عروس مادرم (قسمت سیزدهم )

 

عروس مادرم
       قسمت سیزدهم 

.........مادرم هم آهنگ می کردم  چون مادرم را خوب می شناختم و *می دانستم که مادر تحسینم می  کند و می گوید الحق که تو پسر خودمی* البته که مینای تک فرزند و خانه ی بر خیابان اصلی از مهری یک ثلث خانه آن هم توی خیابان فرعی بهتر است .

در خودم احساس غرور می کردم  آنقدر برای زود رسیدن به خانه و دادن اطلاعات جدید به مادرم عجله کردم و تند راندم که نزدیک بود عابر پیاده ای را  زیر بگیرم ، ماشین را روبروی خانه پارک کردم !  حتی در ماشین را قفل نکردم و  به سمت در حیاط دویدم ، در را که باز کردم مادر و پرستو توی دالون خونه نشسته بودند  وقتی مادرم را در جریان کار هایم  گذاشتم و نظرش را خواستم ! بر خلاف انتظارم مادر بقدری عصبانی شد که روبروی پرستو خجالتم داد و سرم داد کشید

 *حبیب ی معلومن سه خوت*چه غلطی مو کنه** ؟ کی بتو همچین اجازه ای داده است ؟

تو فکر می کنی من مینا و شوهر بی کتا  را نمی شناسم ؟ اگر خودت برای خودت تصمیم می گیری ، *تو را به خیر و ما را  بسلامت خوش آمدی ..*
و بعد هم با لحن تمسخر آمیزی با خودش زمزمه کرد *می تم مینا اسنم**، *په ای موتونه به ره اسو* *
 از حرکات مادرم تعجب کردم به خاطر اینکه جو را عوض کنم با لحن مهربانی گفتم . 
*(دادا  جونی سی چه ؟ ببخشی هه !  وم بو*بدونم سی چه*مخالفی یه)*
 مادر جان آخه چرا ؟ ببخشید اما می شود بگویی دلیل مخالفتت با مینا چیست ؟ مادر که هنوز از عصبانیتش کاسته نشده بود  در حالی که به پرستو نگاه می کرد برایم این شعر را با ضرب آهنگ مخصوص خودش خواند 

*آ حبیب الله*
 *حرفی زدم به معنی*
 *گرنخری می فهمی* 

راستش من که نتوانستم درک کنم منظور مادر چیست ، اما این را می دانستم که مادر هیچ رقم از حرفی که می زند کوتاه نمی آید . منبعد شبها پدرم و محمد یا در خانه ی ما یا در خانه ی محمد جلسه می گرفتند منقل می گذاشتند  دل قلوه و جگر کباب  می کردند ، همراهش عرق می خورند سیگار و در آخر برنامه  با وافور پدر تریاک دود می کردند ، بودن یا نبودن حبیب  برایشان اهمیتی نداشت .

 اما مادر ماموریت مرا اینگونه تعیین کرده بود *بیرون بردن نامزدم عصرها در خیابان و خرید انواع و اقسام اغذیه و اشرابه برای مهری البته با پول خودشان همراه با بیشترین احترام و حرفهای عاشقانه و دلبردن من از مهری* .

 راستش را بخواهی خیلی هم ماموریت بدی نبود ، اگر چه پیش مادرم تظاهر می کردم که خسته شده ام چرا زودتر تکلیف مرا روشن نمی کنید ؟
 مادر نگاهم می کرد و لبخندی می زد .. حبیب کلی* !!! خوته* ، من تو را از خودت هم بهتر می شناسم . 
یک ماهی از جریان نامزدی می گذشت  *طوری مهری که مهر مادری ندیده بود به من و مادرم وابسته شده  که ، اگر برای بیرون بردنش یک دقیقه تأخیر می کردم مهری می آمد و توی در حیاط می ایستاد* من کارم را خوب بلد بود و فرامین مادر را بدرستی و مرحله ای به اجرا می گذاشتم . 
عصر چایم را که می خوردم و طبق معمول می خواستم دنبال مهری بروم ، مادر صدایم زد .

 *حبیب الله دا امروز که رفتی ماموریت جدید تو این هست که باید بین محمد و مینا نامزدش را به هم می زنی ؟*

 : مادر من که یک ماه پیش می خواستم بین آنها را به هم بزنم و مینا را برای خودم بگیرم خودت مانع شدی ، *اما خدا را شکر به موقع متوجه شدی مادر* اصلا"نگران نباش چون هنوز هم دور نشده ؟

مادرم چشمهایش را تنگ کرد کی به تو گفته من می خواهم تو بین محمد و مینا را به هم به زنی و مینا را جایگزین مهری کنی *من فقط به تو گفتم بین مینا و محمد را خراب کن ...*

: مادر اولا" این کار چه استفاده ای برای من داره ؟ دوما" این کار گناه داره ، *من باید بدانم هدف تو از بهم زدن بین این دو پرنده ی عاشق چیست ؟* مادر عصبانی شد و نگاه تحقیر آمیزی به من انداخت !!
 *حبیب فکر نمی کردم تا این اندازه خنگ باشی ! آخه فکر کردی مادرت مغز خر خورده که هر روز پول خوشگذارانی تو و نامزدت را بدهد* . 
هدف من .......

ادامه دارد

مسعود ایرانی  

*
کلی/کلک
خوته/خودتی
سه خوت/برای خودت
مو کنه / می کنی
می تم/می خواهم
اسنم/بگیرم
په ای موتونه بره اسو/
پس اگر می توانی برو بگیر
وم بو / می شود
سی چه/برای 

عروس مادرم(قسمت دوازدهم )

 

«عروس مادر»


        قسمت دوازدهم

-: آقا محمد پدر مینا کارش چیه ؟ مینا چند خواهر و برادر دارد ؟ 
سئوال هایی که برای خواستگاری  ملکه ی ذهنم شده بود و  محمد کم رو .....

-:شاه داماد خانه ی مینا در آخر کوچه ی بن بست هست پدر مینا پشت خانه اش توی خیابون بعدی دوسه دهنه ی مغازه داره ، پشت مغازه ها خانه ای درست کرده برای دوستان   عشایرش که از  سرحدات می آیند و پشت خانه ی عشایری (لری) خانه ی خودش هست . همیشه از پشت مغازه به خانه شان می رود و از کوچه رفت و آمد نمی کند .
  کارش معامله با عشایر ه ؛ خرید و فروش روغن و عسل . گوسفند هم دارد که به صورت نیمه ای  دست عشایری هاست . همه گونه معامله ای می کند از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد. تابستان ها  یکی دو بار از گاراژ *مژده مورک* پیکاب دربست می کند و اجناسی مثل شکر، قند، چای و ...  به سرحد می برد و آنجا معامله ی پایاپای می کند و محصولات آنها را از سرحد می آورد و در مغازه اش میفروشد .  محمد کمی مکث کرد بعد لبخند ملیحی زد و ادامه داد .
 داماد جان بین خودمان باشد گاهی به جای پول از عشایری ها تریاک می گیرد و یواشکی در مغازه می فروشد . خودش اعتقاد دارد در اسلام تریاک حلال است و هیچ گناهی ندارد.

گفتم : محمد  جان بی کتا مگر غیر از مینا  بچه ای ندارد ؟خواهر  یا برادر که تو حمایتش می کردی ؟ محمد که کمی مست کرده بود پاسخش خیر بود .

دیگر سئوالاتم از محمد تمام شده بود و چون می خواستم  محمد برود ساکت شدم . 
محمد وقتی سکوت مرا دید تشکر کرد و اجازه مرخصی گرفت .
 -:داماد  اگر اجازه بدهید من باید به خانه بروم ، مهری تنهاست .

 مادر با توجه به پا دردش بالای پشت بام آمد انگاری روی آخرین پله فالگوش ایستاده بود و حرف های من و محمد را گوش می کرد . محمد با دیدن مادر دوباره سلام کرد، مادر روی حلب بیست لیتری جای روغن خالی ماشین پدر که استوانه ای بود نشست و شروع کرد به شوخی کردن با محمد . انگاری  سال هاست که او را می شناسد . مادر در طنز گفتن بی نظیر بود ..و بین صحبت هایش به محمد قول داد که من برای مینا مادری می کنم و نمی‌گذارم حبیب الله  از گل نازک‌تر به او بگوید .حرف های مادر تمامی نداشت .
 برای اینکه غائله را ختم کنم ... میان حرف مادر پریدم ، مادر شب است و دیر وقت دخترت مهری تنهاست محمد داشت به خانه شان می رفت که شما آمدید .
محمد از جایش بلند شد و از مادر هم تشکر کرد و اجازه رفتن خواست .
 
 مادر بلافاصله به من دستور داد . *حبیب الله  دا په به ، په  به بره آ ممد برسون تا دم در خونه شو که حالی نه خوبی*

 (مادر بلند شو ، بلند شو محمد را برسان تا در خانه شان  که حالش مناسب نیست . )
محمد قبول نمی‌کرد اما با اصرار مادر سوار ماشینش کردم و او را روبروی خانه شان پیاده کردم .

 در برگشت حرف های محمد را بالا پایین می کردم با خودم فکر کردم حبیب الله ی خدا زده ! چرا مینا و محمد ؟؟ فردا صبح جهت صحت حرف های محمد یک ساعتی برای دیدن مغازه ی پدر مینا  از اداره مرخصی  گرفتم  هر چند نود و نه در صد مطمئن بودم که محمد حقیقت را گفته چون محمد بلد نبود نقش بازی کند و دروغ بگوید ، *بعضی ها عادت ندارند و نمی توانند دروغ بگویند* (بر عکس خود من)  درست یا غلط قضاوتش با خودتان  اما نمی شد یک در صد را صفر حساب کرد.
  به دیدن مغازه ی پدر مینا رفتم و متوجه شدم محمد از هزار یکی را هم نگفته بود .
 تصمیم  گرفتم *نامزدی مهری را به هم بزنم و مینا را برای خودم  عقد کنم* چرا که از هر نظری مینا از مهری سرتر بود و برای این کار  باید با ....

ادامه دارد..............

مسعود ایرانی               🖊️

 

عروس  مادرم  (قسمت یازدهم )

 

«عروس مادر»

            قسمت یازدهم

-:آقا حبیب الله ! من توی کوچه همیشه هوای مینا را داشتم .  اوایل به خاطر رشوه هایی که از بی کتا می گرفتم .
 اما به مرور زمان مینا و دیدنش برایم عادت شد ، با توجه به اینکه  آن زمان از عشق و علاقه ی بین جنس های مخالف اطلاعی نداشتم . مینا که چهره ی زردی داشت با بدنی  استخوانی که بقول همشهری ها از روی *نفنوفش** می شد *لیت هایش**  را بشماری با صورتی لاغر و دماغی گنده که وقتی می خندید، دهانش تا نزدیک لاله های گوشش باز می شد .

اما اگر یک روز  او را نمی دیدم نگرانش می شدم !!! 'از نظر من مینا چهره‌اش نسبتاً قابل قبول و دوست داشتنی بود'  .
من سه سال از مینا و مهری بزرگتر بودم . بی کتا گاهی هم *شیرینی سه تایی  . نون بخسان . چقی زران . شیرینی هایی که آن زمان مد بود* و تخمه ی آفتاب  پرست  از مغازه ی شوهرش می آورد و به دخترش می داد . 
مینا کوچولو که یک جورهایی خودش را به من مدیون احساس می کرد از سهم خودش به من هم می داد . من هم هر آنچه از او می گرفتم نصفش را  خودم می خوردم و نصفه ی  دیگرش را به  مهری می دادم .
مهری تعجب می کرد که  چرا  مینا حتی یک بار از شیرینی سه تایی ها  یک دونه اش را به دوست *(جونک جونی اش )** یعنی خود مهری  نمی دهد .

سال های ابتدایی گذشت من به دبیرستان  رفتم  مهری و مینا به مدرسه راهنمایی که در چند قدمی دبیرستان ما بود آمدند .

 ظهر همزمان تعطیل می شدیم مینا و مهری بعداز خارج شدن از مدرسه منتظر می ماندند تا من از دبیرستان خارج شوم .  مینا نصف سهمیه تغذیه‌ خودش را نگه می‌داشت و به من می داد اما مهری تغذیه مال خودش بود.

 دوستانم که همراه و با هم از دبیرستان به خانه می رفتیم به من می خندیدند و می گفتند:

 *محمد این دختره ی گنده دماغ می خواهد خرت کنه* .
  مینا قیافه ای نداشت اصلا"  سن و سالش به این حرف ها نمی خورد . با بزرگ شدن و بالا رفتن سن بچه ها به دلیل اختلاف سلیقه و فرهنگ ، جنس های مخالف مخصوصا  پسرها و دخترها طبق آیین و سنت دیرینه ی پدرانمان و رسم و رسوم شهرمان    از هم فاصله می گرفتند .
*سنت قوانین نانوشته ایست که احدی نمی تواند این قوانین را  نادیده بگیرد* 
در سال های آخر دبیرستانم مهری و مینا به دبیرستان رفتند .
... شاید باور نکنی اما به مرور زمان مینا معروف به *مینا دماغ* صورتش گوشت گرفت رنگ پوستش عوض شد تا جایی که در زیبایی از  مهری سبقت گرفت ،به طوری که گاهی احساس می کردم مهری به مینا حسودی می کند اما به هر صورت دوست های زمان کودکی بودند و *وقتی مهری احساس کرد من و مینا به هم علاقه مندیم ، این حس  حسادت در مهری بی رنگ و از میان برداشته و دوستی شان به همان دوران کودکی برگشت*
مینا و مهری دوران سپاه دانش هم با هم بودند . *مهری با توجه به این که من بیکار بودم چندین بار پیشنهاد داد که من مینا را عقد کنم البته با توافق مینا ..* اما  مهری   در اولویتم بود و به خواهرم فهماندم  که تا تو عقد نکرده ای من این کار را نمی کنم .
 هر زمانی که تو مهری را عقد ثبتی کنی من بلافاصله مینا را عقد خواهم کرد ،

ادامه  دارد...............

*
نفنوف / پیراهنی که تقریباً شباهت به لباس های دوره ی قاجار داشت .

لیت /استخوانهای دنده قفسه ی سینه
جونک جونی / خیلی صمیمی


مسعود ایرانی         🖊️

 

عروس مادرم (قسمت دهم )

 

«عروس مادر»

            قسمت دهم

-:حبیب الله مگه دیوونه شدی !! مهری هنوز نه به باره و نه به داره ، چرا این قدر عرق توی شکم بچه ی مردم می کنی گناه داره ، اصلاً عرق داریم  اما به تو نمی دهم ، من جنس تو را خوب می شناسم  مگر محمد خودش به من  اجازه بدهد . مادر اما ،،، به پرستو اشاره کردم  پرستو بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت توی حیاط . تند پله های پشت بام را دوتا یکی کردم محمد آرام  روی پشت بام نشسته بود و سیگار می کشید صدایش زدم  محمد مادرم با تو کار داره . 
*بیچاره محمد از همه جا بی خبر تعجب کرد .             -:با من؟* بله 
                            
 محمد  همراه من از پله ها پایین آمد . مادرم گفت:
 محمدآقا !حبیب الله راست میگه تو عرق خواستی ؟ *محمد کم رو  اصلا خجالت می کشید که جواب مادر را بدهد* .

 ساکت ماند و من هم از فرصت استفاده کردم  محمد برو رو پشت بام من الان میام .
نیم عرق  را از مادر گرفتم و دوباره به محمد عرق خوراندم  . عرق خورهای قدیمی می دانند  بعد از خوردن عرق تا از جایت تکان نخورده ای مشروب روی بدنت خیلی تاثیر ندارد  اما ! محمد با پایین و بالا رفتن از پله ها کارش ساخته بود ، به اندازه‌ای به  محمد خوراندم که بتوانم قفل زبانش را بشکنم و موفق هم شدم . محمد سیگاری روشن کرد و شروع کرد به تعریف کردن . 

-: حبیب الله من خوب بچگی ام را بیاد نمی آورم فقط شبح  کم رنگی از چهره های پدر و مادرم در خاطره ام مانده ، گاهی می نشینم و به عکس شان نگاه می کنم اما حتی با دیدن عکس هم نمی توانم  قیافه هایشان را  به خاطر بیاورم ! پدر و مادر ؛ من و خواهر یک ساله ام بی کتا بوده و هست  بی کتا هوای من و خواهرم را از مینا تک فرزندش  بیشتر  داشت  شایدم تظاهر می کرد نمی دانم ، کلا بی کتا با من و خواهرم  سه بچه داشت .

 مرحوم پدرم کارمند بود حقوق پدرم را با واسطه توانستیم بگیریم که آن هم یکی از فامیل های دور قیم ما شد و کل حقوق را به بی کتا وکالت داد . شوهر بی کتا بازاری است و  خیلی مهربان . در دوران  کودکی هیچ وقت نگذاشت خواهرم و حتی خود من احساس بی پدری بکنیم  و کلا ما مدیون این خانواده هستم و بی کتا را به جای مادر نداشته ام دوست دارم .

به خاطر اینکه راه فراری از گفتن حقیقت برای محمدبگذارم گفتم محمد جان من قصد دخالت توی مسائل شخصی تو را ندارم  شاید خودت متوجه نشدی  اما دیروز که به خانه ی شما آمدم  احساس کردم دختر بی کتا خیلی تو را می خواهد . آیا حدسم درست است ؟
*محمد  تا الان در مورد دختر بی کتا سکوت  اختیار  کرده بود اما انگاری که الکل کار خودش را خوب انجام داده بود*  این بار از مینا صحبت کرد . دختر بی کتا ....

-:آقا حبیب من با مینا دختر بی کتا بزرگ شده ام  توی کوچه ی بن بست ما دختر و پسرها ی هم محلی با هم بازی می کردیم  مینا  چون دختر ساکتی بود ، بچه ها کتکش می زدند آخه دیواری کوتاه تر از دیوار مینا پیدا نمی شد . 

مینا گریه می کرد و حین گریه آب دماغش را بالا می کشید . یکی از دلایل کتک خوردنش همین بود طوری حین گریه با صدای مخصوصی *مفش یا همان (آب دماغ) را بالا می کشید  که همه بچه ها می خندیدند . گاهی هم آب دماغ ش آنقدر زیاد می شد که با پایین نف نوف (پیراهن های قدیمی زنانه ) پاکش می کرد . بیشتر موقع ها پیراهنش به آب دماغ آذین بسته بود  اما هیچپوقت به مادرش از بچه ها شکایت نکرد* 
محمد که انگاری داشت صحنه ی کوچه را در ذهنش باز سازی می کرد لبخندی زد و ادامه داد .......
 راستش من خودم هم او را می زدم در نهایت مادرش متوجه شد و به خاطر اینکه تک  دخترش را توی کوچه اذیت نکنند به من رشوه می داد . از بامیه گرفته تا سرتا سری* و شیره ای ها*.
محمد لحظاتی ساکت شد و چشم به آسمان شب دوخت . به آسمان نگاه کردم تک ستاره ای در دوردستها بود و  نیم هلال  مهتاب در شب  آسمان تاریک  را و حتی روی پشت بام را تا حدی روشن می کرد و آن تک ستاره ی پر نور  شاید چهل یا پنحاه متری از  هلال ماه فاصله داشت .
محمد سرش را پایین آورد سیگاری روشن کرد و پک عمیقی به سیگارش زد و دنباله حرفش را گرفت .

ادامه دارد..............

*
سرتاسری و شیره ای ها شیرینی محلی بهبهان است که معمولاً در تابستان بچه ها  سینی بدست توی کوچه ها می چرخیدند و می فروختند.

باتشکر از ویرایش دوست عزیزم
آقای پرویز شهیدزاده

مسعود ایرانی           ✒️

عروس مادرم(قسمت نهم )

 

« عروس مادرم »


             قسمت نهم


من مهری را به اندازه ی تخم چشمم دوست دارم ، چرا که تنها کسی است که توی این دنیا دارم  . *حبیب الله تو را هم دوست دارم ، چون شوهر مهری هستی* . 

به خاطر اینکه موضوع را عوض کنم و مهمانی هم برایم هزینه ی زیادی  نداشته باشد گفتم :

 محمد حاضری بریم خونه ی ما  روی پشت بام خانه خیلی با صفاست ! البته اگر مادر اجازه بدهد .   به طرف خانه رفتم ، می دانستم پدر الان حرکت کرده و شب  در خانه نیست . روبروی خانه ایستادم ، محمد توی ماشین نشسته بود .                      - : محمد چند لحظه صبر کن  زود بر می گردم .
 *شاه داماد عزیز میروی از مادرت اجازه بگیری و  قاه قاه خندید اصلاً بیا بریم خونه ی خودمون  آنجا مشکلی نیست* 

اما به خاطر اینکه تنها باشیم از محمد خواستم صبر کند . پیش مادرم رفتم .                            -:مادر برادر مهری مهمان من است ؛ اشکالی نداره برویم روی پشت بام بشینیم ؟ اگه اشکال نداره برم کمی خرت و پرت بگیرم و بر گردم . می ترسیدم مادر اجازه ندهد و داد و بیداد راه بیندازد...
 اما تعجب کردم و  باورم نشد چرا که بر خلاف انتظارم  مادر چشمانش را تنگ کرد به صورتم خیره شد !!!
-:حبیب الله  چرا خرت و پرت ؟ محمد اولین باره میاد خونه ی ما ،  تو باید جلوی برادر زنت رو  سفیدی کنی ، پدرت دل و قلوه گرفته . 
پدرم راننده بود بیشتر شب ها تنهایی بالای پشت بام می رفت گاهی هم مادر همراهیش می کرد منقل می گذاشت کباب درست می کرد، کباب می خورد با عرق تگری .
 مادر عصرها بطر عرق پدر را در دله ی حلبی می گذاشت یخ خورد می کرد تا گردن بطری را توی یخ می گذاشت تا برای شب آماده باشد ..چون پدر معتقد بود یخچال عرق را خوب سرد نمی کند .پدر بعد از سیر  خوردن عرقش و کیفور شدن نوبت به کشیدن تریاکش می رسید کیف دستی  تریاکش را باز می کرد زغال آماده هم بود ! چند بست جانانه روی حقه وافور ناصرالدین شاهی اش می گذاشت و آبش می کرد  بعد از نعشگی هم گرام تیپازش را روشن می کرد با دقت صفحه ی گرامش را با پارچه نرمی تمیز می کرد که مبادا پیکابش* خراب شود . غیر از من ، مادر و گاهی پرستو ، احدی از غریب گرفته تا فامیل آشنا و درجه یک اجازه نداشت بالای پشت بام بیاید حتی برادران کوچکتر خودم . راستش من باور نمی کردم مادربه این راحتی اجازه بدهد .

 *من خیلی کنجکاو بودم  بدانم مادرم چه برنامه ای برای عروس خودش در نظر گرفته !! اما خواندن فکر مادر به این آسانی ها نبود*

 مردم تصور می کردند مادرم زن صاف و ساده ای ست  چون هر کسی هر چیزی می گفت راست یا دروغ ، وانمود می کرد باورش شده . 
محمد انگاری خجالت می کشید با سری پایین به مادرم که توی دالان ایستاده بود سلام کرد و مثل برق از پله ها بالا رفت زیر پایی و چند متکا را از بون بونک* برداشتم و  با کمک محمد روی بام انداختیم منقل را از توی راه پله برداشتم زغال ریختم کمی نفت و آتش ، روشن شد .
 مادر ماست  ! سیخ و دل و قلوه های پدر را به ما تحویل داد و رفت  .....
 بخورید ؛ بخورید نوش جونتون .
من عرق نمی خوردم سیگاری هم نبودم ،  گاهی یکی دو آبجو می خوردم  اما سه آبجو سفارش دادم چون اطلاعاتی را که از محمد می خواستم بگیریم با عرق بدون آبجو امکان نداشت  و فقط به خاطر قاطی کردن با عرق و خوراندن به محمد سه آبجو سفارش داده بودم .
 دل و قلوه خیلی دود و بو ندارد  اما خوشمزه ترین خوراکی با عرق اول کله پاچه  دوم  جگر و دل و قلوه ی بره  است که نایاب است اما پدر مرتب می خرید .
 انگاری با قصاب قرارداد بسته بود . البته نباید از دنبلان هم غافل شد عرق با سیرماست و دل قلوه  روی پشت بام . *باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود . نیم عرق محمد تمام شد* . 
افرادی که مشروب می خورند وقتی به دهانشان مزه کرد می توانند دو یا سه برابر ظرفیت شان بخورند . اما گاهی هم بر عکس می شود و با خوردن یک استکان استفراغ می کنند .
 من دو بطر آبجو را نم نم خوردم و منتظر ماندم . محمد بعد از تمام شدن نیم عرقش سیگاری روشن کرد و به آسمان خیره شد پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را بیرون داد !!!  *حبیب الله دستت درد نکنه  واقعا" چسبید کاشکی بیشتر عرق می گرفتیم* .

  : محمد جان اگه دوست داری بیا این آبجو را بخور من ظرفیتم تکمیله و آنقدر اصرار کردم که محمد در شیشه آبجور را توی دهانش گذاشت و بدون نفس خوردن شیشه را خالی کرد و دوباره سیگار روشن کرد .

 *بزم عرق خورها بزم صداقت است و راستش من عرق خور نبودم و صداقتی هم در کارم نبود  فقط ادای عرق خورها را در می آوردم بطوری که محمد هم باورش شده بود*
 وقتی احساس کردم محمد کمی مست شده شروع کردم ......                        -:محمد جان مگه تو نمی خواهی زن بگیری؟ تمام دخترها آرزو دارند شوهری مثل تو داشته باشند  تو هنوز جوانی و پر  انرژی , خونه که اصل کاری هست داری بقیه ش آسونه ..
اما محمد فقط لبخندی زد ؛ -:بی خیال حبیب الله  !
انگاری محمد عرق خور حرفه ای بود و من او را دست کم گرفته بودم  برای بار دوم هم حوصله نداشتم برنامه ریزی کنم  .  
محمد جان :اگه باز هم میخوری برات بیارم . *شاه داماد نمی خواهم زحمت بدم* 
 محمد را به حال خود گذاشتم . از پشت بام پایین آمدم  مادرم و پرستو توی دالان زیر تک چراغ کم سویی که توی دالان روشن بود  نشسته بودند و سبزی پاک می کردند. مادر را صدا زدم .  
 -:مادر عرق توی خونه داریم ؟ 

ادامه دارد..............

مسعود ایرانی       🖊️

(خورشیدپنهو ) قسمت شانزده   

چ

(خورشید ِ پَنهو)

بخش شانزدهم 

رُخساره ی  (داستان بانو) در نگرم همی افتاده بود که هیچ پاسخی نمی داد و به این وارونه زن خواهی ام بسی می تاخت و افسوس می خورد.در همین اندیشه ژرف شده بودم که بانگ ِ (بی ماهتاب ) مرا به خود آورد.
--بندیر ِ چاشت ات  هستم تا چه مرا میهمان می کنی ای مرد ٍ خوشروی  خوراسانی؟.و باز با آن خنده ی نمکین اش همه ی اندیشه های دلسرد کننده ام را  واخورد و فرونشاند ...
گفتم‌:  میدان ِ اشتر فروشان ِ ارگان پر است از دل و جگرفروشهای  ِکپرنشین، بوی گوشت و دل و جگر،در این رهگذر هر روز مرا  مست و دیوانه ام می کند. جخ امروز را دل نمی خوریم و تنها جگر می ستانیم تا دلی نسوزد،(و خندیدم تا بداند خوش سخن ام و کمی هم برایش مهرنمایی کنم )  پس گوشت ٍ بریان و چرب گوسفند بخوریم و توی کپری خنک گپ بزنیم.
(بی ماهتاب)گفت:به به چه خوب! انگار که به  کودکی ام بازگشته ام.با پدرم چندین بار به این دُکانک های چوبی و کپرک  های خنک آمده بودم...
بسیار مرا شادمان کردی مرد خوراسانی.
آری رفتیم ، نشستیم در یکی از آن کپرک های خوشگوار که با پیش ِ مو* پوشانیده شده بود ،گپ زدیم و چاسِ  ِ ** خوبی خوریم.(بی ماهتاب )از خانواده اش همی گفت که او را اَشتاب می کنند که به زودازود در یکی از همین روزان و شبان ِ پیش  روی، شوی گزیند و مردانی را که یکی پس از دیگری به خواستاری او آمده بوده اند را نام برد و برای من اندکی هم  خودستایی و خودنمایی کرد و گران نمایاند که مرا بسیار هم خوشآیند آمد زیرا که شیرین و خوشزبان سخن می راند.نمی خواستم بیشتر از آن چیزی بگوید زینروی به ناچار از (داستان بانو) نگفتم و از اینکه مرا سوگند داده بود که زنی را به همسری نگیرم مگر با پسند و  رواداد ٍ مادر..
آن گاه ِ شیرین گذشت،پسین دلنشینی بود در مهرماه ِ ارگان و من نمی دانم چگونه به آوردگاه (پَنهو )رسیده بودم.بانگ ِ (شنبد جونویی ) مرا به خود آورد.آهای (خورشید کلاه) ِ شیدا،کجا بوده ای که مست و دَوَنگ می نمایی ؟سرخ شده ای جوان ِ هرایجانی،کمی اینسوی تر بیا ببینم چه بر دلت گذشته. نمی دانستم چه بگویم انگار که گُنگ هم شده بودم.ناگهان خنده ی (آتشک ارگانی)از پشت سر و همراهی( شنبد جونویی )با او میخکوبم کرد.
(آتشک) با خنده  گفت:امروز در بازار جگر فروش ها ،بازار دلدادگی هم گرم بود، کیست این بانوی خوشبخت که (خورشید کلاه) ِ ما را بدجور شیدا کرده !!؟ 
باید رواداد ِ پَنهو را بستانی وگرنه زن اِستُدن  را باید فراموش کنی.و با( شنبد)هر دو خندیدند.
گفتم نخست باید بگویید که این شیدایی ِ مرا از کجا می دانید ؟و از کجا مرا  پاییده اید؟ و دوییُم اینکه گرفتن  رواداد ِ (داستان بانو )از رواداد ِ پَنهو سخت تر است.. 
در کنجی خزیدم و تا شب با (پرویز شیر) که همخانه ام بود هیچ سخن نگفتم ..


این داستان پیوست دارد ....

✒حسین --مشتهی
*در ارگان به برگ درخت خرما( پیش) و درخت خرما را نیز (مو )می گویند 
**ناهار به ز

خورشید پنهو(قسمت شانزده)

(خورشید ِ پَنهو)

بخش شانزدهم 

رُخساره ی  (داستان بانو) در نگرم همی افتاده بود که هیچ پاسخی نمی داد و به این وارونه زن خواهی ام بسی می تاخت و افسوس می خورد.در همین اندیشه ژرف شده بودم که بانگ ِ (بی ماهتاب ) مرا به خود آورد.
--بندیر ِ چاشت ات  هستم تا چه مرا میهمان می کنی ای مرد ٍ خوشروی  خوراسانی؟.و باز با آن خنده ی نمکین اش همه ی اندیشه های دلسرد کننده ام را  واخورد و فرونشاند ...
گفتم‌:  میدان ِ اشتر فروشان ِ ارگان پر است از دل و جگرفروشهای  ِکپرنشین، بوی گوشت و دل و جگر،در این رهگذر هر روز مرا  مست و دیوانه ام می کند. جخ امروز را دل نمی خوریم و تنها جگر می ستانیم تا دلی نسوزد،(و خندیدم تا بداند خوش سخن ام و کمی هم برایش مهرنمایی کنم )  پس گوشت ٍ بریان و چرب گوسفند بخوریم و توی کپری خنک گپ بزنیم.
(بی ماهتاب)گفت:به به چه خوب! انگار که به  کودکی ام بازگشته ام.با پدرم چندین بار به این دُکانک های چوبی و کپرک  های خنک آمده بودم...
بسیار مرا شادمان کردی مرد خوراسانی.
آری رفتیم ، نشستیم در یکی از آن کپرک های خوشگوار که با پیش ِ مو* پوشانیده شده بود ،گپ زدیم و چاسِ  ِ ** خوبی خوریم.(بی ماهتاب )از خانواده اش همی گفت که او را اَشتاب می کنند که به زودازود در یکی از همین روزان و شبان ِ پیش  روی، شوی گزیند و مردانی را که یکی پس از دیگری به خواستاری او آمده بوده اند را نام برد و برای من اندکی هم  خودستایی و خودنمایی کرد و گران نمایاند که مرا بسیار هم خوشآیند آمد زیرا که شیرین و خوشزبان سخن می راند.نمی خواستم بیشتر از آن چیزی بگوید زینروی به ناچار از (داستان بانو) نگفتم و از اینکه مرا سوگند داده بود که زنی را به همسری نگیرم مگر با پسند و  رواداد ٍ مادر..
آن گاه ِ شیرین گذشت،پسین دلنشینی بود در مهرماه ِ ارگان و من نمی دانم چگونه به آوردگاه (پَنهو )رسیده بودم.بانگ ِ (شنبد جونویی ) مرا به خود آورد.آهای (خورشید کلاه) ِ شیدا،کجا بوده ای که مست و دَوَنگ می نمایی ؟سرخ شده ای جوان ِ هرایجانی،کمی اینسوی تر بیا ببینم چه بر دلت گذشته. نمی دانستم چه بگویم انگار که گُنگ هم شده بودم.ناگهان خنده ی (آتشک ارگانی)از پشت سر و همراهی( شنبد جونویی )با او میخکوبم کرد.
(آتشک) با خنده  گفت:امروز در بازار جگر فروش ها ،بازار دلدادگی هم گرم بود، کیست این بانوی خوشبخت که (خورشید کلاه) ِ ما را بدجور شیدا کرده !!؟ 
باید رواداد ِ پَنهو را بستانی وگرنه زن اِستُدن  را باید فراموش کنی.و با( شنبد)هر دو خندیدند.
گفتم نخست باید بگویید که این شیدایی ِ مرا از کجا می دانید ؟و از کجا مرا  پاییده اید؟ و دوییُم اینکه گرفتن  رواداد ِ (داستان بانو )از رواداد ِ پَنهو سخت تر است.. 
در کنجی خزیدم و تا شب با (پرویز شیر) که همخانه ام بود هیچ سخن نگفتم ..


این داستان پیوست دارد ....

✒حسین --مشتهی
*در ارگان به برگ درخت خرما( پیش) و درخت خرما را نیز (مو )می گویند 
**ناهار به زبان ارگانی

عروس مادرم  (قسمت هشتم )

«عروس مادرم»


            قسمت هشتم

نمی دانم  امروز که می خواهم برای خرید حلقه ی نامزدی با برادر زن آینده ام به بازار بروم و مثلا" باید  خوشحال باشم ! چرا این قدر دیر از خواب بیدار شدم . 
شاید  خیلی  انگیزه ای برای ازدواج نداشتم چرا که  تازه از تأهل خارج شده  بودم و داشتم  دوران خوش مجردی را تجربه می کردم که هیچ محدودیت و مسئولیتی ندارد .

 اما مگر مادرم دست بردار است هر طوری شده می خواهد من را زن بدهد و ازدواج کنم  خودش بعد از به هم زدن نامزد ناف برم که به ماه هم نمی رسید  ، گاهی با چشمانی پر از اشک و حسرت توی چشمانم نگاه می کرد و می گفت:

 *حبیب الله دا  دلم می خه تا زنده یم دووتی پوسم ببینم*

 دلم می خواهد تا زنده هستم  عروسی پسرم را ببینم . اما هنوز تا شب خیلی وقت  برای خرید  داشتیم  . دست و صورتم را شستم و به جمع اضافه شدم . مادرم با دیدن من لبخندی زد و گفت  ؛ حبیب الله *دا بیو اوشی ولام چهی بخو* * 

 *مِه وو بٌت تو* من و پدرت نگذاشتیم برادر مهری عزیز  آقا محمد خسته شود . پسرم بعد از چای زود لباست را بپوش و با محمد برو برای خرید حلقه  .

 *حبیب الله دا خرج زیاد روی دست آقا محمد نزاری ها چون محمد فعلا" بیکاره  ، انشاالله بعد ها که مشغول به کار شد جبران می کند* .

 البته مادر قبل از خواب ، موقع خوردن ناهار تمام این سفارشات رابه من کرده بود ، اما باز هم در حضور محمد حرف هایش را تکرار کرد  .                         موقعی که می خواستیم از خانه بیرون برویم  دوباره مادر ؛ محمد را صدا زد .

 *محمد آقا  به امید خدا فردا آماده باشید  مهری و حبیب را پیش عاقد ببریم تا صیغه محرمیت شان را بخواند* 

 وقتی از خانه بیرون آمدیم تریلی کفی ماک کاوه قرمز رنگ  پدرم را  بغل خیابان پارک شده دیدم ، فاصله اش با خانه زیاد نبود  سیمان پاکتی بار زده  اما چون ظهرها هوا خیلی گرم بود  معمولا"پدر با غروب خورشید و خنک شدن هوا حرکت می کرد
 به خاطر کم شدن استهلاک لاستیک های ماشین .گاهی هم ... شب حرکت می کرد بستگی به مسیر دور و نزدیک  راهش داشت .

محمد بیش از بیست و یک سال نداشت فقط دوسال ازخواهرش بزرگتر بود ، اما مهری معلم شده بود و محمد هنوز بیکار می چرخید .

 *بر خلاف میل باطنی ام به دستور اکید مادر  حلقه ی سبک وزنی را  انتخاب کردم*
  بعد از خرید و کامل شدن  اجرای  دستورات بی چون و چرای مادر !  نوبت به خودم رسید تا بتوانم برادر عیال را بهتر شناسایی کنم .وقتی توی ماشین نشستیم  قبل از روشن کردن ماشین حلقه را توی انگشتم چرخاندم و به محمد نگاه کردم و سرم را پایین انداختم بعد  با لبخندی مصنوعی به حلقه ی توی انگشتم  نگاه کردم ...

 محمد جان انشاالله روزی خودت باشه که من و مهری بیاییم برایت حلقه ی نامزدی بخریم محمد  لبخند تلخی زد .

 _ : آقا حبیب الله کدوم خانواده ای حاضر می شوند دخترشان را به آدم بیکار یک لا قبا  و علافی مثل من بدهند ؟ من به زحمت شکم خودم  و خواهرم را پُر می کنم ، آقا حبیب اولویت اول من خواهرم است .
 خواستم از دختر بی کتا و نمایش دادن تن و بدن بلورینش  از لای چادربه محمد و نگاه های عاشقانه اش به دختر بی کتا بگویم   اما احساس کردم هنوز زود است و در موقعیت مناسب و در محیط مناسب تری *محمد را سین جیم کنم* اما چون وقت و حوصله اش را نداشتم  باید امشب هر طوری شده اطلاعاتی را که می خواهم  از محمد بگیرم و بهترین راهش الکل بود و مست کردن محمد .

 بعد از خرید حلقه راندم بطرف فلکه ی مجسمه .آقا محمد دوست داری با هم لبی تر کنیم ؟

 محمد با لبخندش مجوز را صادر کرد ! در راه با خودم فکر کردم  حبیب بدبخت این چه گهی بود خوردی الان باید بیست تومان ضرر کنی صبر می کردی ! اما بلافاصله  جرقه ای در مغزم زده شد ! 
خرج که ازکیسه مهمان بود
حاتم طایی شدن آسان بود

 وقتی روی نبش فلکه ی شهرداری  روبروی کوچه ی مرحوم حمدالله عرق فروش ایستادم : آقا محمد چه می خوری؟ 
_:  من  یک نیم 55
بیست تومان از جیبم بیرون آوردم و جلوی محمد گرفتم برای من هم سه آبجو ، آبجوی شمس بگیر .....

آقا محمد ببخشید ! من شخصا در پنجره ی حمدالله نمی روم  احتمال زیاد می دادم که محمد پول را قبول نکند .
محمد به من نگاهی انداخت :
_ :آقا حبیب الله امروز خرید با منه و شما هم مهمان من هستی  بخاطر اینکه تحقیرش کنم گفتم  : محمد جان پول من و مهری ندارد .  *محمد رنگ به  رنگ شد* .

 _:آ حبیب الله درسته من بیکارم  اما به اندازه هزینه شخصی خودم و خواهرم  کار می کنم , من تا حالا یک ریال از حقوق مهری برداشت نکرده ام . اگر مهری موقع عقد شرایط حقوق گذاشت تو مطمئن باش  پول مهری تمام و کمال در دست خودش هست . آقا حبیب فکر نکنید ما چیزی حالیمان نیست .....
 *دیدم الانه که سکه ی یک پولم می کند* . خندیدم و حالت لوطی گری بخودم گرفتم و لحن صحبتم را عوض کردم ، محمد جان ببخشید من در بست نوکرتم ..انگاری نمی شود با برادر عیالم شوخی کنم . محمد بدون اینکه حرفی بزند از ماشین پیاده شد و بطرف کوچه ی عرق فروشی رفت .انگاری کمی تند رفتم  اما مطمئن شدم محمد انسان صادقی ست و *نمی تواند دل و زبانش مثل خود من دوتا باشد و خاطر جمع شدم که حقوق مهری ' تمام و کمال توی جیب من واریز می شود* . 

محمد با پاکت کاغذی پر برگشت توی ماشین نشست حرکت کردم اما ساکت بودم  نمی دانستم چه باید بگویم ؟ با خودم فکر می کردم  چگونه گندی را که زده ام پاک کنم ، پنج دقیقه ای گذشت بی هدف در خیابان می چرخیدم  که' محمد به این سکوت مرگبار پایان داد .
گوش کن شاه داماد ...

ادامه دارد ..........‌‌.

مسعود  ایرانی.          ✒️

*  
دا بیو اوشی وولام  چهی  بخو  .
مادر بیا بشین پیش من چای بخور

عروس  مادرم(قسمت هفتم )

 

«‌عروس مادرم»

           قسمت هفتم

 مهری  آرایش ملایمی کرده بود ،  گیر موی  صورتی رنگی  روی موهای خرمایی رنگش  خودنمایی  می کرد . لبخند  ملیحی زد و  جلو نشست ، بی کتا و دخترش هم عقب ماشین نشستند . محمد تا در ماشین مادر و دختر را همراهی کرد و در نهایت با شتاب در عقب ماشین را برای بی کتا و دخترش باز کرد . وقتی مادر و دختر سوار شدند  محمد زبان بسته مثل راننده ویژه  در را بست  . انگاری بد جوری گلویش پیش دختر بی کتا گیر کرده  ' چون برای یک لحظه هم  چشم از او برنمی‌داشت .
 البته من هم تا اندازه ای از نقاط ضعف و قدرت دخترها با خبر بودم  و می دانستم چگونه مهری را به خودم وابسته کنم  چون من از وقتی چشمانم را باز کرده بودم نامزد داشتم از خود تعریف نباشه ' در این مورد کارکشته محسوب می شدم. برای مهری سنگ تمام گذاشتم .
 معمولاً توی این جور مواقع  خواهر یا مادر داماد ' عروس شان را همراهی می کنند  ، اما مادر بدلایلی مجهول  که من نمی دانستم  خودش  که نیامد هیچ ، حتی به خواهرم پرستو هم اجازه نداد که در خرید لوازم برای عروس پیشنهادی خودش  تنها خواهرم ، برادر بزرگش را همراهی کند .
 چون من از کودکی نیمه متأهل بودم تا حدودی از رسم و رسوم آگاهی داشتم . *البته به دستور اکید مادر برای مهری سنگ تمام گذاشتم* و بعد از خرید لوازمی که آن زمان مرسوم بود ، مثل حلقه و ...... با سلیقه ی خودم و با نظر مهری غیر از حلقه ، گلوبند طلا و چند دست لباس اضافه هم خریدم . مهری از خوشحالی فقط بال نداشت که پرواز کند . دختری که برای اولین بار جلوی ماشین  با فردی غیر از برادرش می نشیند و  در خیابان می چرخد احساساتش گل می کند . *اولین نشانه صورتش است که کمی سرخ گلی می شود  قطعا تپش قلب هم می گیرد* و می توان به راحتی خوشحالی و رضایت را در چهره اش دید . 
اما من همچین احساسی نداشتم چون تا یک ماه پیش پری نامزد ناف بر کرده ام را روی همین صندلی نشسته بود و او را توی شهر می چرخاندم خیلی *بی تفاوت بودم اما تظاهر به خوشحالی می کردم و من فقط  اوامر دیکته شده مادر را مو به مو به مرحله ی اجرا می گذاشتم ...*  
 در موقع برگشت !!! 
گاهی یواشکی از آینه جلوی ماشین به مسافران عقب  بی کتا و دخترش نگاه می کردم اول که سوار شدند خیلی  خوشحال بودند اما بعد از خرید آن چنانی ' احساس کردم دختر بی کتا به مهری حسودی می کند ، فکر کنم شاید  چون دختر بی کتا شوهر آینده اش را با من مقایسه می کرد .
 یادم به محمد برادر مهری و نگاهش به دختر بی کتا افتاد ، احتمالاً داشت شوهر مهری را با شوهر خودش محمد مقایسه می کرد وقتی به خانه مهری رسیدیم .
 بی کتا و دخترش از ما خدا حافظی کردند و سریع رفتند . اما من مهری را پیاده کرده تا در حیاط  همراهی اش کردم و حتی زنگ در خانه را زدم ، محمد انگاری که پشت در ایستاده  بود مثل قرقی در را باز کرد !!!! اما بی کتا و دخترش رفته بودند .
محمد تعارفم کرد اما داخل خانه نرفتم و خداحافظی  کردم وقتی توی ماشین  نشستم محمد انگاری چیزی یادش رفته باشد  به طرفم آمد . 
آقا حبیب الله وایسا ، راستی یادم رفت بهتون بگم فردا بعد از ظهر خونه باش من میام دنبالت با هم بریم حلقه بخریم . از محمد تشکر و خدا حافظی کردم . *فکر کنم دیدن دوباره ی دختر بی کتا باعث این فراموشی محمد شده بود* .
 فردا عصر وقتی از زیر زمین بالا آمدم محمد ، پدر ومادرم روی خرسک توی دالون نشسته بودند چای می خوردند، مادر که طبع شوخی هم داشت و به قول معروف بُو* *مرده را خنده می آورد و در این کار هم تخصص داشت*

 می گفت و بقیه می خندیدند . محمد طوری می خندید که دست روی شکمش گذاشته بود و اشک از چشمانش می آمد .

ادامه دارد......‌‌‌‌.......

*
      بُو / پدر

مسعود  ایرانی  

خورشید پنهو (قسمت پانزدهم )

 

(خورشید ٍ پَنهو)

بخش پانزدهم 

هنگامه ی بی مانندی بود و بسیار مرا در درون خود بی دست و پا افکنده بود.از سویی( بی ماهتاب )را خواستنی و دلخواه ام می پنداشتم و در دل آرزویش را داشتم و از سویی دیگر  این واخواست و این خواستگاری وارونه بسیار مرا  گیج و منگ نمود.در دلم دوست تر   می داشتم که او را پس از بارها و بارها خواستن و بارها پاسخ رد شنیدن بدست بیاورم و نه اینچنین به زودی و  آسانی.
جخ اینچنین خواستگاری را در هیچ داستانی از هیچ کوی و برزنی نشنیده بودم.
(بی ماهتاب )انگار که از درونم آگاه باشد زبان گشود 
--باور کن چاره ای برایم نمانده بود،نمی دانم از سرای مان تا دکان شما چگونه راه پیمودم،تو را انگار که پرورگار بر سر راه ٍ منٍ بیراه گذاشته ، از روز نخست با تو درد ٍ دل کرده ام و اکنون که هستی و کنارم ایستاده ای، باش و مردی کن برایم.در ارگان ِ ما هیچ دُختی  را به بیگانه ها نمی دهند و هیچ زنی چون من وارونه به خواستگاری مردی ، آنهم بیگانه چون تو نمی رود .خداوندگار ِ من و تو شاید چنین خواسته ،نمی دانم ،جخ چیزی که اکنون راستین است، آمدن ٍ من و این درخواست ٍ زندگانی کنار مردی است که دلم نیز او را پسندیده است.
---مرا شگفتی و شور فرا گرفته( بی ماهتاب ) زبانم بندآمده ،خج من نیز تو را از همان روز نخست در دل ستوده ام و آفرین ها گفته ام ، شیرزنی و زیبایی ات در کنار هم مرا پسند است . با جان و دل این خواست تو را پذیرا هستم و زینهار خداوندگار نیز از دلم آگاه است،بدرستی که  او کان ِ همه ی خوبی هاست  اکنون مرا ، گاه بده چون باید از فرمانده ام دستوری بگیرم و روابدارم تا بی گاه و ناروا نشوم چرا که تا کنون مرا چشم داشته اند..اکنون که آمدنت هموار شده با من چاشت می خوری؟
---می بینم که شور ِ تو از من نیز بیشتر است پسر خوراسانی؟پیداست که مرا به دیده ی خریداری نگریسته ای.برویم تا چاشت را از یاد نبرده ای .
و خندید  و خندید،از آن خنده هایی  که جخ ستون را می رُمباند*،چه رسد به من ِ آوار شده..
ناگهان چیزی یادم افتاد که نمک خند ِ (بی ماهتاب) را آنی برایم  کمرنگ و بی مزه کرد. با خودم گفتم : (خورشیدک کلاه)گیرم که  دستوری و رواداد ِ (پَنهو) را زود  ستاندی ، جخ پیمان و قرار (داستان بانو) را چه می کنی.مگر مادر نگفته بود که هیچ زنی نخواهی ستاند مگر آنکه( داستان بانو)ی مادر را رواداد باشد؟ (داستان بانو)را از کجا و چگونه به این دیار آبستن ِ آشوب بیاورم ؟ 
چگونه کاروانی را بسی کنم تا مادر را از (هرایجان) ِ دور به این آشوبخانه بیاورد و جخ این زن ِ شوی مرده را به  من رواداد بدهد؟ 


این داستان پیوست دارد ....


*فرو ریختن ،ریزش ساختمان یا کوه 

✒حسین ---مشتهی

خودشیدپنو (قسمت چهاردهم )

 

(خورشید ِ پَنهو)

بخش چهاردهم 
بانگ هماهنگ نمدمال ها داشت دورتر و دورتر می شد واین نشانه ی دورشدن و بیرون رفتن من و آتشک از بازار نمدمال ها بود.از بازار شمشیرگر ها نیز گذشتیم و کم کم به دکان بُنَکداری خودمان می رسیدیم،(آتشک ارگانی)مرا تنها گذاشت و برای سرکشی به دیگر پنهانان بازار رفت..
به دکان رسیدم (پرویز شیر) و( آبیار) بندیرم بودند،همینکه مرا دیدند گفتند مهمان داری (خورشیدکلاه)با شگفتی گفتم: مهمان؟ کیست؟ و آن دو با کمی لبخند گفتند بانو (بی ماهتاب) است.
بی درنگ به انبار پشت دکان رفتم، (بی ماهتاب ) بر روی کنده ی خشکیده درخت کُنار نشسته بود، پیاله ای پر از شربت زرپران در دست داشت و بندیر من بود.در دلم گفتم خوب شد که این کُنده را بیرون نیانداختم،بارها بود که می خواستم آن را بیرون بیاندازم.در بهترین زمان بدرد خورد با خود  گفتم دیگر هرگز آن را بیرون نمی اندازم، چه خوب و به گاه بدرد خورد.نمی دانستم چه بگویم،دست و پایم را گم کرده بودم  ناگاه با خوش آمدی و شادآمدی آغاز کردم چشم های او را می پاییدم لبخند نمکین اش را جویا شدم.آمده بود به سپاسگزاری و مهرداری ام. شربت را که  نوشید، نگاهش را از من گرفت،به بهانه ی نگریستن به  در و دیوار انبارگاه.
جامه و تنبان سه رنگ ارگانی اش او را بسیار زیبا و خواستنی کرده بود.نمی دانستم چه بگویم و از کجا بگویم که بیراه نگفته باشم و او را با خود همدل و همراه کنم،جخ او خود لب به سخن گشود: نام ِ خدا دکان پر و پیمانی داری (خورشیدکلاه هرایجانی) امید به خدا برایت رنگ  بگیرد و پر سودا باشی جوانمرد،بسیار دوست تر می داشتم پیش و پیشتر بیایم  و سپاسگزاری کنم ، جخ شتابم را، هراس از آشکار شدن کارستان ِ آن روز ِ  شما جوانمردان در سرای ما و ترس از فرجامی ناخوشایند،
واداشت کرد، جخ دلم نواهشت* و نتوانستم که نیایم،  مرا ببخش که دیر آمدم.این گفته ی( بی ماهتاب )و نگاه ِ مهرآمیزش آنچنان به دلم چسبید که دلم می خواست همی بگوید و بگوید و من همچنان بگوش و چشم و دلم نیوش باشم. ناگاه خاموش شد و من خودم را در برابر شرم ِ نگاه او دیدم، زینروی پرسیدم :
---تو چند فرزند داری و چه شد که این اربان از تنهایی ٍ  تو آگاه شده بودند و در پی ٍ تو راه پیشه کرده بودند.
---اربان  را یک دوره گرد ٍِ سوداگر مزدور بدینجا رهسپار کرده بود و از من برای آنها داستانها گفته بود و نیز بی پناهی ام را بسی بزرگنما خوانده بود،از شوربختی ام آنان نیز پی ِ مرا گرفته  تا  زادگاه ام به دنبال آمده بودند.
(خورشید کلاه )من دو پسر دارم و  از واگشتن ِ شوی ام نومیدم،در ارگان تا کنون نمی  دانسته اند  شوی من مرده و خودم نیز زنده بودنش را امیدوار بودم ،جخ اکنون هیچ امیدی ندارم و نِهٍنگ** است که ‌در کوی ما زمزمه ای بپیچد که شوی مرده ام،و آنگاه ، بدان و آگاه باش که به یک ماه نرسیده ،مرا شوی خواهند داد .نمی دانم چرا این را چنین دلدار و راستین به تو می گویم جخ ای (خورشید کلاه هرایجانی)تو مرا بسٍتان از مادر و برادرم.(بی ماهتاب) این را گفت و مرا به (پیتٍناب ِ )***مارون رود انداخت نمیدانستم چه بگویم و همی درون پیتِناب ِ خواستنی می غلتیدم و مرا به ژرف ترین جای رودخانه انداخته بود . 

این داستان پیوست دارد ....
*نگذاشت ،جلوگیری کرد 
** نزدیک است                                            ***گودترین جای رودخانه که آب در آن می پیچد و در ارگان به پیتناب آوازه دارد 
#حسین ---مشتهی

عروس  مادرم(قسمت ششم )

 

« عروس مادر »

          قسمت ششم

بی کتا من احساس مسئولیت تو را نسبت به محمد و مهری درک می کنم  اما به تو این قول را می دهم که اگر مهری و حبیب الله با هم به توافق برسند ،  *تا من زنده هستم و نفس می کشم از مهری مثل دخترم حمایت و  نگهداری کنم* و بین او و دخترم هیچ‌گونه تفاوتی نگذارم . البته اگر راستش را بخواهی من احترام مهری را  بیشتر از دخترم نگه می دارم ، چرا که  دخترم در نهایت زن مردم می شود و این مهری است که بعد از من باید از خانواده و پسرانم مراقبت کند . اما مهری جان اگر به هر دلیلی از اخلاق حبیب الله خوشت نیامد ، باز هم برای جدا شدن در دوران نامزدی تو را پیشتبانی می کنم . 
_: بی کتا ! محمد و مهری  به نظرشما احترام می گذارند . من هم نظر شما را قبول دارم . مهری نظرش را گفت ، نظر شما چیست ؟ *هرچه نظر شماست من به آن احترام می گذارم* .     بی کتا  و محمد به هم نگاه کردند و لبخند زدند . انگاری حرف های مادر اثر خودش را گذاشته بود .
مادر چنان حرف می زد که احدی نمی توانست با خواسته هایش مخالفت کند .  *من که پسرش بودم می دانستم مادر دروغ نمی گوید و اگر حرفی زد پای حرفش می ایستد* . صداقت در حرف های مادر مشخص بود ، از ته دلش حرف می زد و به معروف *حرفی که از دل بر آید لاجرم بر دل  نشیند* .

مادر با توجه به چشمان مشتاق  مهری دنباله ی حرفش را گرفت .        مهری جان اگر موافقی برای زبان مردم که شده همین فردا حبیب الله را دنبالت می فرستم . با هم برید حلقه و .. آنچه را که رسم و رسوم است بخرید و بعد پیش آقا می رویم ضیغه محرمیت را می خوانیم . چون از نظر شرعی شما نامحرمید و......  مادرم را می شناختم ، *مادر اهل معامله و زد و بند بود و بدون امتیاز گرفتن ! امکان نبود امتیاز بدهد* .
 کار نامزدی من و مهری تقریبا"تمام بود . *اما تعجب کردم که در این بند و بساط نامزدی مادر هیچ پیش شرطی نگذاشت* . شاید بخاطر خوشبختی پسر ارشدش بود ؟!! که مادر این‌گونه حرف می‌زد ! معمولا" در خانواده های بهبهانی کل احترامات پدر و مادر برای فرزند ارشد و کوچک ترین فرد خانواده است و بقیه هم اجبارا" باید طبق ! رفتار پدر و مادر به فرزند بزرگتر احترام بگذارند و در هر بگو مگویی همیشه حق با فرزند بزرگ است و این روال تا ازدواج برادران بعدی حتی  بعد از مرگ پدر و مادر ادامه دارد و اصلا" این حق مسلم فرزند ارشد است که به هر نحوی دوست داشته باشد با بقیه رفتار کند .
 کوچک‌ترین فرد خانواده هم دوست داشتنی بود اما بدون اجبار .                              بی کتا و محمد حرف های مادر را قبول کردند . پدرم نشسته بود اما چشم هایش به پنجره ی اتاق ثابت بود ، انگاری  منتظر است مادر کی دستور خروج از جلسه   را صادر می کند .
 فردا با پایین آمدن دما و کم جان شدن نور و حرارت خورشید  لباسم را پوشیدم و دنبال مهری رفتم برای خرید حلقه . محمد در را باز کرد .                                    -: آقا حبیب الله بیا داخل الان مهری آماده میشه .      می توانستم احساس نگرانی برای خواهرش را در چهره اش به خوبی تشخیص دهم . بغل دریاچه روی صندلی نشستم . چند لحظه ی بعد . بی کتا ، مهری و دختر دیگری که من او را نمی شناختم از اتاق روبرویی ، اتاقی که قبلا"  در آن برای خواستگاری نشسته بودیم , بیرون آمدند .
مهری لباس صورتی خوشرنگی به تن داشت که زیبایی او را دو چندان می کرد . موهای خرمایی رنگش که پایین ش فر بود  را به سان دم اسب بسته بود . با دیدن من لبخندی زد و سلام کرد .                                   -: من آماده ام  ، بی کتا و مینا دخترش همراه ما می آیند هرچه باشد ما هنوز نامحرمیم .                       *در این مواقع جز اطاعت چاره ای نیست . محمد را دیدم یک طورهایی با دختر بی کتا !!! بله* و دختر بی کتا هم با شوق و ذوق به محمد نگاه می کرد و برای سیگنال دادن به محمد چادرش را باز می کرد و موارد ممنوعه و هوس انگیز سراب گونه یٔ,  زیر چادرش را برای محمد تشنه به معرض نمایش می گذاشت  . در این سنین این گونه حرکات بین جوان ها امری رایج است و این‌قدر جوان ها  در نخ همدیگر هستند که گاهی شرایط را فراموش می کنند . بارها در مجالس  مختلف بین دختر و پسرها این گونه حرکات را دیده ام . قطعا ' بی کتا هم دخترش را می شناخت . از قدیم گفته اند *بهترین کسی که دختر را می شناسد مادر است  و بهترین فردی که زن را می شناسد شوهر است* .  
اما اینها به من ربطی نداشت .

ادامه دارد............  


مسعود ایرانی         ✒️

 

عروس  مادرم  (قسمت  پنجم )

 

« عروس مادرم »

         قسمت پنجم

سه روز بعد دوباره مادرم و بی کتا هم آهنگ کرده بودند  و برای بار دوم  و گرفتن احتمالی  جواب به خواستگاری رفتیم . این بار پدر همراهمان بود . *مادرم (البته فقط به ظاهر وانمود می کرد ) و معتقد بود هرچه باشد تصمیم نهایی با پدر است چون بزرگ خانواده است و هر چه پدر بگوید* همان می شود
اما من و حتی خود پدر این را می دانستیم که تصمیم نهایی با مادر است , *چرا که طبق معمول مردها در بیرون از خانه مشغول   کار کاسبی اند . اما زن ها فکر و ذکرشان برنامه ریزی ست* .  تا جایی که مادر خودم را می شناختم کل تصمیم ها را مادر می گرفت و بعد پدر را در خلوت با خودش هم آهنگ می کرد . پدر و احدی از افراد خانواده یارای ایستادن در مقابل مادرم  را نداشتند .در خواستگاری جدید هم مثل دفعه ی قبل همهٔ  موارد تکراری بود . اما این بار در کمال تعجب مادر از پله های ایوان به سرعت بالا رفت . توی ایوان ایستاد و منتظر ما . لامصب  انگاری دوپینگ کرده بود چون بدون کمک خواستن و متوسل شدن به امام و امام زاده ها مثل کبک کوهی !

 به طوری که من که پسر ارشدش بودم و حتی پدر که شوهرش بود را شگفت زده کرد .
 
به اتاق مفروش نشیمن رفتیم . اتاقی تر و تمیز . چهار طرف اتاق بالش های قدیمی استوانه ای گذاشته بودند و پنکه ی دستی سبز رنگی با صدای  خوش آیندی می چرخید و باد می زد هرچند بادش گرم بود و از گرمی هوا کاسته نمی شد  اما بادش عرقی را که روی پیشانی ام نشسته بود و داشت آرام به چشمانم  سرازیر می شد را خشک  کرد و توانستم راحت بنشینم .
مادر بدون  صغری و کبری چیدن شروع کرد به صحبت کردن .....
 _: بی کتا ما آمده ایم تا مهر انگیز را برای پسرم نامزد کنیم ، نظرت چیه ؟ بی کتا چون  زن سرد وگرم چشیده ای بود بدون لحظه ای تامل مخالفتش را اعلام کرد . 

 مژده* سلطان   امروزه دوران نامزدی و نامزد بازی تمام شده و نظر من به عنوان بزرگتر این بچه  ها منفی ست البته تصمیم قطعی با خودشان است و این نظر شخصی من هست .
محمد نظر بی کتا را تایید کرد که من هم به عنوان برادر مهری مخالفم ! مهری ساکت نشسته بود.

ولی مادر که در سیاستش چرچیل بود و در روانشناسی   یک پا برای خودش زیگموند فروید  بهبهان بود  می توانست به راحتی فکر اطرافیان و حتی خود مهری را بخواند و بی جهت اسمش سلطان نبود با این مخالفت ها عقب نشینی نکرد و در آخرین لحظه چشمه ای از دریای دانشش  را به نمایش گذاشت  و نظر خود  مهری را  خواست !!!

 مهری جان این  تویی  که  می خواهی شوهر کنی ، اگر تو هم نظرت راجع به نامزد شدن منفی ست رفع زحمت می کنیم ؟
  *شما را به خیر و ما را هم به سلامت.* مادر حتی منتظر جواب مهری هم نماند .

 _: حبیب الله ( *دا  پوبه . پوبه تا بشیم*)* و با گفتن این جمله از جایش کنده شد و در حالت نیمه خیز  به  چشم های مهری خیره شد وبا لحنی همراه با عصبانیت ادامه داد

 بی مهری ( *چه بکنیم* )* ؟  اوشینیم* یا بشیم* ؟ تکلیف  ما روشه کو*

.اما مهری که انگاری به قول قدیمی ها *یک دل که نه نهصد دل عاشق  شده بود* . نامزدی را قبول کرد و گفت :
 بی کتا . تو به جای مادرمی و از شما اجازه می خواهم تا پاسخم مثبت باشد *من بچه نیستم و می توانم خوب را از بد تشخیص دهم ، نسل جدید بر خلاف سنتها . چند روزی دوران نامزدی را تجربه می کنند که بتوانند تا حدی با اخلاق  فردی که یک عمر می خواهد  با او زندگی کنند آشنا شوند* .
بی کتا ساکت شد و میدان دار جلسه شد مادر . 

ادامه دارد............

مسعود ایرانی        ✒️

*
مژده ، مشهدی  
پوبه ، بلند شو
چه بکنیم ، چکار کنیم
اوشینیم ، بشینم
بشیم ، برویم
روشه کو ، روشن کن

 

عروس مادرم(قسمت  چهارم )

« عروس مادرم »

          قسمت چهارم

در راه برگشت  پشت فرمان ماشین توی فکر بودم  ؛  من که هنوز  نمی دانستم اسم عیال آینده ام چی هست؟ چند تا برادر و خواهر دارند و ... مادرم انگاری  فکر مرا  می خواند چون که .....
 نگاه معنی داری به من انداخت .                         _:آ حبیب الله  اسم عروسم مهرانگیزه . *مهرانگیز دخت* مهری هم صدایش می زنند ، پسرم خودمونیم بد مالی نیست .

 حبیب دا بقول قدیمیا  

*نه جوو بشو زه اسو* *
*نه پیر بشو خر اسو* *

البته شعر را با ضرب آهنگ منحصر به فرد خودش خواند و بعد قاه قاه خندید.                             _: حبیب الله ایسه*  نظرت چنِن ؟ 
برای رد گم کردن لبخندی مصنوعی  زدم .
 _:  مادر نگفتی چند تا برادر و خواهرند .  تا ندانم غیر از محمد چند  بردار و خواهر دارد  نمی توانم نظر قطعی بدهم و با علامت سئوال به چشمان مادرم نگاه کردم . 
_:   حبیب این دومین بار است که به مادرت دروغ می گویی . تو هرچه نشسته بودی  تمام فکر و ذکرت متراژ و برآورد قیمت خانه بود می خواهی سهم الارث را محاسبه کنی ! می دانی حبیب غیر از سه گزینه ای که تو در ذهنت  برای زن آینده ات در نظر گرفته ای ! یک گزینه هم من برای همسر آینده ات در نظر گرفته ام که باید داشته باشد اما  فعلا" بماند برای بعد و این مژده را به تو می دهم که این خواهر و بردار تنها زندگی می کنند ، هیچ فامیلی هم ندارند . در خردسالی پدر و مادرشان بچه ها را به دست *بی کتا زن همسایه* شان می سپارند و به مسافرت می روند . اما در بین راه تصادف می کنند و فوت می شوند. بی کتا که دوست مادرشان بوده از این دوبچه نگهداری می کند ، حالا نظرت چیه ؟ و به من نگاه کرد  بدون اینکه جوابی داده باشم  دنباله ی حرفش را گرفت .....
البته *آ حبیب الله این را هم خدمت  حضرتعالی عرض کردم که بدانی سهم ارث عیالت چقدر می شود* اما تو پسره ی نفهم  اینقدر سرت توی حساب کتاب و محاسبه ارث بود که اصلا"  به زنت توجه نکردی . *فکر کردی مادرت تو را نمی شناسد و دوباره دروغ گفتی !!!*
اما برنامه های من  فراتر از مغز نخودی توست ، برادر و خواهر چون سن و سال کمی دارند  متوجه حرکت های تو نشدند . اما بی کتا کاملا" تو را زیر نظر گرفته بود و برداشت بی کتا هم از تو مثل خود من بود . تو با چشم هایت خانه را متر می کردی و حتی آرام فک می زدی ،خدا کند  بی کتا موافقت کند و گرنه امکان ندارد  مهری جواب مثبت بدهد .
فهمیدم مادر را گول زدن ابلهی ست . اوایل  فکر می کردم مادرم زن ساده ای ست و همیشه به نظر خودم گولش می زدم . اما مادر به من فهماند که من در مورد او اشتباه می کردم  و حرف نزدن مادر را نباید دلیل بر ندانستن و زرنگی خودم  بدانم .
 *گاهی بزرگترها برای اینکه به فرزندانشان اعتماد بنفس بدهند.. خودشان را به آن راه می زنند و آن وقت  به ضرب المثل "آنچه را جوان در آینه می بیند ، پیر در خشت خام می بیند ، پی بردم"*
مثل بازی شطرنج مادر کیش و ماتم کرده بود و در مقابل استدلال های منطقی مادر تسلیم شدم . اما یک مورد برایم عجیب بود  احساس می کردم مادرم به جای پشتیبانی از فرزند خودش از عروس آینده اش پشتیبانی می کند . نمی توانستم دلیل این پشتیبانی را درک کنم . وقتی از مادرم سئوال کردم . عصبانی شد و به من فهماند  که  این فضولی ها به تو ارتباطی ندارد . اگه نظرت منفی ست تمامش می کنم . اما  دروغ  چرا ؟؟ *مهری تمام گزینه های مورد نظرم را داشت* هنوز در راه برگشت به خانه بودیم که جواب مثبت *آری* را به مادرم دادم . سه روز بعد دوباره همراه پدر و مادر به خانه ی مهری رفتیم .
*
نه جوو بشو زه اسو
نه پیر بشو  خر اسو

چون جوان برای زن گرفتن بی تابی می کند 
و
پیر  خری می خرد که آرام و با احتیاط  حرکت کند و ... البته تفاسیر دیگری هم دارد که بماند .

ادامه دارد.................


مسعود ایرانی      🖋️

 

عروس  مادرم(قسمت  سوم   )

 

« عروس مادر »


          قسمت سوم

بی کتا به عنوان راهنما خیلی آهسته همراه مادرم قدم برمی داشت . وارد حیاط خانه شدیم . خانه ی بزرگی بود اما قدیمی ساز . کف حیاط خانه آجر فرش  و دریاچه ای سیمانی بصورت گلی شش پر که داخل و بیرون دریاچه را با رنگ آبی نقاشی کرده و با آب زلال توی دریاچه به حیاط خانه زیبایی خاصی می بخشید . کنار دریاچه یک صندلی ارج سربی رنگ اکلیلی  آهنی گذاشته بود . ایوان خانه سه پله  ازحیاط بالاتر  بود . سه اتاق در ایوان بود . روبروی پله سمت چپ و سمت راست . البته زیر اتاق های ایوان زیر زمین بود که  پنجره .. هایش نمای  زیبایی از آجر کار شده بود . زیر زمین در کوچک و تخته ای داشت که بسته بود . اما توانستم بطور تقریبی مساحت زیر زمین را محاسبه کنم . مساحت  زیر زمین خانه و ایوان  چند متر از کل خانه ی کوچک ما بزرگتر بود . در ورودی دالان هم دو اتاق داشت که پله هایش از طرف دالان به اتاق های بالا می رفت .
مادر تا پای پله های ایوان هم  آمد اما همان جا ایستاد  .                          _: بی کتا من نمی توانم با این پای دردم از  پله ها بالا بروم ،    روی همین صندلی بغل دریاچه برای نشستن من خوب است . *(بی کتا اصلا" یه خرسکی به ! ته سرا بنداز حبیب الله سر خرسی می شی)**  .        چون خلق و خوی مادر را می شناختم ، می دانستم اصرار بی کتا برای بردن مادر به اتاق پذیرایی فایده ای ندارد . بی کتا به محمد نگاه کرد و محمد توی اتاق رفت و قالیچه ی کوچکی و چند بالش گرد قرمز  استوانه ای که روکش سفید و تمیزی روی بالش ها بود آورد و بغل دیوار حیاط انداخت . بالش ها را هم کنار دیوار روی قالیچه گذاشت . مادر از روی صندلی بلند شد و روی قالیچه نشست و کمرش را به بالش تکیه داد ، پاهایش را کشید و چادرش را روی پاهایش انداخت .                   _: *(حبیب الله دا ته هم بیو اوشی)** 
رفتم بغل مادر نشستم . محمد شربت آبلیمو که انگاری از قبل آماده کرده بودند آورد . بی کتا هم برای مادر قلیان چاق کرد و بغل مادر نشست و سر نی پیچ قلیان را توی دست مادر گذاشت . مادر بعد از خوردن  شربت آبلیمو و زدن آروغ جانانه ای  چند پک عمیق به قلیانش زد .  _: بی کتا  مگه شما به مهمانتون چای تعارف نمی کنید؟
منظور مادر را متوجه می شدم .اما من در صدد آمار گرفتن از  برادران و خواهران عروس بودم و دوست داشتم قبل از دیدن عروس تعداد خواهر و برادران عروس را بدانم .نهایتا" دختری را که مادر برایم در نظر گرفته بود سینی چای را توی دستش گرفت و از پله های ایوان پایبن آمد .نمی توانم دروغ بگویم  دختر جذابی بود . پیراهن صورتی و شلوار لی آبی کمر بندی سفید و ... کلا" دختر زیبا اندامی بود اما زیبائی اش به دختر همکارم در بانک نمی رسید . 
سلام کرد . لبخندی زد و سینی چای را جلوی مادر گرفت . مادر قبلا" عروسش را دیده و پسندیده بود . وقتی سینی چای را جلوی من گرفت . لبخند کم رنگی زد  ،وقتی به چشم هایش نگاه کردم . احساس کردم چشمانش بر خلاف لبانش نگران است . چای را برداشتم . عروس مادرم بعد از تعارف چای روی صندلی نشست . مادرم چند  سئوال از عروس منتخبش پرسید . احساس کردم مادر می خواست به من بفهماند که عروس لکنت زبان ندارد ...

*
*نه جو و بشه زه اسو و نه پیر بشو خر اسو*
 
*جوان بدرد زن انتخاب کردن و پیر برای خر انتخاب کردن مناسب نیست چرا که !*
 
*جوان عجله دارد و سرعت* .
*اما*
 *پیر دقت را بر سرعت ترجیح می دهد*.

می شی : من نشیند
تِ سرا : داخل حیاط
تِ هم : تو هم
بیو اوشی  : بیا بشین

مسعود  ایرانی


ادامه دارد.............

 

عروس مادرم (قسمت دوم )

 

«عروس مادرم »


          قسمت دوم

خانه ی نسبتا" بزرگی  در یکی از خیابان های اصلی  شهر بود .باید می دانستم  ازدواج کردن  با دختر انتخابی مادرم چقدر کاسب شده ام . وقتی خانه را دیدم فهمیدم مادرم  بیشتر از من سرش تو کار و کاسبی و حساب و کتابه . عرض و طول  خانه را در نظر گرفتم ' البته چون خانه دوبر بود و بر دیگرش به کوچه ی بن بستی منتهی می شد در آوردن تخمینی مساحتش آسان بود . سریع مساحت خانه را حساب کردم  متراژ مساحت خانه را در قیمت منطقه اش ضرب کردم . خیلی سریع قیمت خانه را محاسبه کردم و سهم الارث عیال بنده در آینده . تا اینجایش ' دختری که مادرم انتخاب کرده بود  از دختری که خودم در نظر داشتم از نظر مالی بهتر بود  . اما برای گزینه های دیگر باید همسر آینده ام را می دیدم و برای سهم دقیق ارثیه همسرم آینده ام ، باید  یک مجهول دیگر را در معادله ام می گذاشتم ، تعداد برادر و خواهران عیال را . مادر گفت حبیب الله پیاده شو ، ( *می دا چتن دی که ، ای طری ماکهی زدیه* )*  برای  یک لحظه . مادر و موقعیت خواستگاری  را فراموش کردم . به خاطر اینکه مادر پیله نکند ، گفتم مادر انگار  خجالت می کشم ، روم نمی شه . اما مادرم بچه نبود که من بتوانم گولش بزنم . مادر گفت حبیب الله کلکی !!! این بار دروغت را نا دیده می گیرم . *بچه این آخرین بارت باشه  دروغ تحویل مادرت می دی* . من تو را بزرگت کرده ام بهتر از خودت تو را می شناسم .
مادرم عصا را تکیه گاهش کرده بود و لنگ لنگان به طرف خانه مورد نظر قدم برمی داشت . من هم همراه مادر آهسته قدم برمی داشتم . هوای مادر را داشتم که احیانا در راه رفتن اشتباهی نکند و کنترل راه رفتنش را از دست بدهد .
...... 
زنگ در آهنی طوسی رنگ و رو رفته ی خانه را زدم . چند لحظه ی بعد !  پسری جوان و خوش چهره در خانه را باز کرد .در حالی که لبخند روی لبانش بود ، به من و مادر خیره شد . مادر نگاهی به سرتا پای پسر جوان انداخت و گفت ، آقا پسر سلامت کو ؟ اینجوری که ایستاده ای انگار مهمان  نمی خواهی ؟ پسر جوان دست پاچه شد . انگاری خجالت کشید . سرش را پایین انداخت ، تند سلام کرد و خودش را از جلوی در حیاط کنار کشید و گفت : مادر بفرمایید داخل ، کف کوچه  تا در حیاط یک پله بود . ارتفاع تقریبا"بیست سانتی را باید مادر بالا می رفت . مادر عصایش را بدست پسر جوان داد و  گفت برو آنطرف تر وایسا . مادر با دست راست محکم یک طرف لنگه ی در را گرفت و در حالی که نفس نفس می زد ،  پای راستش را روی پله گذاشت و دست چپش را توی دست من  که فاصله اش را با دست مادر تنظیم کرده بودم گذاشت و با کمک در و فشار آوردن روی دست من و با گفتن ، *یا علی* پای چپش را بالای پله گذاشت . بعد از آمدن روی پله چند لحظه ای ایستاد و نفس گرفت . بعد عصایش را از پسر جوان گرفت و گفت پسرم اسمت تو چیه ؟ پسرک انگار خجالتی بود در حالی که هنوز زمین را نگاه می کرد .
اسم من محمده . مادر که ویرش گرفته بود با محمد شوخی کند . گفت محمد مادر تو نمی خواهد خجالت بکشی . ما برای خواستگاری مینا  آمده ایم خواهرت را می گویم . محمد سرش هنوز پایین بود که !!! زن میانسالی چادر به سر از داخل خانه به ما که پشت در و توی توی دالان ایستاده بودیم ملحق شد . خوش آمد گفت و تعارف مان کرد که داخل خانه برویم . احتمالا"مادر عروس بود . مادرگفت : *بی کتا عوریسم** *کجا* !

*عوریسم ؛عروسم

ادامه دارد.................

مسعود ایرانی        🖋️

 

عروس مادرم( قسمت اول)

 

«عروس مادرم » 
    

           قسمت اول

ساعت پنج بعد از ظهر است . بعد از یک ساعت خواب ظهر که هم خستگی را از بدن می زداید و هم از گرمی و العطش گرما کاسته می شود ، از پله های زیر زمین بالا آمدم . پدرم هنوز خواب بود . تابستان های خوزستان هوا گرم است . بزرگترهای خانواده  برای رفع خستگی و فرار از گرما '  به زیر زمین (سرداب) پناه می بردند ، زیر زمین خانه ی ما خیلی کوچک بود و تعداد بچه ها زیاد ، تنها من و پدرم توی سرداب می خوابیدیم چون مادرم زانو درد داشت و نمی توانست از شیب تند پله های سرداب بالا بیاید . ظهر دالون خانه را آب پاشی می کرد و با خواهرم ظهر ها را توی دالان خرسکی* می انداختند و استراحت می کردند .  هفت برادریم  و یک خواهر با پدر و مادر *تعداد خانواده به ده نفر می رسیدیم* . فکر نکنید این تعداد  فقط اختصاص به خانواده ی ما داشت ، خیر . در قدیم کمتر خانواده ای بود که مثل امروز تعداد بچه ها کم باشد ، معمولا تعداد یک خانوار زیر هشت نفر نبود 
چون در زیر زمین جا برای خوابیدن نداشتیم .  فقط من و پدر در زیر زمین می خوابیدیم  و برادران کوچک تر داخل حیاط یا توی دریاچه شنا می کردند . یا بیرون از  خانه با همسن و سالان خودشان  در  سایه ی دیوارها ' بازی می کردند. اصلا" *بچه ها بازی در کوچه را به خوابیدن در سرداب  ترجیح  می دادند* . 
از زیر زمین که بالا آمدم صورتم را شستم  توی دالان روی خرسک نشستم . مادر بساط چای را آورد ، برایم چای ریخت . قند در دهانم گذاشتم و چای داغ  را در نعلبکی ریختم ,  مشغول فوت کردنش بودم که مادرم گفت  حبیب الله , دیگه حق نداری به خانه ی پروین بروی ، 
*دا پروین  به درد ما نمی خو*  
 قند توی دهانم له شده بود .  بدون اینکه چای سرد شده را بخورم و قند له شده را پایین بدهم ، نعلبکی را توی سینی گذاشتم ، ریزه های قند توی گلویم رفت . طوری که شروع کردم به سرفه کردن . داشتم خفه می شدم اشک از چشمانم پایین می ریخت . مادر توی کمرم می زد . لیوان آب سردی  را توی دستم گذاشت .  ( *بخو ، په چت بی* *؟ دا پروین ی خو  مهلی هم نه چی تحفه ی , خش خاصی رن* ، *حبیب الله یه چیم خم سیت  پیدا کرده ، معلمی ، مثل پنجه ی افتو* ، *أ هر کلیکی ش یه هنری مباره !!! می ، زنی ؟ ' قندک اورسی* ) *
پروین که من او را پری صدا می زدم را خود پدر و مادرم از زمان  کودکی برایم ناف بر کرده بودند . تمام اهالی کوچه و حتی شهرستان می دانستند ، پروین زن من است و کسی به خودش اجازه نمی داد  چپ نگاهش کند .  حتی اگر من رضایت می دادم ، از دست برادرهایم در امان نبود .
من برای ازدواجم سه  ملاک داشتم ' زیبابی نسبی ، حقوق بگیر و دارای اصل و نسب . 
 پری فقط دو گزینه داشت ، زیبایی و اصالت . اما حقوق بگیر نبود . بارها نقشه کشیدم که به  شکلی مادرم را قانع کنم که نامزدی پری را به هم بزند  اما مادر رضایت نمی داد . به من می گفت تو خجالت نمی کشی ؟ شب ها تا دیر موقع توی خونه پروین. بودی و  با او  هم خو .. ها بله .
*گناه داره دختر مردم* .
مادرم را خوب می شناختم , می دانستم بدون برنامه ریزی حرف نمی زند . بخاطر اینکه خودم را ارزان نفروشم  گفتم : مادر من
 پروین  را دوست دارم ، دختر مردم گناه داره ، مادر گفت آ حبیب الله کلک !! من تو را بهتر از خودت می شناسم و این را هم می دانم که تو دنبال زن حقوق بگیری ،  تو پسر بزرگمی ، گور بابای  پری ، من پسر خودم را بدبخت کنم که ناف بر کرده ام . *خب اشتباه کردم*  
انگاری مادر دست مرا خوانده بود ، گفتم مادر من دختر دلخواهم را پیدا کرده ام ، در بانک همکارم هست . 
مادر نگاهم کرد و لبخندی زد . حبیب انگار خودتو زودتر از من دست به کار شده ای . باشه پسرم . من می روم خونه ی همکارت . خانواده اش را می بینم . اگر خوب بود چرا که نه ؟ راستش را بخواهید ، با توجه به اینکه  دختر خانمی   همکارم بود و من موافقتش را برای ازدواج گرفته بودم . به دنبال بهانه می گشتم که از نامزد ناف برم که سال ها همه رقم  هوای مرا داشت جدا شوم . نمی شود که زن را برای احساساتت بگیری زندگی خرج دارد و یک دست هم که صدا ندارد  . خدا را شاکرم که مادر به نامزدی ناف بر من پایان داد . اما  با خودم فکرکردم ،  *شاید گزینه ی انتخابی مادر از من بهتر باشد باید او را هم دید* . مادر با موافقت من برای خواستگاری قرار گذاشت  
مادر را در پیکانی که پدرم  تازه خریده بود به زحمت سوار کردم  آخه مادرم زانو درد داشت . به دستور  و با راهنمایی مادر  حرکت کردم .  بعد از چند دقیقه گفت  وایسا .   
*حبیب ویسی ، دا هم یه خونه شه ن ن*

خرسک : قالیچه 
دا : مادر
فندک اورسی : قند روسی

ادامه دارد ............

مسعود ایرانی 🖋️

 

خورشید  پنهو  (  قسمت  سیزدهم )

 

(خورشید پَنهو)

بخش سیزدهم 
به قرار و به دستور( مهستان پَنهو )من و( آتشک ارگانی)در دکان نمدمالی بازار نمدمال های ارِگان بندیر بودیم تا (دوراب رنگخانه ای )بیاید و بنشینیم تا گفت و گوی را بر سرانجام برسانیم که چه می شود ما را؟، و نیز  آنان چه می دانند از ما؟  بازار نمدمال ها بسیار بزرگ و پر آمد و شد بود .کلاه دوز ها و کلاه مال ها و کمی آنسوی تر بازار مسگرها و درودگران و شمشیرگر ها همه در یکجای بودند جخ چون نمدمال ها بیشتر بودند،به( بازار نمدمال ها) آوازه بود..
من در ارِگان در همین روزان و شبان ِ اندکی که به یک سال  هم نمی رسید به گُنجای همه ی سال های زندگانی ام آموخته بودم و گاهی با خود می اندیشیدم که اگر چند سال دیگر در ارگان و(پَنهو) بمانم بسیار مرا سودآور خواهد بود.ارگان برای من یک 
 شهرآموز بود، یک آموزشهر، یک یادگاه ِ همه ی دانسته ها برای من.
در کارگاه نمدمالی به سابون هایی برخوردم که بسیار بزرگ بودند و ویژه  در ساخت نمد ِارگانی بود.آنها در سراکارگه ها و خانه های شهر ارِگان ساخته می شد و در برابر سابون های خوراسان و سرزمین خاورستان بسیار بزرگتر و خوشبوی تر بود.سابون را نخستین بار ایرانیان کهن با پیه و روغن های چهارپایان ساختند و سپس به دیگر سرزمین ها فرستاده شد و نامش را از( سابیدن) پارسی گرفت.در همان کارگاه دریافتم که سابون ها و سپیداب های ارگانی نیز بسیار آوازه دارد و در خانه ها و بیشتر به دست کدبانوها ساخته می شود و افزون بر آن به جاهای دوردست نیز می فرستند.
 (دوراب رنگخانه ای) آمد و آن پسرک  نیز او را همراهی می کرد.نامش را از روی نزدیکی به نام خودم بیاد داشتم  زین روی گفتم (خورشیدپناه )بیا در کنارم بنشین،نخست نگاهی به پدرش کرد و او را جویا شد سپس آرام در کنار من نشست. 
کاویدم که گویا پدر، (خورشیدپناه) را در بسیاری از کارهای دیوانی و دبیری  همراه می برد و نیز این پسر  بسیار گیرنده ی مهر (دوراب رنگخانه ای) است.دوراب سخن آغازید و من و (آتشک ارگانی )سراپا گوش و سراپا در شگفتی شدیم  که چه نشسته ایم ؟و در چه می اندیشیم ؟که این مرد کهن ارگانی چنان موی شکاف همه ی زیر و بم (پَنهو)را در کف دارد و همه چیز ما را شناس است.سیمای آتشک را خشم فراگرفته بود و سرخ شده بود، مرا نیز گاهی می نگریست و سری می تکاند، جخ هر دو خود را نباختیم و پس از سخنان (دوراب رنگخانه ای)، (آتشک ارگانی) افسار گفتگو را آرام به دست گرفت و سخن آغازید: ما می دانیم که شما از همه چیز این شهر و دیار آگاهید که اگر اینگونه نباشد مردمان اینجا را آرام نخواهد بود جخ در نزد ما اینگونه سخنان و راستی و درستی آن نهان خواهد ماند و چیزی که بیشتر کنجکاوم بدانم این است که این همه سخن را تنها تو می دانی یا بالادستی های تو نیز از آن آگاهند؟آتشک و دوراب هر دو از (کوی رنگخانه ای) های ارگان بودند و بسیار همدیگر را شناس داشتند،زین روی (آتشک) دریافت که این مرد  فرمانفرما از سوی بغدادیان نیامده و تنها می خواهد دریافته ها و هوشوری خود را به رخ بکشد و شاید هم به امید ِ روزنه ای در ما و یا چشمی به سیم و زر (سپاه پَنهو) که او خود در میانه ی سخنانش از آن بسیار یاد می کرد.باز ‌(دوراب رنگخانه ای )لب به سخن گشود و این بار به زبان ارگانی می گفتند و من نیز از بیش و کم، همان اندازه دستگیرم شد که (دوراب رنگخانه ای )بیش از آنچه باید بداند ،می داند و او از سر ِ فرجام اندیشی و نیک خواهی به ما هوشدار می دهد که زین پس بیشتر  انگوش باشیم و نیز پیدا بود که او خود نیز تا کنون ما را بسیار انگوش بوده است.آن نشست و گپ و گفت به این انجامید که ما دووارته* یک دیدار داشته باشیم و این بار در جایی که کمتر کسی ما را ببیند .سرایی بود که از برای خواهر ِ ( شنبد جونویی) بود و ناشناسان را به آن راه نبود و دیگر آن که همه چیز در چهارچوب و چشم و گوش (سپاه پَنهو)رخ دهد و پنهو و (دوراب رنگخانه ای)می بایست با هم یکدل و یک زبان باشند،گرچه این همدلی از همین دیدار نخست کلید خورد و نگرانی ها از ما زدوده شد و من (دوراب )را روراست و نیک روش یافتم. هنگامی که( دوراب) و پسر کوچکش( خورشید پناه ) ما را تنها می گذاشتند، در گوش (آتشک) گفتم: در آینده او هم به ما خواهد پیوست این را بیاد بیاور .(آتشک ارگانی ) خندید و گفت: گمان نمی کنم او فرمانداری ارٍگان و نیروی بزرگ دور و برش را با زیردستی برای ما و زیستن ِ پنهانی و ترس از جان را با این زندگی شاهانه اش برابر بداند و همه چیز را  رها کند و به ما بپیوندد جخ دلش با ماست و این نوید پیروزی و نیک فرجامی ماست تا آب و خاکمان را آرام آرام از زیر ستم ٍ بغدادیان بیرون بیاوریم ..
 دوراب و پُس** اش رفتند و یک بانگ هماهنگ و بلند داشت مرا به پرسش می انداخت .اِهِن... هِن ،اِهٍن.... هِن..از آتشک پرسیدم و گفت :این بانگ ها برای هماهنگی نمدمال هاست.. آن ندا ها هنوز هم در گوش من اند اِهٍن.... هِن ،اٍهٍن... 


*دوباره 
**نام پسر به زبان ارگانی ،پس و دووت ،پسر و دختر 
این داستان پیوست دارد ......
#حسین --مشتهی

خورشید پنهو  (  قسمت  یازدهم   )

 

(خورشید پَنهو )

بخش دوازدهم 
برایم آشکار شد که آن مرد ارگانی از کارگزاران نهانی بغدادیان است و اینکه رای بر ما دارد یا نه ،نمی توانستم خوشبین باشم،زینروی از سر کنجکاوی به شتاب نزد( آتَشَک ارگانی )رفتم،نخست با من با نگاهی شگفت و خشمانه نگریست ،چراکه (پَنهو)را همه چیز نهانی و فرو رفته بود و برای بیگانه ها هیچ روزنه ای نداشت جخ او را از رویه و هنگامه ی  آشنایی ناگهانی و ناخواسته ام آگاه کردم.او با سختی و دودلی باور کرد هنوز هم باز در شگفتی و هراس بود.برای( آتشک ارگانی ) ماجرای کشانده شدنم به آن خانه ی( کی نشین )را بازگو کردم تا کمی آرام بگیرد و مرا بیگانه و گماشته ی دشمن  نیانگارد.ساز و کار (پَنهو)  بسیار انگوشگر* بود و میانه کار، اگر  نیرنگی یا دامی برایش گسترانیده میشد،(پَنهو) در همان آغاز ِکار دریافت می نمود، هماندم بی درنگ و در دَم سرکوب می کرد و نمی گذاشت پراکنده شود.
آتشک آن مرد خوشرو را می شناخت گویا از دوران کودکی اش با او همپای و همداد و یار دبستانی بوده است.او (دوراب رنگخانه ای ) همکوی (آتشک) بود و بسیار هم توانمند و هوشوَر و  زیرک و  چابک.(آتشک ) به من رو کرد و گفت :وودوارته** بگو (دوراب رنگخانه ای) چه گفت:؟--- اینگونه که آشکار است این مرد از همه ی  کم و کاست (پَنهو)داناست و می داند در همین چند روز پیش هم دست به شمشیر شده ایم و آن چند تن بغدادی را در سرای (بی ماهتاب) سربه نیست کرده ایم و دیگر اینکه از گویش و رفتار و مهربانی برخوردش دستگیرم  شد که رای به یاری دارد نه دشمنی، چرا که اگر چنین نبود پیشتر آگاهمان نمی کرد و در بزنگاه می ماند تا به ما شبیخون بزنند یا کاری کنند که سرکوب شویم.
--بیراه هم نمی گویی (خورشید کلاه )جخ این پیغام  مرا از چیز دیگری هراس می دهد و می ترسم که بالادستی های (دوراب رنگخانه ای )نیز یا  شاید خود ٍ بغداد هم از سرآغاز ِ جنبش ما آگاه باشند و ما بیهوده در تلاشیم تا خود را یک سپاه ِ در سایه وانمود کنیم. (آتشک ارگانی)راست می گفت، اگر چنین بود ما دیگر نهان کاری مان چندان نمی بایست دامنگیر می شد .آتشک به من گفت که در این سخن به دیگران و بویژه یاران پایین دست چیزی نگویم و باز مرا فراخواند تا نزد (شنبد جونویی )بروم و او را نیز با این رویداد و پیرامونش بیآگاهم .یک پگاه گذشت و ما برای دیدار با (دوراب رنگخانه ای)شکیبایی کردیم تا در (مهستان پنهو )نیز بر این رویداد بیاندیشند تا چه فرمان آید.مهستان پس از چندی دستور داد تا تنها من و( آتشک ارگانی )به دیدار (دوراب رنگخانه ای )برویم .و قرار بر این شد تا در دکان نمدمالی یکی از همکویان آتشک و دوراب این دیدار رخ  دهد چون من گفته بودم که در سرای (دوراب رنگخانه ای) به گوشزد خود ٍ او چند گماشته ی بغدادی هست و زینروی باید همه چیز را انگوش باشیم...  
این داستان پیوست دارد.....
#حسین ---مشتهی  
*دور و بر بودن، پیگیری پیرامون چیزی یا کسی از روی نگرانی 
** از دوباره

عشق  شوفری   (قسمت پایانی   )

 

عشق شوفری
   قسمت  هفتم  


زیرلب دعا خواند و حرکت کردند
فلکه کلانتری را گذشتند و از طرف منصوریه به تنگ تکاب رسیدند!
کریم گفت:
اگرسخته،من رانندگی کنم؟
رسول گفت:
این نزدیکی قهوه خانه نیست؟
کریم گفت:
کمی جلوتربه آوتپ می رسیم
آوتپ اشکفتی بزرگ درکوه بودکه سایه داشت و در ته اشکفت ازسوراخی آب در حوض کوچکی چکه می کرد،مدت کمی آنجا استراحت کردند، کریم پاسبان پشت فرمان نشست و با مهارت ماشین را از ورکهک بالا برد!
از چند روستاگذشتند تابه دهدشت رسیدند، کریم برای رسول توضیح داد:
چند دکان دردهدشت است که صاحباش بهبهانی هستند،جاده سمت چپ را نشان داد و گفت:
این جاده به چرام
می رود،ازاینجا قلعه کره،پیداست قسمت دیگر،چرام شیرازیه که چشمه بلقیس آنجاست.
نزدیک ترین ده به اینجا بردیون است،موگرد روستای دیگری است در شمال چرام که در غارهای قدیمی زندگی می کنند،
و جاده ای که به تنگ پیرزال می رفت به رسول نشان داد و گفت:
جاده دیگری از چرام  به تنگ دیل می رود که دردیل دوراهی می شود،یک راه به باشت وراه دیگربه آرو که ازآنجا از راه تنگ دوک به تالیشاهی
می رسد.
اس رسول ازاین سفر خوشحال وبا دست پر برگشت.
برای زنش تعریف کرد:
کرایه این طرف که خیلی بیشتراست و جاهای دیدنی دارد! ولی نگفت امروز کمک داشته است
صبح پیاده به طرف گاراژ حرکت کرد،
درقهوه خانه گاراژاز شوفر های آشنا سراغ شاگرد به درد بخور و کار بلد راگرفت؟ از جواب ها مایوس شد!
ازکل حسین خواهش کرد،به شاگردش اجازه بدهد بیاید پیکابش را هندل بزند! کل حسین شاگردش را صدا کرد و گفت :  همراه اس رسول برود و زودبرگردد،به اتفاق رفتند و باماشین برگشتند
نزدیک ظهر،یکی از دکان دارهای دهدشت پیدا شد،خورده باری داشت برای دکانش در دهدشت ،رسول فوری قبول کرد!
تابعدازظهرمسافر تکمیل شد
الحق به سفارش اس حبیب واس علی مستجیر،شوفرهای گاراژحرمت او رانگاه داشتند!
ازهمان راه دیروزی حرکت کردو دراوتپ، توقف کرد
چای راکه تمام کرد مسافرها رابه سوار شدن،فرمان داد مسافران دستور رابا بی میلی انجام دادند، در موقع معطل شدن در گاراژ ازشاگردها و آدم های بیکارشنیده بودندکه رسول قبلا گیوه دوز بوده است به همین دلیل،جوری که
شوفرهای دیگر احترام داشتند،رسول ابهت لازم رانداشت!


 ازهمان موقع که از اوتپ،حرکت کردند، ماشین رابادنده یک حرکت داد وسربالایی را باهمین دنده بالا رفت!
وقتی درجای هموار ایستاد،ماشین جوش آورد و بعد از پت پت کردن خاموش شد! مسافران پیاده شدند و درسایه بلوط نشستند! بعضی زیرلب در باره اس رسول حرف
می زدند،که بقیه بخندند!
پس ازاین که ماشین از جوش افتادوآب در رادیات ریخت،کاپوت راخواباندوبه مسافران گفت:
من دست وشانه ام دردمی کند یکی از شمابایدهندل بزند!  هیچکدام از جای حرکت نکردند
گفت:
پس هل بدیدوخودش پشت فرمان نشست، ویاعلی گویان مسافرهاتشویق به هل دادن شدند!
ماشین باوجودی که تقریبا درسرازیری قرارداشت ازجاحرکت نکرد،خودش هم پایین آمدوشروع به هل دادن کرد،ماشین آرام شروع به حرکت کرد  رسول دوید و دستگیره در را گرفت ولی به گونه ای دو پایش را روی رکاب گذاشته بودکه درباز نمی شد!
ماشین سرعت گرفت بایدتصمیم می گرفت  یاپایین بپرد ویا خودش را ازبالای در به داخل بیندازد و ماشین را نگه دارد،وقت تنگ بود وماشین داشت به طرف دره می رفت ،  مسافر ها از دور فریاد می زدند بیا پایین و درآخرین لحظه تصمیمش را گرفت و خود راپایین انداخت! ماشین بعد از این که به تخته سنگ بزرگی برخورد کرد در هوا برای لحظه ای معلق شد و بعد به دره سقوط کرد!


*رحیم کریمی* 
مرداد ۹۷
روحش شاد

 

(خورشید پَنهو )

بخش یازدهم
بانگ آن مرد از پشت آستانه ی دروازه ی خانه شنیدنی و خوش آهنگ بود و آن زبان چرب و شیرین هم بر خواستنی بودن آن را افزون کرد .پسرک که به من (خورشید پناه) نامیاد شد مرا به خانه رهنمون گردبد .به یک دالان بلند رسیدم که در دو سوی آن چندین در بود که به توو های کوچک و بزرگ راه داشت.یک مرد فربه و خوشروی به بلندای میانه مرا به سرای فرا خواند.سرای را چنان آرامش ِ گیرایی بود که مرا آن نگرانی ِ دلخراش از یاد رفت و به آرامش برگردان شد.با بانگ بفرمایید اوشینید ِ  (بفرمایید بنشینید ) او به خودم آمدم و خود را بروی تختی چوبین و زیبا با نرده هایی گردال شده با پشتی  و زیراندازی نمدین یافتم. او در من می نگریست و خنده و خوشرویی اش درنگ نداشت.به زبان ارگانی و آرام به کارگزاران آن سرایخانه ی (کی نشین)* فرمانهایی داد و زودازود دیدم که گرداگردم را پر کرده اند از تویزه **های رنگارنگ از خوراکی های شور و شیرین و یک دول ِ چرمی آب با سه پایه هایی از چوب ارزن که بسی زیبایش کرده بود.به آن مرد خوشروی ارگانی گفتم مرا برای چه فراخوانده ای ؟
--من از کارگزاران ِ فرماندار ِ ارب هستم که از خراجگزاران ِ بغداد است و چه بسا برای من بسیار گران خواهد بود که تو را به کاشانه ام راه داده امـ  چرا که در میان همین پادوهای سرای خودم نیز، از نزدیکان به فرماندار هست و برای او آگهی می برد و به من سخت خواهد بود.من نام خود را به تو نمایان نخواهم کرد تا روزی که بر من روشن شود که تو نیز از یاران نزدیک (آتشک)هستی و مرا از سوی خود به او نزدیک گردانی.
این سخنان مرا بیشتر و بیشتر در اندیشه ژرفانید و پیچیدگی و چند پوستینه بودن سپاه پَنهو را برایم کمرنگ کرد.تا پیش از آن روز من از پشت پرده بودن پَنهو به خود می بالیدیم و آفرین می گفتم و بنا به گفته ی روزمره ای که از ارگانیان یاد گرفته بودم .(باد می رفتم)که در نگاه ارگانیان، بالیدن و شادمانی از بزرگی و بلندی و بزرگواری چیزی را برگردان است.باری در آن سرای چهارگوش تا شب ماندم و بسیار سخن ها راند که از کی ؟و از کجا ؟و از چه گاه ؟تا اکنون ِ این دیدار او می داند که سپاهی  بنام پنهو در ارِگان سربرافراشته و برقرار است .او به من گفت که  فرمانداران  بغدادی نیز از دانستنی های سر برآوردن ِ پَنهو ،بغداد را آگاه کرده اند و آنان بندیر ِ آشوب یا سرکشی این پَنهوی آرام بوده اند تا برای سرکوب، بهانه ای داشته باشند و بی جهت خودشان را به میدان تیررس ارگانی ها  و پنهو دچار نکنند.چرا که آنان در جای جای سرزمین های زیر چتر فرمانشان گاه و بیگاه گرفتاری و سرکشی مردمی داشتند و در اندیشه خود ،پنهو را تنها یک دسته و گروه ِ دین گرای  و اندیشه جو می دانستند ،تا اینکه چند روز پیش شما در گروه تان برای نخستین بار دست به دشنه برده اید و مرا که سرکرده ی پنهانی رسیدگی به    پنهو هستم به  دردسر انداخته اید. زین روی ای (خورشید کلاه هرایجانی ) برو و به  آتشک ٍ بی گدار به آبزن، بگو تو را و مرا دیداری بسی زود فراهم بیاور تا شیر و روباه را در یک قفس کنیم و چاره ای بیاندیشیم که اگر مرا و دلم را بپرسید بی هیچ دودلی و کج اندیشی در کنار ارگان و ارگانی و هم دیاران خود خواهم بود ..برو و (آتشک ارگانی )را نزد من بیاور..نشانی ام را که بدهی می داند که کیستم... 

این داستان پیوست دارد ....
📝حسین --مشتهی    
*بزرگ نشین،سرای بزرگان
**سینی هایی که با برگ درخت خرما بافته شده اند

 

خورشید پنهو  (قسمت یازدهم   )

 

(خورشید پَنهو )

بخش یازدهم
بانگ آن مرد از پشت آستانه ی دروازه ی خانه شنیدنی و خوش آهنگ بود و آن زبان چرب و شیرین هم بر خواستنی بودن آن را افزون کرد .پسرک که به من (خورشید پناه) نامیاد شد مرا به خانه رهنمون گردبد .به یک دالان بلند رسیدم که در دو سوی آن چندین در بود که به توو های کوچک و بزرگ راه داشت.یک مرد فربه و خوشروی به بلندای میانه مرا به سرای فرا خواند.سرای را چنان آرامش ِ گیرایی بود که مرا آن نگرانی ِ دلخراش از یاد رفت و به آرامش برگردان شد.با بانگ بفرمایید اوشینید ِ  (بفرمایید بنشینید ) او به خودم آمدم و خود را بروی تختی چوبین و زیبا با نرده هایی گردال شده با پشتی  و زیراندازی نمدین یافتم. او در من می نگریست و خنده و خوشرویی اش درنگ نداشت.به زبان ارگانی و آرام به کارگزاران آن سرایخانه ی (کی نشین)* فرمانهایی داد و زودازود دیدم که گرداگردم را پر کرده اند از تویزه **های رنگارنگ از خوراکی های شور و شیرین و یک دول ِ چرمی آب با سه پایه هایی از چوب ارزن که بسی زیبایش کرده بود.به آن مرد خوشروی ارگانی گفتم مرا برای چه فراخوانده ای ؟
--من از کارگزاران ِ فرماندار ِ ارب هستم که از خراجگزاران ِ بغداد است و چه بسا برای من بسیار گران خواهد بود که تو را به کاشانه ام راه داده امـ  چرا که در میان همین پادوهای سرای خودم نیز، از نزدیکان به فرماندار هست و برای او آگهی می برد و به من سخت خواهد بود.من نام خود را به تو نمایان نخواهم کرد تا روزی که بر من روشن شود که تو نیز از یاران نزدیک (آتشک)هستی و مرا از سوی خود به او نزدیک گردانی.
این سخنان مرا بیشتر و بیشتر در اندیشه ژرفانید و پیچیدگی و چند پوستینه بودن سپاه پَنهو را برایم کمرنگ کرد.تا پیش از آن روز من از پشت پرده بودن پَنهو به خود می بالیدیم و آفرین می گفتم و بنا به گفته ی روزمره ای که از ارگانیان یاد گرفته بودم .(باد می رفتم)که در نگاه ارگانیان، بالیدن و شادمانی از بزرگی و بلندی و بزرگواری چیزی را برگردان است.باری در آن سرای چهارگوش تا شب ماندم و بسیار سخن ها راند که از کی ؟و از کجا ؟و از چه گاه ؟تا اکنون ِ این دیدار او می داند که سپاهی  بنام پنهو در ارِگان سربرافراشته و برقرار است .او به من گفت که  فرمانداران  بغدادی نیز از دانستنی های سر برآوردن ِ پَنهو ،بغداد را آگاه کرده اند و آنان بندیر ِ آشوب یا سرکشی این پَنهوی آرام بوده اند تا برای سرکوب، بهانه ای داشته باشند و بی جهت خودشان را به میدان تیررس ارگانی ها  و پنهو دچار نکنند.چرا که آنان در جای جای سرزمین های زیر چتر فرمانشان گاه و بیگاه گرفتاری و سرکشی مردمی داشتند و در اندیشه خود ،پنهو را تنها یک دسته و گروه ِ دین گرای  و اندیشه جو می دانستند ،تا اینکه چند روز پیش شما در گروه تان برای نخستین بار دست به دشنه برده اید و مرا که سرکرده ی پنهانی رسیدگی به    پنهو هستم به  دردسر انداخته اید. زین روی ای (خورشید کلاه هرایجانی ) برو و به  آتشک ٍ بی گدار به آبزن، بگو تو را و مرا دیداری بسی زود فراهم بیاور تا شیر و روباه را در یک قفس کنیم و چاره ای بیاندیشیم که اگر مرا و دلم را بپرسید بی هیچ دودلی و کج اندیشی در کنار ارگان و ارگانی و هم دیاران خود خواهم بود ..برو و (آتشک ارگانی )را نزد من بیاور..نشانی ام را که بدهی می داند که کیستم... 

این داستان پیوست دارد ....
📝حسین --مشتهی    
*بزرگ نشین،سرای بزرگان
**سینی هایی که با برگ درخت خرما بافته شده اند

 

عشق شوفری   (قسمت  ششم   )

 

عشق شوفری
       قسمت  ششم


ماست بهبهان که آوازه اش بلند بود
ازهمین روستا و روستاهایی که ازآنها گذشته بودند،تامین می شد
دربهارکه ایلات سیدها به این حوالی می رسیدند،فراورده های خود را به دکان دار های روستا می دادند و آنها  ماست ها رابرای معامله گرهای بهبهانی نگه
می داشتند و طرف بهبهانی با حلب های خالی، متقال و الیافی گیاهی به نام ‌پرچ،  می آمد و ماست بند این ماست ها را
می بست و درپیکاب و یا باری بارمی زد و به آبادان یا اهواز
می فرستاد

مسافران به آنها تعارف کردند درخانه آنها استراحت کنند، درخانه کدخدا
ملاحسین و خانه امان الله همیشه برروی مسافران وامنیه ها بازبود!
چندین خانوار در
کومه و کپر زندگی
می کردند
زن های روستا کار شاق آوردن آب از رودخانه به آبادی را عهده دار بودند،از باریکه راهی مال رو تا رودخانه حدود یک کیلومترمشک پرازآب رابه پشت
می کشیدند!
کاربسیارسخت و
طاقت فرسا!
پس ازاستراحت چون مسافرنبود،هوشنگ هندل زد و اس حبیب به رسول گفت:
از ده که بیرون رفتیم تاسرازیری چه درخت، پشت فرمان بشین،  رسول برای اولین بار ماشین راند!
با ترمز،کلاچ ،دنده و گازآشنا شد!
دربازگشت ازهمان روستاها عبور کرده و مسافر سوار و پیاده کردند و غروب به گاراژ رسیدند.

رسول ازاس حبیب و هوشنگ خداحافظی کرد وبه سمت خانه به راه افتاد .
درب خانه های قدیم از چوب دریایی درست می شد،از پشت با کلون چوبی و از بیرون با چفت و رزه  و قفل های دست ساز، بسته می شدند!
بعضی نجار ها،ابتکار به خرج داده،کلیدی از چوب درست کرده وکلون پشت در را دندانه دارکرده و
ازبیرون کلید بزرگ چوبی رادرسوراخ روبروکلون وارد کرده،می چرخاندند!
باهربارچرخاندن کلید، کلون کمی عقب و جلو می شد تا که درب باز یا بسته می شد
اس رسول با
دق الباب،عیال رابه باز کردن درفراخواند!
تا حالا کجا بودی مرد؟ از هرکی سراغت را گرفتم،می گفتند صبح تو رادیدندکه به طرف گاراژ رفتی!
آخه من هم آدمم نباید مرا با خبرکنی چه در سرت میگذرد،مرد!؟ 
رسول گفت:
حالا یه چیزی بده بخورم همه رابرات می گویم!


یک ماه ازاین ماجرا گذشت،دراین مدت اس رسول تحت تعلیم اس حبیب،نام قطعات ماشین وکاربردآن ها رادرحد لزوم یاد گرفت و رانندگی ...
به تنهایی و با خانواده به روستای سی مقیم، گرمز و چهارآسیو رانندگی کرد!
پول نقد و پول سرقفلی رابه اس حبیب دادو بقیه رابافروش طلای عیال،تامین کرد!
شاگردبه دردخوری پیدانکرد!
شاگرد ها،دنبال اوسای معروف بودند و افتخار
می کردندکه شاگردی شوفری رامی کنند که بزن بهادرو دست به فرمان خوب و سری پر سودا داشته باشد! کسی اس رسول را که به تازگی به طیفه بنی هندل پیوسته بود به عنوان شوفرقبول نداشت!

آن روزصبح،ماشین را به سختی روشن کرد! هندل چندین بارپس زد و بازویش به شدت درد گرفت!
ماشین را روبروی قهوه خانه نایبی پارک کرد! 
 کریم گرپاسبان که رسول را وقتی در راسه گیوه دوز ها به گیوه دوزی اشتغال داشت،می شناخت،  وقتی او را دید که شیشه ماشین پاک
می کندگفت:
مبارک است!
وقتی رسول کم و کیف ماجرارا تعریف کرد،گفت:
چرابرای پشکوه بارنمی زنی؟
آن جاده فقط گردنه ورکهک دارد!
وقتی آن را ردکردی بقیه جاده سرازیری و صاف است،کرایه اش دوبرابراین طرف است امروز من سرپست نیستم ،باهات میام!
اس رسول گفت:
من شاگرد ندارم، بدون شاگرد،
نمی شود راه دور رفت! تازه من تا حالا دهدشت و چرام نرفتم!
کریم گفت:
آخرش چی؟
بالاخره اگر
می خواهی شوفر قابلی بشی وسری تو سرها دربیاری،باید از جایی شروع کنی و دل به دریابزنی!
من امروزباهات میام و کمکت می کنم تصدیق هم دارم،دیگه چی میخوای؟
رسول گفت:
بارچی؟مسافر؟
کریم گفت:
بامن؟
رسول قبول کرد !  کریم گفت:
تاتوبنزین بزنی من بار ومسافر،برات جور می کنم!
رسول به شاگردشنبد مح باقرگفت:
برایش هندل بزند چون دستش درد می کند !  ماشین که روشن شد به طرف پمپ بنزین رفت و به رشیدو  گفت:
باکش را پرکند و خودش هم به کمک رشیدو پمپ زدوگفت:
یک حلب بنزین هم برای زاپاس با خودم می برم!
وجه آن را پرداخت و به طرف گاراژرفت
کریم مسافروبار، آماده کرده بود!
کریم گفت: 
آماده هستی؟
به عیال خبردادی؟
اس رسول گفت : دستم دردمی کند،
بی زحمت هندل بزن!

ادامه دارد

شادروان  
*رحیم کریمی*

 

عشق شوفری (قسمت  پنجپ )

عشق شوفری 
    قسمت  پنجم  


جهت آشنایی رسول به جاده ‌و روستاها و قهوه خانه ها هوشنگ برای اوتوضیح داد و گفت:
ازاین پیچ که گذشتیم بعد ازسرازیری به قهوه خانه عبدی
می رسیم
برجک دو طبقه ای که قهوه خانه عبدی گفته می شد،درطبقه بالای
آن خانواده اش زندگی
میکردند
کپر و طبقه  پایین برای پذیرایی مسافران، اختصاص داشت.
شاگردنابینایی داشت به نام عوض که به خوبی ازهمه پذیرایی می کرد!
هوشنگ بعد از بازدید آب
و روغن،باد چرخ ها و قفل صندوق آچارها، کاپوت ماشین را خواباند و مسافران را که به کنار رودخانه رفته بودند،صدا کرد. وقتی همه سوار شدند،هندل زدو حرکت کردند
دراین مدت اس حبیب بارسول راجع به جاده روستاها و قهوه خانه ها و هراطلاعاتی که لازم بود،صحبت می کردند.
 
خیر آبادگهر را که آن طرف رود خانه بود، گذشتیم
روستاهای دیگر؛
خیرآباد علیا و سفلی بعد جلیل ها و بعد ازده ناصر و ده خلیفه،جاده ناهموار می شود!
توقفگاه بعدی
قهوه خانه سی مردان روبروی ده خلیفه بودکه بی زنگل،زن سی مردان آنرا اداره می کرد!
آنجاهم مسافرپیاده و 
مسافران تالیشاهی سوارشدند
اس حبیب ماشین رابه گونه ای نگه داشته بودکه به هندل زدن احتیاج نباشد،همه که سوارشدند،بادنده ماشین درحال حرکت را روشن کرد!
ازموقعیکه ازآسفالت خارج شده بودند،
چندنفرحالت استفراغ داشتند،بعدازروستای خلیفه،سرازیری وسربالایی زیادی بود و ماشین باتکان های شدید آهسته
می رفت،تابه سرازیری رسیدند.
درسمت چپ،درخت هایی در کمرکش کوه با گل های سفید
خود نمایی می کرد! اس حبیب گفت:
چون اسم این درختان را مردم نمی دانند، اینجا به چه درخت، معروف شد‌ه!
خدا کند سربالایی را درست کرده باشند وگرنه با این بار،ماشین
وامی خورد!
رسول پرسید،چرا؟ اس حبیب گفت:  وقتی باران میزنه، خاک جاده ها شسته
می شود،به خصوص سرازیری ها و سر بالایی ها!
فقط ریگ ها و سنگ  های درشت باقی
می ماند و تایرماشین به سختی حرکت
می کند!
سنگ ها زیرتایر،پرتاب می شود و ماشین در این حالت بکسواد
می کند!
دولت و کسانی که جاده درست می کنند، نمی داننداصلن اینجا جای جاده،هست! هرچندگاهی مردم خودشان بیل وکلنگ بر
می دارند و کمی درستش می کنند
ولی با یک بارندگی
دو باره به صورت قبل درمیاد!
تا به حال چندماشین دراینجا به دره پرت شده،تازه اینجاخوبه!
بعدازتالیشایی که به پادوک معروف شده است به تنگه دوک
می رسیم جاده باریکی که دردل کوه کنده شده است،
جاده ای که اگرازبالا به پایین نگاه کنی رودخانه به صورت نوارسبز رنگی،دیده می شود
چند ماه قبل ماشین باری یکی ازهمشهریا تو دره افتاد!
هیچ کس نتونست به پایین دره بره؛
یک قطعه ای از ماشین رابیاورد!

توی دل رسول داشت خالی می شد،حبیب به صرافت افتادوگفت:
آدم دست خودشه،
فقط اطراف شهر مسافر و بار بگیرد! انتخاب باصاحب ماشین و شوفراست،ولی بعضی ازشوفرها فقط پشکوه می روند!
ازسرازیری که پایین آمدند درکف دره، باریکه آبی درجریان بود،هوشنگ به مسافران گفت:
هرکس میخواد پیاده سربالایی را برود پیاده شود و خودش دنده پنج راکه تکه چوبی بود ازجعبه آچار خارج کرد و پیاده دنبال ماشین راه افتاد ماشین ابتداسرعتش رازیادکردولی شیب تند جاده دروسط سرازیری،ماشین را مجبوربه استفاده از دنده یک کرد و چند متر مانده به انتها،دراثر بکسوادکردن ایستاد و هوشنگ دنده پنج رادر زیریکی ازچرخ های عقب گذاشت وماشین ازروی آن ردشد!
این کار چندین بار تکرارشد تا اینکه ماشین ایستاد! مسافران باعجله پیاده شدند،اس حبیب هم پیاده شد وبه رسول گفت:
ازدرطرف من پیاده شو که آن طرف دره است!
رسول در حالی که سعی می کرد به دنده ماشین برخورد نکند، با عجله پیاده شد!
اس حبیب به مسافران گفت:
اگرمی خواهید معطل نشوید دو راه در پیش است،یایک نفربرود به اهالی خبربدهدبیایند کمک کنندکه ممکنه کسی درده نباشد!
چون این موقع خوش نشین ها،جوان ها از زن و مردبرای چیدن بادام کوهی به کوه خاییزمی روند

راه دوم این است که خودمان دست به کار شویم وسنگ هارابه دره پرت کنیم! 
خودش وهوشنگ و رسول ازشیب جاده بالا رفتند و همان جا سنگ های درشت را به دره پرت کردند
مسافرا هم شروع کردند به کارکردن، ساعتی طول کشید
دراین مدت ماشین روشن بود،اس حبیب پشت فرمان نشست و باصلوات مسافری، حرکت ومسافران یا علی گویان به دنبال ماشین حرکت کردند وماشین آن بالا درجای صاف ومسطحی ایستاد!
همه خودشان رابه ماشین رسانده و سوارشدند! 
اهالی روستا ازدور ماشین رامی دیدند.

پیچ معروف اس که میگویند این پیچ است
بمراتب سختراز
ورکوهک ...

ادامه دارد

رحیم کریمی  

عشق شوفری  (قسمت  چهارم   )

عشق شوفری 
    قسمت  چهارم  

نمی تونست دستش را دراز کند وآنرا بردارد ،
حتی یارای بدوبیراه گفتن به زمین و زمان را نداشت! 
اس حبیب و رفقا مانند لشکرشکست خورده،
گاهی برای کسی که وا می ماند جهت تخلیه معده توقف داشتند!

دم دمای صبح آوازهای مستانه خلاص  شد!
اس حبیب از بقیه جدا شد.
هر کدام به راه خود رفتند.
بالاخره صبح شد و  اس رسول به طرف شیوه کشی راه افتاد.
در کوچه و خیابان اسم ماشین، راننده، جاده،  و مسافر  توجهش را جلب می کرد!

ماشین اس حبیب نبود!
در میدون شیوه کشی از کل علی سراغ او را گرفت، فهمید صبح زود ماشین را برده به طرف گاراژ  امیدوار! 
از طرف خیابان راه افتاد از باغ ملی که گذشت از دور پیکاب را دید که جلو قهوه خانه نایبی پارک شده !

نگاهی به داخل قهوه‌خانه انداخت، بین صندلی های چوبی، اس حبیب با شاگردش هوشنگ مشغول خوردن صبحانه بودند.
هر دو به اس رسول بسم الله گفتند ، او هم صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست و بی مقدمه روبه اس حبیب گفت:
اس حبیب نمی خوام، سرت درد بیارم! 
خلاصه کلام ماشین خودت رو به من 
می فروشی یا نه؟
به شرطی که مرا شوفر کنی و چند سفر همرام باشی و هوشنگ هم شاگردم باشد!
برای تو  خریدن ماشین هیچ زحمتی ندارد!
یه ماشین دیگه بخر! 
اس حبیب در حالی که لقمه تخم مرغ را در دهان می چپاند دستش را به طرف رسول دراز کرد و منتظر شد.
او هم دستش را بفشارد، لقمه را که قورت داد گفت:
قبول ولی رسمش این است باهم برویم پیش اس علی و او را در جریان کار بزاریم.
در مرام ما دور زدن رفیق  جایز نیست !  شوفر ها هر چه نداشته باشند رسم رفاقت را ازیاد نمی‌برند.
  یادت باشد اولین درس  را یادت دادم وگرنه با لختی ها هیچ فرقی نداریم!

پول میز  را اس رسول حساب کرد.
هوشنگ به طرف ماشین و دو تایی به گاراژ رفتند.
در انتهای گاراژ  چند ماشین  ردیف ایستاده بودند.
برخی،کاپوتشان بالا بود و شاگرد ها روی موتور به بازکردن یا بستن قطعه ها مشغول بودند و شوفرها نظارت  می کردند.
اس علی و  امیدوار گاراژدار، کنار پیکاب با هم گرم صحبت بودند. پس از سلام واحوال پرسی، شرح ماجرا را اس حبیب داد.
در انتها اضافه کرد رسول خودش پیشنهاد داده!
 اس علی مستجیر پس از شنیدن ، گفت : خوشحال شدم که معامله ما  سرنگرفت ، راستش خودم دل چرکین بودم.  چون به قاعده نبود ، شیر مادر حلالتان باشد.
بیشتر از این معطل نشدند.
گاراژ شلوغ بود.
قال و مقال مسافران و حمال ها ، چک و چانه زدن صاحب بار  باشوفر ها،چکش کوبیدن شاگردها و دود حاصل از سوختن زباله‌های تلک پشت گاراژ که گاهی به داخل گاراژ سرک
 می کشید، حالت خفگی ایجاد می کرد! قابل تحمل نبود!

به طرف ماشین راه افتادند.
تاوقتی که به ماشین برسند درمورد چگونگی پرداخت وجه و فروش سر قفلی مغازه و قیمت ماشین صحبت کردند و به توافق رسیدند.
قرارگذاشتند تا وقتی کل مبلغ پرداخت نشده؛ اس حبیب روی ماشین کارکند!

چندنفر دهاتی بغل ماشین نشسته بودند ، اس حبیب گفت : مسافرند  از روستای تالیشاهی.
سوارشان بکنیم؟
باک ماشین راصبح پر کردم.
اس رسول سرش را به علامت رضا پایین آورد.
روستایی‌ها  کِل وکُل ،  خود را عقب پیکاب  بغل بارها  جاگیر کردندند!

هوشنگ هندل را از زیر صندلی بیرون آورد و بااشاره اس حبیب شروع به هندل زدن کرد.
پس ازچندبار ماشین روشن شد و در حالیکه هوشنگ خود رابه رکاب ماشین در حال حرکت رساند و سوارشد!
از طرف دیوار میدان فوتبال حرکت کردند و از طریق آب نما  و کنار برم رسولی به نواقلی و تا  کوره گچی و بعد جوی آبیاری در یک فرسخی شهر توقف کوتاهی جهت برداشتن آب داشتند. 
مشک ‌و کیسه برزنتی آویزان در جلو ماشین از اب پرشد.

در سرازیری مِلّه [ مِلّه‌ی پیرگل سرخ]  ماشین ایستاد.
اس حبیب گفت:
رسم است که حق عبور با ماشینی است که ازسر بالایی بالا میاد.
جک بادی که پایین است و دارد با بار سنگین بالا میاد،ما باید توقف کامل کنیم، تا از کنارمان رد شود.

 در سمت چپ جاده روی کوه ،برجک ژاندارمری پیدا بود،  نرسیده به خیر آباد؛ جاده به سمت راست می پیچید و پاسگاه
خیر آباد  قبل از پل فلزی قرار داشت.

ماموری بی خودی دور ماشین و داخل را نگاه کرد و پولی که اس حبیب دور از چشم بقیه به او داد،گرفت و اجازه عبور داد.
ازآن طرف پل , ماشین باری برای اس حبیب چراغ زد که او هم چراغ ها را روشن و خاموش کرد.
اس حبیب به رسول گفت:
بهزادشوفر  بود.
چراغ زد که من توقف کنم تا او ازپل رد شود.  
وقتی باری رسید،دو شوفر با همدیگرسلام و علیک گرمی کردند و ازجاده و راننده ها سراغ گرفتند!

ادامه دارد
*رحیم کریمی*