کل مُندی
کل مُندی
،،،«داستان طنز کوتاه»
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
هفتاد سال از عمرش می گذشت.ولی سر حال و قبراق بود.همیشه می خندید و به هر کسی و هر جمعی که می رسید با صدای بلند سلام و علیک می کرد و اگر مجالی بود چند دقیقه ای هم شوخی،
شناسنامه اش ماندنی بود ولی به مُندی معروف شده بود.«کَربلایی مُندی»
قد کوتاه وچاق بود،شکم بزرگی داشت و باسنش نیز به قرینه ی شکم رفته بود.کفل طاقچه ای.
موقع راه رفتن دستانش را به پشت،روی کفلهای طاقچه ایش
که به طرز مضحکی در حرکت عکس،بالا و پایین می شدند،
حلقه میکرد.
عرق صورتش روی شکمش می ریخت ولباسش همیشه از ناف به پایین خیس بود.
صورت گرد و سرخی داشت و چشمان ریز و بی فروغ ،
که رنگش مشخص نبود.
بینی بزرگ وپهنش به پهنای دهانش بود و پر از مو.
موهای سروصورتش سفید بودودهانش گشاد.وقتی
می خندیدفراخی دهان به بناگوش می زد و دندان های
بزرگ و سیاهش که یکی در میان خالی بود، نمایان
می شد. منظره ی بدی داشت.
فعله بود و تخصصش گچ سازی.
همزمان برای دو بنا گچ اماده می کرد.گچ ساز حرفه ای بود.
معمولا همیشه با اوس احمد معمار کار میکرد.
عاشق سیگار بود.
اشنو ویژه.حداقل روزی دو پاکت.
سیگار فیلتر دار اصلا نمی کشید.می گفت بدرد بچهها
می خوره .نفسش تا یک متری بوی تعفن سیگار میداد.
بد تر از همه،عشقش سیگار کشیدن داخل مستراح بود.
بعد از هر غذایی که می خورد، چه صبحانه ، نهار ، شام یا حتی چای، فوری روانه ی مستراح میشد ،
اول (گ و ز های) بلند و پیاپی و بعد دود سیگار .
چه دودی راه می انداخت ، اگر کسی مزاحمش نمیشد ،
دوسه نخ پشت سر هم می کشید .
درِ مستراح که باز میشد، کل مُندی در هاله ای از دود خارج میشد.انگار تپاله ی گاو سوزانده بودند.
پای چارِ گچ سازی که می نشست دوباره شروع میکرد.
دود و دود و دود.پشت سر هم.بقول معمار احمد سیگار را
ک_ن به ک_ن (ته به ته )روشن میکرد.چون دست هایش خیس بود از چوب سیگار استفاده می کرد.
کوچکترین فرصت را از دست نمی داد، فوری پاکت سیگارش را برمی داشت و روانه ی مستراح می شد.بعضی مواقع معمار برای اذیت کردن مندی، غلومی را می فرستاد پشت در مستراح ...غلومی هم ، اِهِم گویان پا به زمین می کوبید و
کل مندی را دستپاچه می کرد، با ناراحتی از مستراح بیرون می آمد و غر زنان میرفت طرف چارِ گچی.
:«نمی ذارند یه گوه راحت بکنیم،تو دهن آدم زهرش مارش میکنند.»
اواسط شهریور ماه بود.
خانه ی شیخ رسول روضه خوان را سفید کاری می کردند.
کل مندی طبق معمول گچ خیس می کرد .
خانه قدیمی بود، گچ وسنگی.
ساعتی از روز گذشته بود که شیخ رسول صبحانه را آماده کرد.رسم بود،اول معمار را صدا کرد.
:معمار صبحانه آماده است.
معمار که از کار دست می کشید ،بقیه هم دست و
صورت می شستند و پای سفره می نشستند.
آن روزهم مثل همیشه کل مندی اولین نفر بود که پای سفره نشست. قبل از همه.
منتظر کسی نماند،باید زود تر ازهمه تمام کند و راهی مستراح شود.سیگارش را پای سفره خاموش کرد و بسم الله گفت .هنوز دیگران چند لقمه نخورده بودند که کل مندی بلند شد.
:الهی شکر.خدا برکت بده،خدا زیادش کنه.
مستراح تو حیاط کوچکه بیرونی بود،کنار حوض.
سیگار و کبریتش را برداشت و رفت.
:کل مندی مواظب باش ،نیفتی تو سوراخ مستراح،
صدای معمار بود.کل مندی غرغری کرد رفت.وقت کل کل کردن با معمار نبود.
خانه قدیمی بود و سنگ مستراح هم قدیمی،از آن سنگ های قیفی که سوراخش مستقیم به درون چاه راه داشت.
معمار و فعله ها هنوز مشغول خوردن صبحانه بودند که ناگهان زمین و زمان لرزید.
صدای انفجار تمام خانه را لرزاند.
همه وحشت زده بلند شدند.شیخ رسول به طرف حیاط بیرونی دوید ،معمار هم پشت سرش.
تو حیاط بیرونی چیزی مشخص نبود. دود و خاک فضا را پر کرده بود.همسایه ها دستپاچه بیرون ریخته بودند.همه فکر می کردند تانک گاز ترکیده.
رنگ به صورت زن شیخ رسول نمانده بود.
حیاط خانه ی شیخ پر آدم شده بود.هر کسی نظری می داد.
اما هیچکس دقیقا نمی دانست چه اتفاقی افتاده.
کم کم دود و خاک کم شد وفضا صاف تر.
:یا اباالفضل.صدای شیخ رسول بود.
از مستراح چیزی نمانده بود.نه دری ،نه دیواری، نه سنگ
مستراحی. کاملا منهدم شده بود و بالای چاه حفره ی
بزرگی دیده میشد.بوی گند فضا را پر کرده بود.
کل مندی دومتر آنطرف تر روی درِ چوبی مستراح بیهوش افتاده بود.سر وصورتش خاکی و لباس هایش پاره پاره شده بود و تمام در و دیوار اطراف را قطرات گوه پوشانده بود.
کل مُندی را به حیاط بزرگه بردند.نفس می کشید، زنده بود،.
شیخ رسول مردم را از خانه بیرون کردو معمار مقداری آب به سروصورت کل مندی زد .
کل مندی بهوش امد.شیخ رسول روبرویش نشسته بود.
_:کل مندی خوبی،؟میشنوی؟ حالت خوبه؟خدا را شکر که زنده ای.
کل مندی آرام زیر لب زمزمه میکرد،
_:کبریت روشن از دستم افتاد توی چاه و زمین و زمان
تو سرم خراب شد.بعد در حالیکه به صورت شیخ خیره شده بود گفت:
نمی دونستم ،،،اینو از گوه نمی جُستم ،چه زوری داشت!!!
ا_تدین__97/5/31
