابلو .پاهایش بسته بود.چند بار بال بال زدو بعد آرام 
  گرفت و دراز کشید اما سرش را بالا گرفته بود و نگاه میکرد.نیم خیز!
 باید دست پیش میگرفتم و قضیه را جمع می کردم.
نگاهم را از خروس گرفتم و به صورت بچه‌ها دوختم. 
خیلی آرام شروع  کردم.
__:آخه من به شما ها چی بگم؟چرا اینقدرساده اید؟چرا 
هر کسی هر چه گفت باور میکنید ؟غیب یعنی چه؟
 یه فیلم نشون دادندکه شخصی داره فیل غیب می کنه شما هم باور کردید.؟
یعنی شما نفهمیدید اینهاهمه حقه های سینمایی است؟
 ببینید،آدم عقل داره و باید از عقلش درست استفاده 
کنه .هر چه در چنته داشتم ریختم پای سخنرانی. 
و دست آخر ، ادامه دادم،
__:ببینید دنیا به کجاها رسیده!
هنوز ما تو فکر غیب و غایب و غیب کردنیم.
شما ها دیگه چرا؟
شما ها که درس خونده اید!
 کم کم آثار شرمندگی را در چهره‌ی بچه‌ها می دیدم.
شرم از کاری که در قرن بیست و یکم  فکرش هم گناهی نابخشودنی است،که ناگهان  صدای چند ضربه 
روی درِ کلاس و بعد،،،،،،،مش کاظم بود، بابای مدرسه.
__:بله مش کاظم؟ کاری داشتی؟
__:ببخشید آقا! حاجی گفتند هر وقت خواستی خروس رو غیب کنی مارا هم خبرکن.
حاجی مدیر مدرسه بود.!!!
یک لحظه متوجه خروس شدم،چشمهایش از تعجب گشاد شده بود.
 
96/8/9.  ا_تدین