علمدار                     
قسمت دوازدهم
شب شده بود ، باد سردی می وزید .قطرات ریز باران مثل سوزن توی صورتم می کوبید . سه ساعت بیشتر می شود  که علمدار رفته ، *دلم مثل سیر و سرکه می جوشد* .نزدیک  در ورودی  آپارتمان قدم می زنم . *خسته شده ام  ،  پاهایم درد گرفته ، چشم هایم عین دوربین مدار بسته ، عابرین پیاده و حتی ماشین های عبوری  خیابان را چک می کند  اما از علمدار خبری نیست* . چشمم به چند قدم پایین تر دکه ی کوچک سیگار فروشی می افتد ، که چراغ پرنوری را برای روشنایی به چوب بلندی بسته   .من سبگاری نبودم ، اما  داشتم دیوانه می شدم ، شاید با کشیدن سیگار بتوانم قدری آرامش را به افکار مضطرب و پریشانم برگردانم . کاشکی کوتاهی نمی کردم .                
 *خودم را  مقصر می دانستم ، نباید علمدار را در چنین شرایط حساسی  تنها می گذاشتم* . اما دیگرکار از این حرف ها گذشته بود .با قدم های  تند  به طرف سیگار فروشی رفتم، چند نخ سیگار وینستون گرفتم .  خیلی سریع برگشتم ، نباید پستم را ترک می کردم  .نزدیک  در ورودی آپارتمان روی سنگ پیاده رو  نشستم . پشت سر هم دو نخ سیگار روشن کردم  اولی را کشیدم اما بعد از کشیدن نصفه ی نخ سیگار دومی حالم بد شد . گلویم خارش گرفت ، چند بار سرفه کردم . نصفه ی دیگر سیگارم را انداختم  . زمستان  سردی بود. با رسیدن شب  خیابان ها خلوت می شود . این عادت مردم سردسیر است . صدای نرگس رشته افکارم را بهم ریخت .            -حامد جان  بیا داخل هوا سرده ،چای تازه دم آماده کردم  .علمدار پچه نیست  که  گم  شود ، هر جا باشه برمی گرده.  *جرأت نداشتم  مسائلی را که در مغرم می گذشت ، به زبان بیاورم* ،   نگران کردن نرگس فایده ای نداشت . راستش از شدت سرما بدنم هم آرام می لرزید . با نرگس به طبقه بالا رفتم . سرم به شدت درد می کرد ،حالت تهوع داشتم . شاید فشار خونم بالا زده  نمی دانم . چای خوردم . چند دقیقه ای نشستم ، دوباره مثل بچه ها  با سرعت  پله ها را دو تا یکی کرده  پایین آمدم . *علمدار را دیدم .  اما با سر و صورتی خون آلود و بیهوش که پشت در آپارتمان افتاده بود . آه از نهادم برآمد* . بدون اینکه به خانواده اطلاع دهم ، فوری تاکسی گرفتم و او را به بیمارستان رساندم .علمدار دو سه روزی بیهوش بود. دکتر بیمارستان معتقد بود  بیهوشی در اثر ضرباتی ست که به سرش وارد شده . وقتی در بیمارستان محتویات جیب علمدار را به من دادند ،  از شناسنامه تقلبی و انگشت جوهریش  معلوم بود  که  دختر اصفهانی را طلاق داده خواستم به مراجع قانونی شکایت کنم ، اما پدرش به من یاد آوری کرد که با شناسنامه  دکتر تقلبی علمدار را به زندان می اندازند و مرا منصرف کرد . *مرجان از رفتارش  پشیمان شده بود اما پشیمانی او دردی را دوا نمی کرد* . من برای رفیقم و مرجان برای شوهرش ، خانواده برای تنها پسرشان نگران بودند . سه روز بعد بالای سرش ایستاده بودم که علمدار  آرام  چشمانش را باز کرد  . نگاهم کرد ،لبخند زد . *-حامد من خوبم ( انگاری تمام دنیا را به من دادند ) به بچه ها بگو نگران  من نباشید* .
اما با حرف های بی ربطی که می زد سلامت  مغزی علمدار را رد می کرد ، با دکترش صحبت کردم  دکتر معتقد بود  تعادلش را از دست داده و به مغزش آسیب رسیده . بعضی مواقع در حرکاتش ،حرف زدنش تعادل نداشت .
با پدرش و مرجان مشورت کردم  نتیجه این شد که خانه و مطب را به بنگاه املاک سپردم و همراه با خانواده و علمدار   به شهرستان  برگشتیم .  اما 
علمدار دیگر آن علمدار سابق نبود . دو ماهی در خانه استراحت کرد .کمی که حالش بهترشد  پدرش برای اینکه حال و هوای علمدار را عوض کند  بر خلاف میل پسرش به بهانه بو دادن نخل هایش ، دکتر را به روستا برد  . روستائیان وقتی دکتر را دیدند  استقبال شایانی از او کردند . نمی دانید چه همهمه  ای در روستا به راه افتاده بود .روستائیان فوری  ساز و دهل آوردند . زن ها دستمال بازی می کردند  . هم ولایتی هایش گوسفندی جلوی پایش برای سلامتی دکتر قربانی کردند . *« آن زمان عادت های زشت شهری هنوز به روستا نرسیده بود و فرهنگ روستا آلوده به تجدد شهرنشینی نشده بود »*
روستائیان  دکتر را غرق بوسه کردند و از علمدار خواهش کردندکه مطبش را به روستا منتقل کند.  علمدار با خواهش و التماس قبول کرد . روستائیان برای علمدار مطب ساختند و  دوباره  شد همان آش و همان کاسه . اهالی روستا به احترام دکتر کارهای *بو دادن ، سم پاشی ، پنگ و پیش ، شلواره زدن و ،،، نخل های باغ پدرش را بعهده گرفتند* .علمدار در روستای خودشان و روستاهای اطراف  درآمد خوبی داشت .خیلی بیشتر از دکترهای درون شهری .        شاید باور نکنید  بعضی افراد از شهرستان به روستا می رفتند تا تحت نظر دکتر علمدار باشند .            علمدار نسخه هم می نوشت  البته مهر نداشت . آن موقع از تامین اجتماعی خبری نبود .                  دکتر در  بهترین منطقه شهر یکی از زیبا ترین خانه های شهری را ساخت و در آن همراه پدر و مادرش زندگی می کرد .            سال ها بعد ......
پسر علمدار  پزشک شد اما به پای پدر نمی رسید .
انتخابات شورای شهر آغاز شد .علمدار یکی از فامیل هایش که کور سوادی داشت  به عنوان نماینده ی شورا معرفی کرد.             *در محل ستاد تمام روستائیان و بیمارهای دکتر جمع شدند ، سرنا می زدند ، مهتر می نواخت  و مردان روستایی چوب بازی می کردند* . به جرأت می گویم تمامی ستادهای انتخابات یک طرف ، ستاد علمدار طرف دیگر .       دکتر در آستانه در ورودی به استقبال مردم ایستاده بود . تمامی هزینه های تبلیغات را به عهده گرفته بود. اولین بار بود که علمدار پا به دنیای سیاست می گذاشت . نماینده علمدار با بیشترین آرا از صندوق برنده شد . *مردم برای مشکلاتشان در شورا به علمدار مراجعه می کردند*  . الحق  دکتر با روی خوش مردم را می پذیرفت و مشکل گشای اکثر مردم شده بود . در تمام ادوار شورا نماینده علمدار انتخاب می شد و پاسخگوی مردم عامی و روستائیان بود .
علمدار به شورا قانع نبود و تمام افکارش را متمرکز کرده بود تا نماینده ای به مجلس بفرستد اما متاسفانه   برای بار دوم  از نظر مغزی مشکل پیدا کرد . دکتر ها می گفتند در اثر پرکاری مغزش می باشد  ، او را به روستا ببرید و فقط به کار کشاورزی و دامداری بپردازد تا مغزش استراحت کند . اکنون سه هفته است کشاورزی می کند و یک هفته به کارهایش ! درون شهر رسیدگی می کند . 
پایان.             🌿 

باتشکرازویراستاری دوست عزیزم
      *پرویز شهیدزاده*
  
  مسعود ایرانی  ✍  🌺