علمدار                 
   قسمت یازدهم

مرجان مانند ماده شیری خشمگین می غرید، خون جلوی چشمانش را گرفته بود .                       دخترک  سانتی مانتال اصفهانی  بعد از درگیری با مرجان ،روی زمین با شکم  ولو شده بود . *مرجان  موهای دخترک را چنگ زده بود و روی زمین توی راهرو عمومی آپارتمان  می کشاند* .صدای جیغ و داد دخترک به آسمان می رسید. طوری که بیشتر سکنه آپارتمان های مجاور اطراف  ما جمع شدند . *خشکمان زده بود ،  قادر به هیچ گونه عکس العملی نبودیم* . علمدار با حرکت چشمانش  فقط تماشاچی صحنه های اکشن زد و خورد  مرجان و نامزد جدیدش بود  . نرگس به خودش آمد ، پرید دست های مرجان را از پشت قفل کرد  اما حریف او نمی شد . مادر و خواهر علمدار به کمک نرگس رفتند تا با هزار زحمت دختر اصفهانی را از مرجان جدا کردند . اما فقط با کندن یک کلاف از موهای نامزد اصفهانی علمدار توانستند او را از چنگ مرجان آزاد کنند . دخترک با پای برهنه  فرار را بر قرار ترجیح داد اما مشتی از موهایش که کنده شده بود در دست  مرجان باقی ماند . *علمدار وحشت کرده بود فکرش را هم نمی کرد* .                        نرگس و مادرش، مرجان را که زور می زد  خودش را به علمدار برساند به اتاقی داخل آپارتمان  بردند و در اتاق را از پشت قفل کردند. علمدار گیج شده بود من دست علمدار را گرفتم و او را به مطب در طبقه پایین آوردم . دکتر از بیمارانش عذر خواهی کرد و با سفارش من منشی مطب  بیماران را مرخص کرد . درب مطب را قفل کردم . -علمداربگو ببینم , *تو چرا اسم و فامیلت را عوض کردی* ؟.                           - *حامد من مجبور بودم به خاطر مهر پزشکی از اسم و فامیل دکتر استفاده کنم* . دو سال است در اصفهان طبابت می کنم هیچ کس اعتراضی ندارد .در اصفهان برای خودم اسم و رسمی دارم . *من زمانی که توی بهداری پادگان بودم ، تمام کارهای دکتر را انجام می دادم فقط دکترمهر می زد بدون اینکه به نسخه ای که من برای سربازان می نوشتم نگاه کند .  من برای طبابت فقط  احتیاج به یک مهر داشتم که یکی از مهرهای دکتر را برداشتم . مگر مهر مریض را درمان می کند یا دکتر ؟*.                                  نمی دانستم  چه عکس العملی در مقابل حرف های علمدار نشان دهم  
 گفتم علمدار باشه  قبول ، حالا چرا زن گرفتی ؟ علمدار گفت  *وسعم برای اداره کردن دو زن حتی بیشتر هم می رسید  توی اصفهان نیاز به یک هم نفس داشتم  حامد مگر چقدر می توانستم تنها و مجرد زندگی کنم  ؟؟؟*.     اما حالا که مرجان ناراحت است کاری ندارد  او را طلاق می دهم ، *اصلا" مرجان بیاید همین جا زندگی کند* . خانه مستقل که دارم. مطب و دارو خانه هم خریده ام که  به اسم علمداره . *همین جا با هم زندگی می کنیم !*               - اما تو به قولی که به مرجان دادی عمل نکردی. علمدار گفت در این مورد  اشتباه کردم ، *من قول می دهم اشتباهاتم را جبران کنم* .   هر جا جلوی اشتباه را بگیری می شود منفعت.  تو با مرجان صحبت کن  شاید بتوانی او را قانع کنی . علمدار را در مطب رها کردم  وبه طبقه بالا آمدم .حرف های علمدار را به مرجان منتقل کردم ، اما مرجان گفت  *دیگر به حرف هایش اعتمادی ندارم . علمدار دروغگوست* .      البته  من فکر علمدار را می پسندیدم . خیلی سعی کردم مرجان را قانع کنم که در اصفهان بماند   اما مرجان زیر بار نرفت و گفت باید به شهرمان برگردیم . آنجا علمدار زیر نظر تو و خانواده اش هیچ غلطی نمی تواند بکند . سعی کردم مرجان را با شوهرش  آشتی دهم . علمدار از خدایش بود اما مرجان راضی نمی شد . به طبقه پایین رفتم *دختر اصفهانی با سه تا برادرش پشت در مطب کشیک می دادند* . برای اینکه از دستشان فرار کنم راهی طبقه پایین و خروجی شدم اما برداران جلویم را سد کردند و گفتند باید دکتر راببینیم ، *می خواهیم طلاق خواهرمان را از او بگیریم* . برادران خیلی مؤدبانه حرف می زدند . گفتم الان خانواده اش مشکل دارند   دو سه روز به من فرصت دهید. برادران بعد از شورایی که با هم گرفتند  قبول کردند و رفتند ، برای دوست قدیمی ام خیلی نگران بودم  و استرس خاصی داشتم  ، می خواستم هر طوری شده کمکش کنم و  او را از منجلابی که درونش افتاده خلاص کنم . من و نرگس فقط دست مرجان را نبوسیدیم  وگفتیم *هر انسانی اشتباه می کند . اما  خدا هم نمی توانست نرگس را از خر شیطان پایین بیاورد* .
یکی دوبار برادران زن اصفهانی  به دنبال علمدار آمدند اما من با هزاران بهانه مانع رفتن علمدار شدم . با خودم فکر می کردم  چند روزی بگذرد آبها  از آسیاب بیفتد بعد خودم همراه علمدار برای طلاق خواهرشان می روم .      نمی دانم چرا به دلم رفتنش با اصفهانی ها بد افتاده بود.  روزی که برای خرید نان بیرون رفته بودم علمدار با آنها رفته بود. شاید هم برادران علمدار را با زور با خودشان برده بودند . *دلم فرو ریخت ترس سرا پای وجودم را گرفته بود*.

ادامه دارد .........

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
       *پرویز شهید زاده*

 مسعود ایرانی        ✍